بمان / داستان کوتاه. قسمت اول
داستان کوتاه

بمان / داستان کوتاه. قسمت اول

نویسنده : Nahid.R.05

پیش نوشت: این داستان فرستاده شده برای جشنواره بود، خوشحال می‌شم نظراتتون رو بدونم. با تشکر از شما.

کم‌کم سوز و سرمای پائیز داشت خودشو نشون می‌داد. بچه‌ها توی سوز و سرما زیر چادر مادرها هم قدم شده بودن و همونجا می‌جستن بالا و پائین. فصل چینش میوه‌های پائیز و پیدا کردن یک جای گرم برای رفع خستگی بود.

این روزها وسط میدون رو به روی قهوه خانه بساطی شده بود برای فراغت خیال کشاورز که حاصل دست رنجشون رو ببینن. انارهای ترکیده که یک دانه به صد دانه به ما نپاشیده دستچین بازار شده با کلی زحمت، اونوقت دلال میگه بدو بدو انار ناب آوردم. نمی‌دونه با چه زحمتی این یک تکه قوت لا یموت سفره انتظار کشیده کشاورز شده. بالاخره هر کسی یک مرادی از کسب و کارش داره، حالا چی این اناریه، چی اون میرباشی کاسه بدست، مراد بمانی هم از کارش شده بود همین امروز امروزی که اصلا فکرش رو هم نمی‌کرد.

صدای به هم خوردن آویز جلوی در آمد با هر بار به صدا در آمدن آویز بمانی با دل لرزه به طرف پنجره بین سالن و آشپزخانه کشیده می‌شد نگاهش دوخته شد به طرف در ورودی، حبیب آقا و آقا معلم بودن که صدای زنگشون شده بود صدای شروع، زنگ کافه‌ای که مرشدهاش خود مردم بودن برای روایت.

بمانی براشون چای ریخت و برد، حبیب آقا به ساعتش نگاهی انداخت و گفت: چقدر دیر کردن، میان اصلا یا نه؟ وقتی جوابی نشنید ادامه داد چقدر این انتظار لعنتی بده.

آقا معلم در جوابش گفت: صبر داشته باش انتظار ندانستنه، ندانستن زمان و چرایی، توکلت به خدا باشه همه چیز رو درست میکنه.

میز کناری چند مرد نشسته بودن، بمانی چای براشون برد، چای رو عینهو نان از تنور درآمده داغ داغ، سر کشید و صدای جرینگ پولی که گذاشت توی نعلبکی در آمد، حالا خرج دکترش چقدر بشه خدا می‌دونه.

 زمان پر از دلهره می‌گذشت .آقا سید وارد کافه شد، نگاهش رو تاب داد، تا بقیه حضار رو پیدا کنه، به سمت میز آخر کنار حوضچه رفت تا به بقیه برسه، با گفتن سلام کنار آقا معلم نشست و بدون این‌که چیزی بگه که دال بر غیبت و قضاوت بشه تسبیح رو در آورد و شروع به ذکر گفتن کرد، آقا سید امروز حتی تسبیح دستش هم مشکی بود، زمان با پچ‌پچ‌های یواش و زیر میزی می‌گذشت، سکوت بقیه از این جهت بود که به آقا سید اطمینان داشتن و می‌دونستن اگه حرفی نمی‌زنه دلیل داره و فرد فهمیده و دنیا دیده‌ای است، نه از این رو باشه که حرفی برای گفتن نداشته باشه، فقط می‌خواست کنترل داشته باشه و آرامش وصبوری رو به بقیه بر گرداند، بدون هیچ حرف اضافه‌ای.

تو دل بمانی غوغایی بود، دلهره از این‌که مش رمضان نیاد. امروز براش سرنوشت ساز بود و مهم.

 هی بیخودی این طرف و اون طرف و پا سماوری رو با پارچه تمیز می‌کرد.

 از دری که توی آشپزخانه کافه بود، رفت بیرون برای سرک کشیدن، این‌که مش رمضان رو میبینه یا نه. تا سر کوچه چند قدمی رو رفت اما خبری نبود.  جلوی در ورودی بیرون  ایستاد و داخل رو نگاه کرد، مشتری تازه‌ای آمده بود. از همون در پشتی برگشت. انتظار این‌که میاد یا نه، انتظار این‌که چی پیش میاد و این همه ندونستن اما توکلش نگاهش دستش رو به آسمون بود. ‌برای مشتری تازه وارد چای ریخت، وارد سالن شد، چشمش به در بود، چای رو گذاشت روی میز و چند قدمی برگشته بود که صدای باز شدن در آمد، هیبت قاب شده به چار چوب در مش رمضان رو دید، دست وپا لرزه به طرفش رفت، انگار صداش از ته چاه می‌اومد. سلام کرد وگفت: خوش آمدید، بفرما طرف حوضچه، منتظرتون هستن.

صدای لرزان بمانی قطع شد. مش رمضان حرکت کرد به سمت آخرین میز کنار حوضچه. همه از جلوی پاش بلند می‌شدن و بهش سلام می‌گفتن، اما چشم مش رمضان فقط به میز آخر بود، بعد از سلام و صلوات نشستن.

بمانی هم رفت به طرف آشپزخانه تا چای بریزد. دوباره استکان‌ها رو یکی‌یکی چک کرد، آروم آروم چای می‌ریخت تا سر صحبتشون باز بشه و وقتی چای میبره از حرف‌ها شون چیزی متوجه بشه.  یک نفس عمیق کشید و سینی رو برداشت، وارد سالن شد، با این‌که از بچگی توی این کافه کار می‌کرد اما مثل این تازه کارها دستپاچه شده بود.   

به طرف میز رسید آقا سید می‌گفت: انسان جایز الخطاست و خیلی از اتفاقات برای امتحان بندگان از جانب خداست، این‌که با وجود اختیارات چقدر از خود گذشتگی دارن.

سینی رو گذاشت روی میز چای اول رو برای مش رمضان گذاشت، از روی شیشه میز صورتش رو نگاه می‌کرد.

مجید با پسر خدابیامرزت دوست بودن، دشمنی و کینه و قصد و قرضی نداشته.

 مش رمضان صورتش داغ شده بود و پاهاشو زیر میز تکان می‌داد، با صدایی به گلو افتاده‌اش با حرص به دندون کشیده‌اش گفت: خوب منم از همین دارم میسوزم، اون چرا؟

 چای دوم رو برای آقا سید گذاشت. تا حالا با مجید صحبت کردی از چند و چون ماجرا خبر داری؟

مش رمضون گفت: گوش من حرف قانونه.

آقا سید ادامه داد من با مجید صحبت کردم، چیزی که متوجه شدم رو میگم، اگه اشتباه متوجه شدم شما اصلاح کن.

می‌گفت اون شب چند نفری دور هم جمع شده بودن، دوست‌های محمد اون رو بر علیه مجید اینکه داره پشت سرت چی میگه و چه کار میکنه پر کرده بودن، توی همون تاریکی شب جر و بحث که بالا میگیره، یکی چاقو میده به محمد، محمد هم که عصبانی بوده میخواد بزنه به مجید، توی همون گیر ودار مجید دسته چاقو رو بر می‌گردونه که به خودش نخوره، قافل از اینکه به محمد خورده و محمد رو توی خون میبینه و با فریاد کشتمش کشتمش میبردش بیمارستان، بقیه هم تمام صحنه رو بر علیه مجید تمام میکنن.

مش رمضان پرید توی حرف آقا سید و گفت: سید چی رو داری برای من نبش قبر می‌کنی. لحظه‌ای سکوت کرد، آخرین چای رو گذاشتم برای حبیب آقا، حبیب آقا نگاهش به سینی پر از چای شده بود بمانی، سینی رو برداشت و به طرف آشپزخانه رفت.

پشت پنجره کوچک ایستاد و از دور می‌پایید. مش رمضان با صدای بلند و لرزان می‌گفت آخه یکی هم به حرف‌های دل من گوش بده، چرا همه‌تون شدین قاضی و دارین منو قصاص می‌کنین، سعی می‌کرد به اشکش غلبه کنه ولی نمی‌تونست، از این بغض به نفس کشیده‌ام کسی خبر نداره اما دقیقه به دقیقه اون پسره رو می‌دونین، شما چه میدونین الان مادرش چه حالی داره.

بمانی پر تشویش‌تر از قبل شده بود دیگه طاقت موندن پای این دیوار رو نداشت، رفت به طرف سماور برای آروم کردن خودش، می‌خواست دستمال کشی کنه اما اصلا حواسش نبود پارچه دستش نیست، دستش خورد به سماور و صدای جیز دستش بلند شد، جای سوختگی رو می‌مالید و زیر آب سرد گرفت، همینطور که به خودش می‌پیچید روش رو بر گرداند توی چار چوب در، بیرون دختری چادر به سر را دید که صورتش رو گرفته بود، همین طور که جلوتر می‌رفت روی دختر بازتر می‌شد.

 ریحانه بود...

(ادامه دارد...)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
سلام. «پاییز» و «پایین» صحیحه. « ئ» جز حروف عربیه و به کار بردنش توی واژه های فارسی صحیح نیست! ** چند جا، فعل و فاعل همخونی ندارند. مثل :« برای فراغت خیال کشاورز که حاصل دست رنجشون رو ببینن.» ** بعضی جمله ها هم یه مقدار گنگه! مثل دو جمله بعد از همین جمله ای که نوشتم.** «صدای شروع، زنگ کافه‌ای که مرشدهاش...» باید به جای «کافه»، «قهوه خونه» می نوشتید. ضمن غربی بودن اولی و بومی بودن دومی، فضای داخلی این دو تا با هم فرق دارند. ** «چای رو عینهو نان از تنور درآمده داغ داغ، سر کشید» تشبیه تون اشتباهه! نون رو سر نمی کشند! ** با اینکه لحن داستان، «محاوره» ست، بعضی جمله ها و فعلها رو به صورت رسمی نوشتید. مثل:« آرامش وصبوری رو به بقیه بر گرداند» ** «غافل» صحیحه. ** «پر تشویش‌تر » = «مشوش تر» واژه ی درست تر و مناسب تریه. ** ویرگول و نقطه گذاری هاتون هم ایراد دارند!** راجع به محتوا هم باید آخر داستان نظر داد. ولی مشخصه که چرا داستانتون توی مرحله اول برگزیده نشده؛ حجمش بیشتر از هزار کلمه ست!
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
خیلی ممنون آقای علوی که خوندید و نظر دادید نظراتتون قطعا برام با ارزش و آموزنده خواهد بود. اما داغی چای رو به نون از تنور در اومده تشبیه کردم نه نحوه خوردنش، که گویا موفق نبودم. برای غاط املایی هم بیشتر دقت میکنم. تشکر
شادی کیان
شادی کیان
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
حس ِ داستان قشنگ بود .. حسش رو دوس داشتم ولی خب یه سری کم و کاستی ها داشت که اگه نبود قطعا متن تون حال و هوای قشنگ تری می گرفت ... اجازه ندین که مخاطب از خوندن نوشته هاتون خسته بشه ... فقط یه دست خیلی کوچولو به سر و روش بکشین ... حیفه ... حس ِ داستان قشنگه ... قلمت مانا ناهید بانو ...
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
خوشحال شدم که خوندید و نظرگذاشتید. به چشم بیشتر دقت میکنم. و ممنون که با نظراتتون برای اصلاح نگارشم کمکم میکنید :))
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
ناهید تا این جای داستان فکر می کنم داستان زائده داشت کمی ، یعنی مخاطب حس می کنه داری کشش می دی فقط و از تعلیق یا اتفاقی خبری نیست ، مشتاقم که ادامه شو بخونم و ببینم چی میشه:)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
ممنون که نظر گذاشتی، خوب دلم نمی اومد حذف کنم قسمتهاشو. عیبی نداره برام تجربه میشه :))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
دوست دارم قسمت های بعدی رو هم بخونم و بعد نظر خودمو بگم.مشکلی که نداره عزیز؟:)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
سلام. نه عزیزم همین که هستی هم برام کلی ارزش داره. ممنون :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣