حادثه / داستان کوتاه
داستان کوتاه

حادثه / داستان کوتاه

نویسنده : sh_hashemi

ماشین را کج و کوله وسط خیابان پارک کرد و  با شتاب به سمت جمعیتی که مقابل آپارتمان تجمع کرده بودند دوید. جمعیت را می‌شکافت، بدون توجه به صداهای آشنا و ناآشنایی که از بین آن‌ها برمی‌خاست. احساس می‌کرد زبانش در دهانش سنگین شده.  نفسش را حبس کرده بود و تنها صدایی که به روشنی می‌شنید صدای ضربان قلبش بود .

وارد راه ‌پله تاریک که شد چراغ‌ها به طور خودکار روشن شدند. بوی تلخ دود را احساس کرد. پله‌ها را دو تا یکی می‌دوید. لامپ خاموش شد. چرا  مدیر ساختمان به جای این چراغ‌ها از مهتابی استفاده نمی‌کند. دیشب وقتی با اردشیر کلنجار می‌رفت که امسال به خاطر کنکور باید بیشتر درس بخواند مهتابی شروع به چشمک زدن کرده بود. مجبور شده بود که نصایحش را نیمه رها کند و لامپ را عوض کند. اردشیر به اتاقش گریخته بود. وقتي از برابرش مي‌گذشت از بوي سيگار مانده و رايحه ادوكلن تند مردانه دلش هري ريخت. چراغ دوباره روشن شد. 

هر چه بالاتر می‌رفت  همهمه‌ای که از دور می‌شنید واضح‌تر می‌شد. مردی با صدایی بلند داد می‌زد: باید در را بشکنیم. صدای همسایه واحد کناری را شناخت. «این‌ها تا دیر وقت نمی‌آیند. آژیر خطر یک ساعتی هست که زنگ می‌زند. الان آتش به خانه‌های ما سرایت می‌کند. محل کار آقا کرج است.»

آخ! نقشه ساختمان نیاوران روی میز کارش جا مانده بود. باید تا فردا تحویلش می‌داد. نفس نفس می‌زد چرا پله‌ها تمام نمی‌شد. شلنگ کلفت و سیاهی تا طبقه چهارم کشیده شده بود. وقتی رسید مامورها در را شکانده بودند. ماموری کوشیده بود جلوی ورودش به خانه را بگیرد ولی او را با قدرتی که نمی‌دانست از کجا آمده هل داد و به داخل پرید.

بوی دود غلیظ و خاکستری با کف سفید رنگی که آتش‌نشان‌ها از کپسول به سوی آشپزخانه نشانه گرفته بودند مخلوط می‌شد. از فکر این‌که اردشیر را با صورت سوخته روی تختش پیدا کند می‌لرزید. مي‌خواست او را باز هم در آغوش بگيرد و ببويدش حتي اگر  هرگز دانشگاه نرود یا گاهی سیگاری دود کند. در اتاقش را باز کرد. خبری نبود. یادش افتاد خودش او را به مدرسه رسانیده بود. «مامان امروز دیر می‌آیم. کلاس جبرانی داریم». انگار بار سنگینی از دوشش برداشته شد.

ناگهان نفسش را در سینه حبس کرد. مادر کجاست. یادش افتاد عذر دخترک پرستار را دیروز خواسته بود. پریروز عصر خسته و بی‌حال کلید را انداخت. داخل که آمد از دیدن دست فرشاد دور گردن دختر پرستار خشکش زد. دخترک طبق معمول رژ پر رنگی به لب‌ها مالیده و به شانه مردی که هجده سال با هم زندگی می‌کردند تکیه داده بود. خودش گفت: نه فرشاد از آن مردها نیست. شاید دختره سر گیجه‌ای چیزی دارد خواسته کمکش کند. دلش پیچ می‌خورد. خشمگین بود ولی بیشتر ازآن احساس شرم می‌کرد. انگار تقصیر خودش بود که شاهد اين صحنه است. از اين‌كه هميشه خودش را وادار مي‌كرد باور كند چيزي كه احساس مي‌كند اشتباه است خشمگين بود. بغض داشت. آهسته برگشت و این‌بار با سر و صدا در را به هم کوبید. فرشاد و پرستار دور از هم نشسته بودند. ممکن است دفعه اول از خستگی اشتباه دیده باشد. شاید اگر سه سال پیش بود این موضوع را جدی‌تر می‌گرفت ولی این سه سال مراقبت از مادر رمقی برای هیچ تصمیم جدیدی نمی‌گذاشت. ترجیح داد به خودش بگوید: فرشاد مرد خانواده است. غریبه و سرد از کنارش عبور کرد و به سمت مادر رفت. او را بوسید. مادر انگار نشناختش. با چشمانی خالی نگاهش کرد. آلبوم عکس‌ها روی پاهایش بود و چند بار سوال کرد: «اردشیر کی میره مدرسه...» چند سوالش را تکرار می‌کرد: «امسال اردشیر کلاس چندمه؟»

بوی تند دود به سرفه‌اش انداخت. دلش پیچ می‌خورد.  مقنعه‌اش را جلوی دهانش گرفت. ماموری سرش فریاد کشید و بازویش را محکم کشید. ناله‌ای کرد و گفت: «مادرم در خانه تنها بود. به خاطر بیماری‌اش در را رویش قفل کرده بودم. او مرده؟» صدای های‌های گریه‌اش در فضا پیچید.

ديروز صبح صداي ناله مادر را شنيده بود. پرستار را ديده بود كه بازوي نحيف مادر را با انگشت‌هاي قوي‌اش محكم مي‌فشارد و او را به سمت توالت هل مي‌دهد. صورت مادر از درد فشرده شده بود. ديگر تحمل اين را نداشت. گفت: شما ديگر لازم نيست اينجا باشي! چهره پر انزجارپرستار با لبخندي فوري باز شد. درست همان‌طور كه چاي فوري آب‌جوش را به سرعت رنگ مي‌دهد. گفت: چرا؟ من مادر را مثل مادر خودم دوست دارم. ديدم جيش داره! داره اذيت ميشه. گفتم سريع‌تر ببرمش. شايد راست مي‌گفت ولي ديگر حوصله تشخيص راست و دروغ را نداشت. اخراجش كرد. از آن موسسه لعنتي به قول خودشان داراي مجوز رسمي هم هيچ كس را نمي‌خواست.

آتش‌نشان در حالی‌که کشان کشان او را بیرون می‌برد گفت: «ساعت‌هاست چیزی که در قابلمه می‌پخته در حال سوختن است.» آخ! وقتی مادر سالم بود دست‌پختش نظير نداشت. اصلا هيچ چيزش نظير نداشت. محبتي كه بين‌شان بود. آن كتاب‌هاي فوق‌العاده‌اي كه بعد از مطالعه در كتابخانه بزرگ خانه مي‌گذاشت. مهمانی تولد شانزده سالگی‌اش یادش آمد. دوستانش وقتی اتاق مادر را دیده بودند با تعجب و تحسین پرسیده بودند: «یعنی مادرت تمام این کتاب‌ها را خوانده؟» و او سرش را بالا گرفته بود و گفته بود: «بله! آنهم چند بار!» هر وقت مادر در آغوشش می‌گرفت بوی عطر بهارنارنج را احساس می‌کرد. کاشکی او را تنها نگذاشته بودم. آخر حتی اسم ما را به خاطر نمی‌آورد، چرا هوس آشپزی کرده بود؟ همراه آتش‌نشانی که او را می‌کشید به اتاق‌ها نگاه می‌کرد. نبود که نبود. شاید بهتر بود به حرف خواهرش گوش می‌داد. صدای نازنین در گوشش زنگ می‌زد: «آخر تو هم زندگی خودت را داری عزیزم! این‌جا مردم به یک سنی که می‌رسند خودشان می‌روند خانه سالمندان. تازه مامان مریض هم هست. معلوم نیست تا کی باید مثل يك بچه تر و خشكش كني.»

صدای آتش‌نشان تکانش داد: «خانم حتی دستشویی و حمام را هم نگاه کردیم . تک تک اتاق‌ها را هم گشتیم. شما می‌گویید که در را قفل کرده بودید. آیا مادرتان کلید دیگری نداشت». «آخر اگر داشت هم که به خاطر نمی‌آورد کجاست آقا» یک دستش به کمرش بود و یک دستش روی سرش. آخر مادر کجاست. ناگهان چیزی به خاطرش آمد. احساس کرد بوی بهار نارنج از بین دود مشامش را نوازش داد. به سوی اتاق اردشیر دوید. پرده آرام با جریان باد تکان می‌خورد. پنجره باز بود. گرمای امید را در خود احساس کرد. وارد تراس که شد مادر را دید که آلبوم عکس‌ها روی زانوانش، سرش را به صندلی تکیه داده و خوابش برده است. می‌خواست  از شادی جیغ بکشد. هنوز زیبا و معطر بود. بی‌صدا و محکم در آغوشش گرفت و آهسته در گوشش گفت: «همیشه بویت را احساس میکنم. از صبح ندیدمت. دلم برایت تنگ شده بود مامان!»  

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
خیلی خوب نوشته شده بود،لذت بردم.:) ولی از یه چیزی هم مطمئنم،خونه ی سالمندان هیچوقت یه راه حل نیست.اینو تووی نوشته تون دوست نداشتم...
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
بوی بهار نارنج از بین دود مشامش را نوازش داد. این تیکه :)) چه حس خوبی داشت برام و چه قشنگ بود ^_^ درگیری خانومه با خودش هم دوست داشتم و برام ملموس بود. کل کار هم حتی میشه گف تو سبک خودش عالی نوشته شده بود.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/٢٦
١
٠
خیلی خوب بود موفق باشید ؛ فقط (دو تا یکی می‌دوید) فک میکنم اشتباهه باید بگید دوتا یکی بالا میرفت ؛ حتی اگه درست باشه هم همین دوتا یکی رفتن نشان از عجله داره لازم نیست بگین میدوه ؛ ولی در مجموع خیلی خوب بود
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٧/٢٧
١
٠
آفرین 😊 موفق باشید
N_PAHLAVAN
N_PAHLAVAN
٩٥/٠٧/٢٧
١
٠
قلـــم خـــوب و ذهـن روشنــــی داریـــد تبریکـــ میگــــم.. نوشتــه ی شما نشـــان از تجـــربه و مهـــارتتون در نویسندگــــی داره .. کاملا مشخــــصه نویسنــــده تمرینـــــات دهنی مناسبـــی در راستـــای داستان سرایی دارشتــــه. سپــــــــــاس بابت داستانک زیباتون موفق باشــــید
sh_hashemi
sh_hashemi
٩٥/٠٧/٢٧
٠
٠
از همه دوستان عزیزی که نظرات خودشون را ابراز کردند بی نهایت ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨