گلدان بابا جان / داستان کوتاه
داستان کوتاه

گلدان بابا جان / داستان کوتاه

نویسنده : sh_hashemi

حاج آقا احتشام معتمد بابا جان بلند بلند وصيتنامه را مي خواند. بابا جان به هيچ بدهي اي به هيچ كس نداشته، از هيچ كس هم طلبكار نبوده! سهم هر كسي هم معلوم است!حتي تكليف صندوق چوبي ته زير زمين را هم معلوم كرده و آن را به من كه نوه بزرگش هستم بخشيده ! از كجا مي‌دانست كه اين صندوق را دوست دارم. پيرمرد با آن سن وسال همه چيز را مي ديد. با آن كوره سوادش همه چيز را مي دانست. عجيب است! فقط درباره آن يك جفت گلدان ظريف و شيشه اي عتيقه موضوع را زود فيصله داده و گفته مطابق رسم و آيين خاندان برسد به شايسته ترين فرد از تبارم! همه هاج واج به هم نگاه مي كنند! تا بوده رسم بر اين بوده كه بزرگ خاندان در طي حياتش شايسته ترين فرد براي نگاهداري چنان گلدان نفيسي را خودش تعيين مي كرده. مثلا جد بابا جان پسر بزرگش را انتخاب كرده بوده چون در سال قحطي تمام خاندان را زير پر و بال خودش گرفته بوده و نگذاشته كسي از گرسنگي بميرد. از كسي با درايت و دور انديشي بابا جان بعيد است !

همه سكوت كرده اند.  فرزندان بابا جان، عروس و دامادها و ما نوه هايش همه دور هم نشسته ايم. همگي مشكي به تن كرده ايم. سكوت سردي بر اتاق پذيرايي وسيع خانه بابا جان با آن گچ كاريهاي زيبا و سقف بلند سايه افكنده است. دايي جان سكوت را مي شكند و مي گويد:"خدا رحمتش كند.! -وجودش پر از خير و بركت براي همه بود. روحش شاد! "همه صلواتي مي فرستند. خاله نفيسه حلوايي دور مي گرداند. دايي ادامه مي دهد: "خب ! مثل هميشه بابا جان روشن و صريح حرف زده .-تكليف همه چيز هم معلوم شده. آن يك جفت گلدان هم به رسم قديم مي رسد به من جهت امانت! البته مي دانيد كه چنين امانت هايي چيزي جز بار نيست ولي بهر حال اين خواسته  بابا جان بوده و من كه تنها پسر او و بسيار مورد اعتمادش بوده ام انجام خواست او را بر خود واجب مي دانم. آقاي فتحي شوهر خاله نفيسه رو به بابام مي كند و مي گويد:" ما كه نشنيديم در مورد گلدان اسمي از خان دايي برده شود، شما چطور؟"بابام با نيشخند مي گويد: "خب ديگر ! آخر چهره خان دايي خودش از شايستگي مشعشع است! اين كه ديگر جاي ذكر ندارد."هر دو باجناق مي‌خندند.

زن دايي هيكل سنگينش را كمي جابه جا مي كند و نگاه سرزنش باري به مادرم و خاله نفيسه مي‌اندازد. خاله نفيسه روسري اش را جلو مي كشد، با انگشتر نگين زمردش بازي مي كند و در حاليكه به فرش زمينه لاكي خيره است مي گويد: اينجا كه غريبه نداريم حتما همگي بارها شنيده‌ايد كه بابا جان  چطور از شايستگي و كفايت من تعريف مي كرد. مگر برگزاري تمام مراسم مربوط به  اهالي اين خانه به عهده من نبوده؟ هر كس مي خواست عروس بشود يا داماد - اينجا رو مي كند به دايي جان- از خريد و سروسامان دادن به مراسم  تا چيدن جهيزيه و سفره عقد خودتان كه سهله،  مال بچه هايتان را هم من به دوش مي كشيدم. غير از اينه؟ مادر مي گويد: «البته خواهر ! همينه! خب اگر اينطوري حساب كنيد منم كم نگذاشتم. كي بود بابا جان در تمام مدت مريضي‌اش مراقبت مي كرد؟ مامان ملوك كه ديگر بنده خدا كاري ازش برنمي آمد. هشت ساله كه خانه و زندگي ام را ول كرده ام و خودم را وقف پدر مادرم كردم. اگر اين شايستگي نيست پس چيه؟» بابا سرس تكان مي دهد و تاييد مي كند. فرشته خواهرم مي پرد وسط و مي گويد: «اصلا گلدان را بگذاريم همينجا داخل بوفه بماند.»

همه به او اعتراض مي كنند و مي گويند: نه! تا بوده رسم بر اين بوده كه بلافاصله بعد از فوت وارث گلدان، وارث بعدي بايد  نگهداري از گلدان را شروع كند. فرشته مي گويد: خب يك لنگه اش را بدهيم به عروس دايي يك لنگه اش را به دختر خاله كه تازه عروس شده. مادرم چپ چپ نگاهش مي كند و مي گويد: "ارث پدر از شير مادر حلال تره! به غير نبايد برسد." بعد هم زير چشمي به دايي نگاه مي كند! دايي مي گويد:" من كه  مي دانيد از تعريف از خود بيزارم. حتما بارها همه تون شنيديد كه بابا جان مي گفت  نمي دانم اگر تو نبودي سر كارخانه و حجره و كار و كاسبي من چه مي آمد؟ بالاخره از وقت و آسايش خودم و زن و بچه ام مي زدم تا اموال خانواده حفظ شود. دلم مي خواست امروز شماها خودتان اين همه شايستگي و بزرگواري را قدرداني مي كرديد.»

كم كم همهمه مي شود. صداها بلند وبلندتر مي شود. هركسي چيزي مي گويد و نظري مي دهد. بيچاره فرشته مي نشيند كنار خاله نفيسه و مي گويد: «خاله يادتونه عاشورا كه مامان ملوك شله زرد مي-پخت مي آمديم خانه بابا جان! آنوقت بابا جان به ما كه دور ديگ جمع شده بوديم تا هم بزنيم و حاجت بگيريم نگاه مي كرد و با افتخار مي گفت: ملوك خانم! مي بيني؟ همه اينها مال ما هستند.» هر دو صداي خنده شان بلند مي شد. ما هم ريسه مي رفتيم. خاله چشمان نمناكش را خشك مي كند و سري با افسوس تكان مي دهد. بعد مي رود سراغ دايي كه مرتب جاي سبيل تازه تراشيده اش را مي-خاراند.

«دايي يادته آن وقت‌ها هر كداممان مي خواستيم برويم مدرسه روز قبلش ناهار و بستني مهمان تو بوديم. ما را مي بردي اكبر مشتي. واي هنوز مزه تكه هاي خامه اش زير زبانم است. چه خوب بود.»

دايي لبخند نصفه اي مي زند. دوباره جاي سبيل هايش را مي خاراند. بعدش مي رود پيش مادر و با او صحبت مي كند. صدايش را نمي شنوم ولي مادر هم يك لبخند محوي مي زند. همين جور بين اين سه نفر در رفت و آمد است شايد راضي شوند گلدان ميانه بماند و دعوا فيصله يابد ولي مگر كسي اين طفلك را جدي مي گيرد. آخرش هم ساكت يك گوشه مي نشيند. كم كم همهمه آرام مي شود و اتاق ساكت مي شود. بابام را مي بينم كه سرش را مي برد دم گوش مادرم و چيزي مي گويد. مادر بعد از شنيدن حرفهاي بابام نفس عميقي مي كشد و با صداي بلند مي گويد:" همه مي دانيم كه خاصيت گلدان صفوي اين بوده كه اگر از دست شايسته ترين فرد تبار مي افتاده نمي شكسته! خب مي توانيم امتحان كنيم."

دايي چشمانش ورقلمبيده مي شود و مي گويد:"خواهر امتحان چيه؟ تا حالا هيچ كس اين گلدان را زمين نزده! چنين كاري در كل خاندان سابقه نداشته. هميشه شايسته ترين فرد از قبل انتخاب مي-شده!" "داداش حالا نشده ديگر!" همه به دايي نگاه مي كنند. دايي مي گويد: "اگر همه بر اين تصميم هستند من هم حرفي ندارم." آنقدر از خودش مطمئن است كه به كس ديگري مهلت نمي-دهد. گلدان ظريف را از جايش برمي دارد و محكم بر زمين مي كوبيد. گلدان بابا جان مي شكند. هزار تكه مي شود. دايي سرخ سرخ شده. همه سكوت كرده اند. خاله و مادر با پيروزي به هم خيره شده اند. انگار نه انگار كه گلدان شكسته! همين كه دايي شايسته تر از آنها نيست كفايتشان مي كند. فرشته با سر پايين انداخته گلدان دوم را پيش مادرم مي آورد تا او امتحان كند. مامان انگار ترديد دارد. دو قدم مانده به مامان، فرشته بيچاره روي سنگ كف خانه ليز مي خورد و محكم به زمين مي افتد. همه اَه بلندي مي گويند و به خاطر بي عرضگيش سرزنش اش مي كنند. فقط من روي صندلي نشسته ام و نگاه مي كنم. گلدان به آن نازكي  با آنكه محكم به زمين خورده سالم سالم است. درست مثل اولش!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
داستان کوتاه خوبی بود :) موضوعی بود که کمتر دیدم تو سایت برن دنبالش برای داستان کوتاه و از این حیث خیلی خوب بود که تکراری نیست. و اینکه بحث تقسیم ارث و دعواش مالی نبود بلکه حیثیتی و شرافتی بود خیلی خوب بود. فقط دو نکته: ((حاج آقا احتشام معتمد بابا جان×× کاش یه ویرگول وسطش می ذاشتین من سه بار این جمله رو خوندم تا فهمیدم)) // ((ابا جان به هيچ بدهي اي ×× فکر کنم به؛ اضافه است ))
شادی کیان
شادی کیان
٩٥/٠١/٢٦
١
٠
خیلی قشنگ بود ... پر از حس های قشنگ ... با اینکه همیشه بحث ِ ارث و میراث حس ِ بدی به آدم میده ولی این یکی خیلی خوب بود ... قلمتون مانا ...
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٢٦
١
٠
داستان زیبایی بود. موفق باشید
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٢٦
١
٠
این حس درگیری و وقوع احتمالی یک جنجال رو کم کم خوروندی به مخاطب . فقط حوصله می خواد خوندنش که ما حوصله کردیم
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
آدم خوب های بی توقع ساکت ..
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠١/٢٨
١
٠
توصیفاتش واقعا محشر بودند. خیلی ریز و با جزئیات؛ انگار داشتم بخشی از یک کتاب را می خواندم
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات