روزی که قاضی‌ها بر انگیخته می‌شوند!
#قضاوت_کردن #بدترین_گناه

روزی که قاضی‌ها بر انگیخته می‌شوند!

نویسنده : Mahdiyar_m.toosi

یعنی اگر نظرمان را در مورد آن فرد می‌پرسیدند هم بیشتر از این نمی‌توانستیم قضاوت کنیم. از سن کم، قضاوتمان در مورد معلم و نمره افراد شروع می‌شود و در ما نهادینه شده تا امروز که در مورد شغل و ماشین و ظاهر و ارتباطات و رفت و آمد و حتی امور دینی یک فرد به سادگی قضاوت می‌کنیم و نکته دردناک‌تر این‌جاست که خودمان متوجه نمی‌شویم .

 

من خودم دیدم!

- بچه‌ها، آقای قنبری به من اطلاع دادن که نمی‌تونن بیان و کلاستون تشکیل نمیشه. میتونین همین جا یا توی کتابخونه مطالعه کنید یا بی‌سر صدا توی حیاط بازی کنید .

هنوز آقای مدیر بیرون نرفته بود که نادر از جایش بلند شد و با نشان دادن توپ والیبال گفت: هرکی پایه والیباله ، بریم بازی. چند نفر از جاشون بلند شدند و همهمه‌ای شد که حسین با صدای بلند گفت: بچه‌ها یک لحظه بشینین و بعد رفت روی سکوی جلوی تخته ایستاد و گفت: آقا کیا موافقن که برای هندسه یک کلاس خصوصی بگیریم؟ من حساب کردم آقای قنبری از اول سال چهار، پنج هفته نیومده، هندسه‌مون از کلاسای دیگه خیلی عقب‌تر افتاده .

نادر با لحنی مسخره آمیز گفت: نه که وقتی میاد از درس دادنش چیزی می‌فهمیم! و از جایش بلند شد و گفت: وقتی اصلا بلد نیست درس بده بهتر که نیاد، بریم والیبال. و از کلاس خارج شد و به دنبالش چند نفر دیگر .

حسین دوباره تاکید کرد که هرکس با معلم خصوصی موافق است به او اطلاع بدهد و معترض از این‌که همه دارند می‌روند فریاد زد: باشه؟

آرش، شاگرد اول کلاس همانطور که مشغول حل کردن تمرین‌های درس ساعت بعد بود گفت: تو هم از کی میپرسی‌ها! بزار برن بازیشون رو بکنن. برای نادر خنگ با اون نمره‌هاش فرقی نمی‌کنه خصوصی بگیره یا نه .

حسن خندید و گفت: نمیدونم والا! ولی از معلمم شانس نیاوردیم‌ها! من شنیدم آقای قنبری با مدیر مدرسمون جر و بحثش شده !

- من خودم دیدم ، اینقدر عصبانی از دفتر اومد بیرون و در و پشت سرش محکم بست که اصلا تابلو بود یک خبرایی شده .

- اصلا این همه نیومده اون حقوقی که از آموزش پرورش بهش میدن حلاله؟

- چی میگی بابا طرف نماز نمیخونه .

- تو از کجا میدونی؟

- الان بعد از این ساعت مگه اذان و تایم نماز نیست؟ تو تا حالا توی نمازخونه دیدیش؟

 

مشکوک میزنه!

خانم سعادت، پیر زن ساکن طبقه ششم ساختمان ثریا مثل هر روز صبح ساعت هشت روی بالکن مشرف به حیاط در حال آب دادن گلدان‌ها بود که برای روز چهارم ، درست راس همان ساعت، همسایه جدید را در حال وارد شدن از درب پارکینگ دید و این بار هم با ماشینی گران قیمت که مطمئن است با ماشین دیروز و روزهای قبل تفاوت دارد، پس با عجله وارد خانه شد: حاج آقا، حاج آقا .

آقای سعادت که در حال خوردن چایی شیرین با نان سنگک و پنیر خامه‌ای بود، سریع شکرپاش را پشت پلاستیک نان‌ها پنهان کرد .

- امروز ماشینش از این شاسی بلنداست! دیگه فرق شاسی بلند و کوتاه رو که میفهمم! الان مهم‌تر از قند خون شما قضیه این همسایمونه . بیا برو با آقای اسدی صحبت کن .

 - به آقای اسدی چه ربطی داره این آقا هر بار با یک ماشین میاد خونه !

- وااا، مدیر ساختمون نباید ته توی همسایه‌های مشکوک رو در بیاره ؟

- برای اون مهم پول اجارشه که طرف پیش پیش داده .

- دارم میگم خطرناکه ، این آقا شب ساعتای ده ، ده و نیم از خونه میره بیرون فردا صبحش با یک ماشین دیگه میاد ، حتما خلافکاری ، قاچاقچی ای چیزیه دیگه !

آقای سعادت ته استکان چایی را هورت کشید و با دهانی تقریبا پر گفت: اینجوری در مورد مردم قضاوت نکن، مگه فیلمه که خلافکار راست راست تو شهر بچرخه .

- آقا شما تو این مدت خانواده و زن و بچه‌ای دیدین تو این خونه رفت و آمد کنن؟ فقط پریروز یک خانمه با چند تا مرد هیکل کت شلواری که انگار بادیگاردش بودن اومده تو این خونه .

 

بدترین گناهان و قبیح‌ترین ستم‌ها!

- مگه تو از خودت ناموس نداری، بی غیرت .

- مواظب حرف زدنت باش‌ها، خانم نسبتا محترم .

این مکالمه با صدایی آنقدر بلند انجام شد که توجه همه مسافران اتوبوس به آن دو جلب شد !

- نه پس تو محترمی که خودتو چسبوندی به ناموس مردم .

مرد کاملا عصبانی شد و فریاد زد: شما اومدین تو قسمت مردونه طلبکارم هستین؟ همه شاهدن اتوبوس ترمز کرد و تنه من ناخواسته خورد به تنه شما .

راننده فریاد زد: آقا بیا جلو اونجا شلوغ نکن برای ما دردسر میشه .

و زن ادامه داد: اصلا غلط کردی اینجا وایستادی .

- ای بابا قسمت خودمونه دوست دارم وایستم، تو برو تو زنونه، حالا انگار چه جواهری هم هست که مزاحمش بشن .

- بی شعور ِ . . .

صدای پیرمردی بلند شد که : شیطون رو لعنت کن آقا . صلوات بفرست .

و خانمی گفت: بیا اینجا دخترم، برای چی با مردم دهن به دهن میکنی؟ و با هدایت زن و مرد به انتها و ابتدای اتوبوس قائله ختم شد ولی بحث ادامه داشت. خانمی در گوش خانم کناری پچ پچ میکرد: بد دوره زمونه‌ای شده، زمان ما دختر از خونه باباش بیرون نمی‌رفت . الان این جوون‌ها یک جوری تو خیابون و پارک و سینما با هم رفت و آمد دارن که آدم نمیدونه چی بگه... استغفرالله ... اینا اون دنیا چجوری جواب میدن خدا عالمه .

و مردی که در ردیف سوم نشسته بود: اصلا اگه دختره خودش چیزیش نمیشد که تو قسمت آقایون نمیومد. قسمت خانوما پر بود، صبر میکرد یک اتوبوس دیگه بیاد. لباسا و سر و وضعش رو دیدی؟

دوستش ادامه داد: حالا اون هیچی، پسره هم نباید اونجا می ایستاد. از ترپ فشنش تابلویه که قبل از ترمز اتوبوسم . . .

و پیرمردی که در ردیف اول کنار مردی روحانی نشسته بود: حاج آقا، به نظرم یک تذکری، نصیحتی چیزی به این جون بکنین !

- نه آقا، من که دقیق نمیدونم چه اتفاقی افتاده، از ظاهر مردمم نباید قضاوت کرد حضرت علی علیه السلام گفتن :به آدم نيکوکار گمان بد بردن، بدترين گناهان و قبيح‌ترين ستم‌ها است .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
چقدر این قضاوت کردن در مورد دیگران بدِ! امیدوارم به لطف خدا هیچ وقت تو این شرایط قرار نگیرم. | بازم یک مطلب عالی از شما خوندم آقا مهدی یار؛ آفرین به این قلم خوب
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
ممنون آقا علیرضا نظر لطفتونه. بله چون این موضوع رو خیلی دور و اطرافم دیدم بهش پرداختم. خوشحالم که نتیجه خوبی داشته.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
شیوه نوشتنتون خیلی خوبه و همون روش رو کلی حفظ می کنین و توی هر مطلب انجام میدین
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
بله سعی میکنم تو همه مطلب ها همین روش رو تکرار کنم. ممنون از لطفتون.
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
خیلی ملموس بود مطلبتون. بدتر از قضاوت کردن، قضاوت شدنه! مرسی
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
هرکسی باید از خودش شروع کنه به قضاوت نکردن تا کسی قضاوت نشه!
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
یک جمله زیبا از امام علی (ع) یادم اومد که میگن: " اگر شب کسی رو در حال گناه دیدی، صبح به آن چشم نگاهش نکن. شاید همان شب توبه کرده باشد... "
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
جالبه که خدا با اون همه بزرگیش ستار العیوب اونوقت ما منتظریم یه چیز ببینیم و از ظاهر کل زندگس مردمو قضاوت کنیم و زیر سوال ببریم ... ممنون بابت این مطلب خوب :)
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
خوشحالم که خوشتون اومد. ممنون از شما که نظر دادین.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥