من یک نقد شونده حرفه‌ای

من یک نقد شونده حرفه‌ای

نویسنده : Mahdiyar_m.toosi

اولین باری که یک یادداشت برای یک مسابقه نویسندگی نوشتم به خودم افتخار کردم. حتی اون متن رو برای چند نفر اجرا کردم و همه تایید کردند و منظورم از اجرا نوعی خواندن جذاب و با حال است که به خوبی عیب‌های متن را بگیرد! خلاصه برای گام آخر قبل از ارسال نهایی، متن را برای صاحب نظری فرستادم و خلاصه نظر ایشان بعد از خسته نباشید و تعارفات معمول این بود که متن نه تنها خوب نیست بلکه اصلا در حد یک مسابقه نیست و ایشان از من انتظار این چنین اثر سخیفی را نداشتند و یک جورایی کم مانده بود بنویسند: حیف وقت گرانمایه که تلف شد در خواندن این 600 کلمه! من هم کم نیاوردم و مثل آدم‌های انتقاد پذیر... مثل آدم‌های... آدم‌های انتقاد پذیر چجورین ؟

 

من دیگه به هیچ دردی نمیخورم ! 

شهین خانم که وارد خونه شد علی را همان طور مشغول بازی کامپیوتری دید، پس با عجله به سمت گاز رفت و آن را خاموش کرد و در قابلمه را برداشت و از ته دیگ‌ها خبر گرفت و وقتی نتیجه اعتماد به پسرش را زغال خالص یافت، رفت تو اتاق علی و با یک پس گردنی از پای سیستم بلندش کرد. علی که تازه یک پاس تو عمق داده بود بیشتر از پس گردنی ناراحت از موقعیت گل از دست رفته داد زد: چرا میزنی؟

- یعنی تو بوی سوختنی حس نمی‌کنی؟

- نه مگه من باید بوی سوختنی حس کنم؟

شهین خانم می‌توانست جیغ بلندتری بزند و دعوا بالا بگیرد ولی به گفتن همین یک جمله کفایت کرد که: علی تو واقعا آدم بی‌مسئولیتی هستی و حتما امشب یک جلسه خونوادگی با حضور پدرت در مورد عدم مسئولیت پذیری جنابعالی خواهیم داشت .

علی با شنیدن این جمله شروع کرد به اعتراض و داد و بیداد که او هر شب سطل آشغال را پایین می‌برد و اگر این مسئولیت پذیری نیست پس چیه؟ و رفت توی اتاقش و در را محکم بست و در حالی که بغض کرده بود به این فکر می‌کرد که چرا از نظر مادرش آدم بی‌عرضه و کلا به درد نخوری اومده. در حالی که واقعا منظور شهین خانم این نبود.

 

با این‌که مقصر نیستم به من توهین می‌کنید ! 

شام که تموم شد آقا کمال مثل همیشه تشکری کرد و می‌خواست بلند شود که شهین خانم در حین گفتن: خواهش می‌کنم، نوش جان. با چشم اشاره‌ای به شوهرش کرد که یعنی بشین و در مورد اون موضوعی که قرار بود، صحبت کن. کمال آقا کمی آب خورد و صدایش را صاف کرد و خطاب به بچه‌ها گفت:  باید در مورد موضوعی که سبب ناراحتی مادرتون شده با هم صحبت کنیم.  نرگس دختر خانواده که بدش نمی‌آمد عامل سوختگی ته دیگ‌های ظهر به سزای اعمالش برسد با زیرکی پرسید که این آغاز یک جلسه خونوادگی رسمیه؟ و خیلی ریلکس به غذا خوردن ادامه داد. شهین خانم تایید کرد و گفت: در مورد بی‌مسئولیتی علی که الان 14 سالشه و به اندازه کافی بزرگ شده ولی خودش را به بچگی می‌زند !

علی لقمه‌ای که آماده کرده بود در دستش خشک شد و ناراحت از این شروع بی‌مقدمه جلسه گفت که: «همیشه شما به خاطر یک مسئله ساده به من توهین میکنین» و با صدایی آرام و انگار  از ته چاه گلو  ادامه داد: بعد انتظار دارند آدم اعتماد به نفس هم داشته باشه . و در آخر کمی بغض کرد .

نرگس گفت: الکی برای ما فیلم بازی نکن .

شهین خانم چشم غره‌ای به نرگس کرد و خطاب به علی گفت: ما داریم از این رفتار شما انتقاد می‌کنیم و جلسه خانوادگی برای همینه که اعضای خونواده به هم کمک کنند .

آقا کمال ادامه داد که: یک آدم انتقاد پذیر نباید زود عصبانی بشه و با یک انتقاد دنیا رو تموم شده ببینه .

علی اما اصلا خودش رو مقصر نمیدونست و عقیده داشت که کم کردن گاز هم جزوی از غذا درست کردن و مسئولیت‌های مادر است و خود شهین خانم بی‌مسئولیت است !

 

به نظرت اینطوری‌ام؟ چه راهکاری داری؟

عباس آقا گفت که اینطوری استرس می‌گیرد و نمی‌تواند درست فکر کند و از روی صندلی بر روی زمین نشست. شهره خانم گفت: راست میگه دیگه اینقدر همه بهش نگاه نکنین! و با اشاره به دست‌های علی که یکی مشت شده بود و یکی عدد چهار را نشان می‌داد گفت: هنوز 4 تا سوال دیگه داری. شهین خانم گفت: خیلی نزدیک شدید عباس آقا، نا امید نشین. آقا کمال با پوزخندی راضی از کلمه‌ای که انتخاب کرده و بر روی کاغذ  نوشته و بر پیشانی باجناقش چسبانده گفت: عمرا بتونی حدس بزنی .

عباس آقا گفت: آخه این چه خصوصیت اخلاقیه که من خودم نمی‌دونم ! حتما ندارم که نمی‌تونم حدس بزنم !

علی یکی از انگشتانش را بست و بلند گفت: سه تا سوال دیگه. نرگس گفت: نه این سوال حساب نمیشه .

سعید پسر بزرگ شهره خانم و عباس آقا تایید کرد که پدرش این خصوصیت را دارد. شهره خانم گفت: بزار راهنمایی کنم، شما در رابطه با رفتار مردم چی کار می‌کنید که من چند بار بهتون گفتم نکنید ناراحت میشن ؟

نرگس فریاد زد: نه این دیگه تقلبه و رسما جواب رو گفتین .

عباس آقا گفت : رک حرفم را بهش میگم. رک گویی؟ علی دستش را انداخت و گفت که بازی را خراب کردین خاله !

عباس آقا اعتراف کرد که این انتقاد را چند نفر دیگر هم به او کردند و از سعید پرسید که چرا فکر می‌کند پدرش رک گو است ؟

سعید گفت: چون چندین بار باعث ناراحتی نزدیک‌ترین افرادتان شده‌اید . کمال آقا تایید کرد و گفت که برای همین این موضوع را مطرح کرده. عباس آقا با خنده ای گفت : البته باجناق که نزدیک‌ترین افراد نمیشه ولی به نظرت چیکار کنم که این رفتارم را اصلاح کنم؟

 

انتقاد پذیرا چجورین؟

کمال آقا به شهین خانم که می‌خواست چیزی به علی بگوید اشاره‌ای کرد و گفت: علی، یادته سیزده بدر با خانواده خالت اینا که بیرون شهر بودیم حدس کلمه بازی می‌کردیم؟ موقعی که نوبت عباس اقا بود یادته ؟

- بله خاله بهشون رسوند و بازی خراب شد .

- منظورم رفتار عباس آقا بعد از انتقادیه که بهشون شد :

1. زود عصبانی نشدن .

2. انتقاد را توهین قلمداد نکردن .

3. انتقاد رو بزرگ‌تر از چیزی که هست نکردن و دنیا رو تموم شده ندیدن.

4. دفاع نکردن، دلیل الکی نیاوردن و دیگران را متهم نکردن .

5. به انتقاد فکر کردن و از منتقد جزئیات پرسیدن و راهکار خواستن .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
الان این اون یادداشتتی بود که مورد تایید نبوده؟ خوب بود که :) موفق باشین !!
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
نه اون یک مقدمه بود! خوشحالم خوشتون اومده. شما قسمت اول ماجرا (من یک گوش شنوا) را خونده بودین؟
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
نه نخوندم :)
مهدی معتمدی
مهدی معتمدی
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
خوب بود، تاثیرگذار و عالی مینوسید. درود
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
خوشحالم خوشتون اومده. ممنون از نظرتون. بقیه متن هامم خوندین یا فقط از روی همین به این شناخت رسیدین؟
مهدی معتمدی
مهدی معتمدی
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
من به هیچ شناختی نرسیدم. با توجه به اینکه متن جالبی بود از فعل مضارع استفاده کرده چون وقتی الان کاری را بتوانید انجام دهید، در آینده، بهتر از این هم خواهید توانست. اصلاح میکنم: عالی مینوسید = نوشته خوبی بود. آرزوی موفقیت. :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
آفرین. خیلی خوشم امد از سبکی که برای بیان موضوع انتخاب کردید. خیلی وقت ها ما انتقاد پذیر نیستیم قبول دارم اینه. یعنی به نظرم با جنبه ترین آدمها هم تو این زمینه ممکنه جا خالی بدن! ولی خب همین مهم که متوجه اشتباهمون بشیم و تکرارش نکنیم.
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
ممنون که مطالعه کردید. بله این سبک صفحه سبک زندگی جیمه و منم به مبتکرش تبریک میگم.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨