فِنچِ آشنا
اندر باب پارتی بازی

فِنچِ آشنا

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

دوم دبیرستان که بودم، رفقایم یعنی «الف.ح»، امید و هاشم، سه نفری می‌رفتند باشگاه کونگ فویی که از قضا نزدیک مدرسه ما بود. من اما با وجود اصرار زیاد از طرف دوستان، به دلیل مخالفت پدر، از رفتن به باشگاه امتناع می‌کردم. ماه‌ها گذشت و عید نوروز شد. رضا می‌خواست از دوران عید برای درس خواندن استفاده کند و چون تنهایی درس خواندن، مزه کافی نداشت دست مرا هم گرفت و با خود به کتابخانه برد.

آنجا بود که من تازه با مفهوم درس خواندن آشنا شدم. کسانی را دیدم که روزی 13 ساعت مطالعه می‌کردند و این برای من که کل مطالعه‌ام در دوران تحصیل به 13 ساعت نمی‌رسید موضوع شگفت آوری بود.

کل دوران عید را با رضا درس خواندم. از جمله خوبی‌هایش این بود که پدر گرامی دیگر به من، به چشم یک پسر خلف و درس‌خوان نگاه می‌کرد. اما خب مگر این شیطان بدکردار می‌گذارد یک دقیقه به خلف بودن‌مان ادامه دهیم؟ این شد که یک شب رفت توی جلدم و نشستم به بررسی کردن: تایم باشگاه 6 تا 8 است، پدر هم که می‌داند من درس‌خوان شده‌ام، کتابخانه هم تا 8 باز است، مدرسه 5:30 تعطیل می‌شود، اگر هم بخواهم از صبح تا شب بروم کتابخانه و درس بخوانم پول لازم دارم تا از گرسنگی نمیرم!

دیگر قضیه را خودتان بگیرید! جلسه اول زود به باشگاه رسیدم و نشستم منتظر بچه‌ها. وقتی سه نفری‌شان با هم رسیدند اول مرا به استاد معرفی کردند و کارهای ثبت نامم را انجام دادم. بعدش رفتیم لباس‌های‌مان را عوض کنیم.

حین عوض کردن لباس‌ها ناگهان فنچ* را دیدم که به سمت ما می‌آمد و سرش پایین بود. فنچ هم‌نیمکتی‌ام توی کلاس بود. همیشه از روی دست من تقلب می‌کرد و خیلی از درس‌ها را به خاطر من قبول شد! همیشه هم کتکش می‌زدم. آن‌قدر مظلوم بود که آدم دلش می‌خواست همه‌اش بگیرد طفلک را بزند. عرض می‌کردم... صدا زدم: «یره فِنچ تو اینجه چیکار مُکُنی؟». سرش را که بالا آورد از دیدن من تعجب کرد! گفت: «تو اینجه چیکار مکنی؟». «الف.ح» پرید وسط بحثمان و گفت: «همدیگه ره مشنسن؟». گفتم: «ها بابا ای همکلاسی مه. مث .... مِزِنُمش!». «الف.ح» گفت: «ای ارشد باشگاهه». برق از سرم پرید و با تعجب پرسیدم: «ارشد؟ بیشی یره! ای به قیافش نمخوره ای حرفا. از صبح تا شب دره از ما کتک مخوره. ارشد؟ اُسکُل کردن* ماره؟». خیلی جدی بحث ادامه پیدا کرد و من بالاخره فهمیدم که راست می‌گویند. فِنچ خودمان ارشد باشگاه است!

جایتان خالی؛ فنچ که میخواست آن همه حمایت و تقلب را جایی جبران کند، به صورت خصوصی به من آموزش می‌داد و خطی* را که بقیه در عرض دو ماه می‌گرفتند، من در عرض دو هفته می‌گرفتم. این روند آن‌قدر ادامه یافت که من در عرض کمتر از یک سال دان دو کونگ فو را گرفتم. نه این‌که فکر کنید الکی می‌گرفتم‌ها، نه! من همه فنون را به صورت خیلی ماهرانه فرا گرفتم ولی خب خیلی سریع و با شتاب خیلی زیاد. اینطور شد که الان که در خدمت‌تان هستم، تنها چیزی که از باشگاه یادم مانده همان دعواست که اتفاقا خیلی هم کیف می‌داد.

همین پیش پای شما (اواسط سال 93)، آن همه حکم کونگ فو که ماه‌ها از در و دیوار خانه آویزان بود را آتش زدم. ولی در عوضش لوح تقدیر مهد قرآنم بابت شاگرد اول شدن را هنوز دارم و به خاطرش از خویشتن افتخار در وکنم.

========================

* فنچ: با تلفظ fench یک پرنده خیلی کوچک که احتمال دادم بعضی‌ها ندانند.

* اسکل: اسکل کردن کنایه از سرکار گذاشتن.

* خطتوی کونگ فو: بعضا به جای کمربند خط‌هایی وجود دارند که فرد یک به یک خط‌ها را طی می‌کند و از خط یک تا خط هفت می‌رود بالا. از آن به بعد می‌شود کمربند مشکی و دان‌ها شروع می‌شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
برچی آتیش زدی حسین؟ ارشد باشگاه کتک خورت بود؟ خخخخ
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
ها والا کتک خور بود. دیگه خب دیدم واقعا ارزش نداشت حکم ها. دلم نمخاست نگه شان درم.
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
حالا چرا حکم هاتون رو آتیش زدین ، حیف بودند یک وقت دیدین یک جایی به درد می خورد :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
از نتیجه ای که با پارتی بازی به دست بیاد خوشم نمیاد. من میگم این کسایی که اختلاس های ملیاردی انجام میدن هم یه روزی بچگی هاشون پارتی بازی کردن و...
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
یادش بخیر شیش ساله که بودم خانواده ام من رو فرستادن تکواندو، هعییییییییی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
ول کردی؟
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
ها.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٤/٠٢
٢
٠
منم یه کلاس تکواندو ثبت نام کردم بچگی ولی چون راهش دور بود هیشکی منو نمیبرد! همینجور کارتش موند نمدونم چی شد! / عجب از باشگاهی که ارشدش، کتک خور شما بود :))) عجب شعری شد!! :دی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٢
٠
١
ولی من تا دان سه ش پیش رفتم ؛) کسیو خواستی بزنی در خدمتم... ؛))))))))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
پس شما هم خطرناکین و نباید بهتون نزدیک شد!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
آره آقای آستانه طفلکو انقد میزنم! مرسی از داوطلبی و نجات این فرد مظلوم :))
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
حالا تا الان نگفتم که ریا نشه...ولی کمربند سبز دفاع شخصی هم دارا می باشم...!! فرانک جون بزن بریم قلدر بازی ؛)
Far!de
Far!de
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
چه آدم انسانی بوده بااینکه ارشد بوده ولی کتکتون نمیزده :) چرا آتیش بزنین حالا؟ کم پیدایین حسین اقا؟ :دی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
خب مبارزه ی توی باشگاه با دعوا خیلی فرق داره! بهم چپ نگاه میکرد میزدم کتلتش میکردم. ارشد بود برای خودش بود. دلیل آتیش زدن حکم ها هم فکر کنم روشنه. با این حال بالا توی جواب یکی از دوستان عرض کردم. کم پیدا شدن هم بابت کسالتی هست که درگیرشم.
Far!de
Far!de
٩٥/٠٤/٠٤
٠
٠
انشالله بهتربشین .. کنکور نزدیکه ;-)
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
چ ارشد فداکاری...:)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
دیگه رفیق بود دیگه.
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
لوح هاتونو به در و دیوار زدین ،پدرتون بهتون عنایت نکردن؟؛)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
تا قبل از فوتش به در و دیوار نبود. بعدش زدم. نمیدونست بنده خدا. البته شایدم میدونست و به روم نمی اورد.
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
خدا بیامرزدشون...
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
توقع داشتم بگیره یک دل سیر کتکتون بزنه!!!!! چه آدم با مرامی بوده خداییش!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
خب ریزه پیزه بود. مثل فنچ. نمیتونست.
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
بنده خدا!!!! :/
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
ولی یک ارشد با روش های زیادی غیر از زدن میتونه انتقام بگیره که خب جاش نیست بگم!! شاید دوستان بد خواب شن!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
خخخخخ
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
پدرتون هیچوقت نفهمید میرین باشگاه؟؟!!!!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
احتمالا نه. اگرم فهمید به روی من نیاورد.
n_rohani
n_rohani
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
خخخخخ باشگاهی که فنچ ارشدش باشه اون حکمش در حد حکم شائولین ترزش درع چرا بسوزونی اخه؟؟ میگم اسم مطلب رو میزاشتی فنچ کنگفو کار یا حسین مداحی وارد میشود!!!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
نه مرد حسابی. اگه مو و تو از مسئولین انتظار درم که پارتی بازی نکنن و کار ملت ره راه بندزن. خودمان هم نباید پارتی بازی کنم. بره ی همی سوزوندم. دیگه اسم مطلب چیزیه که یک دفگی میه! ولی اسمی که تو گفتی خوبه. ولی طولانیه.
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
پس در این صورت شما چه آدم خفنی بودین :دی دلم برای ورزش رزمی تنگ شد ... یه پند اخلاقیم بدم و برم دور زدن پدر و مادر اصلا کار خوبی نیست :))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
والا چشماتون خفن میبینه! پند اخلاقیتون رو الان من هم به بقیه میدم. منتهی اون موقع بچه بودیم! خخخ
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
وبلاگدون خوندمش خوب مینویسید قلمدون مستدام
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنون
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
سلام. مطلبتون خيلي بامزه بود بالاخص اون قسمتاييش كه مشهدي ميحرفيدين:))) خدا پدرتون رو بيامرزه و روحشون قرين شادي
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنون. خدا اموات شما رو هم بیامرزه.
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
پس غیر مسائل مربوط به گچ کاری و سیب زمینی ازین هنرا هم بلدین :)) حالتون چه طوره بهتر شدین ؟:)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
اینا تازه فقط یه گوشه از هنرهای منه! شکر خدا بهترم. ممنون
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
سلآم؛ من حکمامو هیچ وقت به دیوار نزدم...از اول توی پوشه بایگانیشون کردم... راستش منم خاصیتشونو نمیدونم...ولی دلمم نمیاد آتیششون بزنم...آخه واسشون زحمت کشیدم... از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان هیچ وقت از ارشدام خوشم نمیومد آخه حریف تمرینی همشون بودم...یعنی ارشد های چند نسل باشگامون به خاطر ازخود گذشتگی های من (همون مثل ستون یه جا واستادنا و کیس بوکس شدنا) مدال آوردن...هیچ وقت دل اینکه کسی رو بزنم نداشتنم..نمیدونم رو چه حسابی اصلا رفتم سراغ ورزش رزمی...خل بودم دیگه :/ ببخشید چقد الکی حرف زدم... قلمتآن مستدآم...ایام به کام (^_^)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
خب حکم ها خیلی جاها ممکنه به درد بخوره. اصلا وقتی کسی بدونه شما مثلا دان چند فلان رشته ی ورزشی رو دارید اجر و قربتون پیشش میره بالا! ورزش رزمی برای سلامت خیلی خوبه. حتما که نباید آدم یکی رو بزنه! خخخخ. ممنون که خوندید.
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
:)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنون.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٦/١٩
٠
٠
چه ارشد کنگ فو کاری که کتک می خورده ، اون باید مدرکش رو می سوزوند نه شما !!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
جثه ش کوچیک بود.
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
خخخخ حسین ای همو فنچ خودمانه که کلاس دوم باهم بودم دیگه ؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
ها همویه. خخخخ. باورت مشد دان دو داشت؟
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
نه باورم نمشه کتک خور بود؛ او بنده ی خدا۰
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
خخخخ. واقعا کتک خور بود.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠