بوق بوق... مستقیم؟!
تاکسی‌هایی که برای همه بوق می‌زنند، به جز اهلش!

بوق بوق... مستقیم؟!

نویسنده : محمدرضا ناصری نژاد

ساعتم را نگاه کردم، هنوز وقت داشتم و می‌توانستم پیاده خودم را به دفتر شرکت برسانم، می‌خواستم از عرض خیابان رد شوم که بوق یک تاکسی من را از افکارم کشید بیرون! «آقا مستقیم؟!» سرم را به نشانه منفی بودن جواب تکان دادم و از خیابان رد شدم، با خودم گفتم حالا که وقت دارم بروم داخل یک کتاب فروشی و یک نگاهی به کتاب‌ها بیاندازم، هنوز چند دقیقه‌ای نشده بود که داخل کتاب فروشی بودم که صاحب کتاب فروشی به بیرون اشاره کرد و گفت «مثل این‌که اون ماشین با شما کار دارن!» یک نگاه به بیرون کردم و همان تاکسی را دیدم! دست بلند کرد و گفت «آقا مستقیم؟!» باز هم جواب منفی دادم.

نیم ساعت گذشت و  از آنجا بیرون آمده بودم و داشتم وارد شرکت می‌شدم که صدای بوقی را از پشت سرم شنیدم گفتم، حتما همکارم است و قبل جلسه با من کار دارد؛ که با کمال تعجب دیدم همان تاکسی مورد نظر است و جمله مخصوصش: «آقا مستقیم؟!»

دیگر کلافه شدم، خواستم بروم سمتش و ... ! اما نه، بیخیالش شدم، حوصله کاشت و برداشت بادمجان را نداشتم، آن هم امروز و با داشتن جلسه به این مهمی! آن روز تا وقتی که به خانه برسم بارها «آقا مستقیم» را دیدم و شنیدم و دم نزدم! خدا خدا می‌کردم که دیگر شب توی خوابم نیاید...

(بوق بوق...)

+ چی شده؟ سرصبحی کیه بوق میزنه؟ ای بابا!

این جمله را گفتم  و از پنجره بیرون را نگاه کردم. داخل خیابان هیچ‌کس نبود جز یک تاکسی، دستش را برایم بلند کرد و گفت «آقا مستقیم؟!»

یعنی واقعا منی که داخل خانه و زیر پتو با چشم‌های بسته دارم به زندگی چغکی‌ام (تخلص هنری بنده است) ادامه می‌دهم مستحق بوق زدن بودم؟! واقعا؟ مگه داریم؟!

به نظرم آدم‌های دیگری هستند که باید برای‌شان بوق زد و گفت «آقا مستقیم؟!» خب چون معمولا دیده بودیم تاکسی‌ها برای کسی بوق می‌زنند که یک جایی ایستاده باشد و خودش قصد رفتن نداشته باشد.

مثلا برای آقا رضای عنایتی یا همان رضای آقای گل که هنوز که هنوز است توی خط حمله تیم‌های لیگ برتری ایستاده و قصد رفتن و دادن پست مورد نظر به جوان‌ترها را ندارد.

یا مثلا آقا مهدی تارتار که با هر نتیجه‌ای مدام کنار ریل‌های راه آهن ایستاده و مدیرهای آن تیم اصلا قصد تعویضش را ندارند. البته اگر بخواهند هم عوضش کنند خودشان امکانات بیشتری دارند، مثلا می‌توانند با همان قطارهای خودشان راهی‌اش کنند و نیازی به تاکسی نیست. دیده شده ایشان گاهی هم رفتند خانه‌شان نشستند ولی خب باز هم برگشتند سرجای‌شان. فکر نکنم آن بوق‌های سهمگین قطارهای مسافربری هم بتواند این مربی را راضی به سوار شدن کنند!

و جالب است که بدانید حتی این بوق زدن‌ها می‌تواند برای احساسات آدم‌ها هم باشد، مثلا برای خنده رئیس فدراسیون فوتبال کشورمان علی کفاشیان عزیز که چه ببریم چه ببازیم، چه صعود کنیم و چه سقوط، همیشه خنده رو لب‌هایی محکم و استوار ایستاده، لبخند جان، مستـــقیم؟!

خب فکر کنم تاکسی پر شد، البته من هم قرار است باهاشان بروم بالاخره می‌شود چهارتا عکس سلفی و پست و اینستا و اینا دیگر!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محسن
محسن
٩٥/٠١/٢٣
٢
٠
سلام متن خیلی خوبی بود آخرشو نمیشد پیش بینی کرد ... عالی
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
ســـلام.ممنونم : )
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٣
٢
٠
اولش فکز کردم واقعن در مورد بوقهای اعصاب خورد کنیه که هر روز تو خیابونا میشنوم!وسط خیابونیو میخای رد بشی تاکسی شخصی عمومی فقط بوق میزنه و چیزی که داغون میشه اصاب ماست! ولی بعد دیدم نه کناییه بیشتر!
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
اره منم خخخخ اصن چی فکر میکردیم چی شد. روایته واقعا باحال و جالب بود و همینطور محتوا ک با این روایت خیلی خوب از کار در اومده بود، فکر نمیکردم همچین متنی رو شاهد باشم از شما، دست مریزاد :)
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
خب یه جورایی در مورد اونام بود ولی خب میشه گفت بیشتر مربوط به همون کنایه های آخرش .. ممنون از نظرتون
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
چرا ازشون انتظار نداشتی فوفانو؟:)))) راستی اقای ممزی شما همونی که یه عکس قدی داشتید؟!!! چقد صورتتون فرق داره با اون عکس قبلی!! :))))))))))
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
عکس قدی از پشت سر بود چطور صورتم فرق داشت ؟ :))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
اره:))) انتظار یه صورت دیگه رو داشتم :))))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٢٣
٢
٠
خیلی خوب بود خیلی :))) ازون قسمتی که رفتی تو کتابفروشی و بوق زده آقا مستقیم خیلی خوشم اومد و خندیدم : )) تهش هم اصلا انتظار نداشتم در مورد یه چنین افرادی حرف بزنی. خیلی خوشم اومد چغک جان
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
ممنون مجتبی جان :D خیلی هم خوشحالم که از خوندنش شاد شدی ^_^ فدات : ) ♥
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
اقا ما نفهمیدم. یکی بیه ماره از تو گیجی در بیره. بزرن بعدا بخانم شاید فهمیدم.خخخ
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
بازم بِخوانن ایشالله متوجه مِرِن :D
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
اااا من از آخر متن جا خوووردم، کاشت و برداشت بادمجانم خیلی خوووب بود خخ
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
ممنون از اینکه خوندین و جا خوردین :D خواهش میکنم :))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
من نفهمیدم این اشخاص بالاخره سوار تاکسی هستن یا نمیشن؟! نه اینکه فوتبالم خوبه! :\ طنز تلخ خوبی بود. کنایه ها هم خوب و عالی. ورودتون به جمع نویسنده ها تبریک. شیرینی هم که دیگه گفتن نداره! :))
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
سوار نیستن ولی بالاخره باید بشن دیگه :D متشکرم از خوش آمدگویی تون بله دیگه گفتن نداره :))
فرشاد مشیری
فرشاد مشیری
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
ممنون. موضوع جالب و نگارش خوبی بود
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
من از شما ممنونم :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
فهوای کلامش خیلی پیچیده بود من نفهمیدم :)
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
نمیدونم چقدر فوتبال ایران رو دنبال می کنید :) شاید برای همین پیچیده به نظر میرسه به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
:) آها من فوتبال فقط تیم ملی می بینم
elnazi
elnazi
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
منم نفهمیدم:| هرچی بود خیلی خوب بسط داده بودین به هم :) عنایتی بنده خدا !!
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
بازم همون قضیه دنبال نکردن اخبار و حواشی فوتباله که خب هر کسی یه علایقی داره واقعا بنده خدا :D
elnazi
elnazi
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
من دست وپاشکسته میبینم فوتبالو !!ولی خب نفهمیدم چه ربطی داش!اماخب هرچی بود خوب بود !
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
نمیدونم چقدر فوتبال ایران رو دنبال می کنید :) شاید برای همین پیچیده به نظر میرسه
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
این اشتباهکی شد :))
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
یک کوچولو بار طنزش کمه هنوز :) با چغوک فاصله داره
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
ممنو ن آقای نادری :) سعی و تلاش بیشتر میکنم تا با کمک دوستان بتونم بهتر بشم : )
r_jafari
r_jafari
٩٥/٠١/٢٥
١
٠
من راننده تاکسی هستم کجای این مطلب جالب بود خداشفابده
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠