گورکن / داستان کوتاه
داستان کوتاه

گورکن / داستان کوتاه

نویسنده : anar_93

نمی‌توانست بفهمد چشمانش می‌چرخد یا سرش، شاید هم تمام اتاقش. چشمانش را بست تا آرام بگیرد. سیاهی حمله‌ور شد چرخید و چرخید و چرخید و توی سرش فرو رفت. سیاهی قهقهه می‌زد. نفسش به شماره افتاده بود. می‌ترسید. عرق سرد را روی سرش احساس می‌کرد که هی لیز می‌خورد و راهی از میان موهایش به سمت پیشانی و گردنش پیدا می‌کرد. می‌خواست فریاد بکشد؛ نمی‌توانست. زبانش پشت دندان‌هایش مانده بود و دندان‌هایش قفل شده بودند و سفت محکم روی هم ساییده می‌شدند. حنجره‌اش از فریاد خفه شده‌اش می‌سوخت و هر چه تلاش می‌کرد نمی‌توانست دست‌های نامرئی قلاب شده دور گردنش را از هم باز کند. صدای واق واقِ سگی از دور به گوش می‌رسید. از ذهنش گذشت همان سگِ گُنده ولگردِ سفید است، ترس که ندارد. ولی صحنه‌ها از جلوی چشمش گذشت و یادش آمد اتاقِ او درست وسطِ قبرستانِ این دهِ کهنه شده است.

حتما این سگِ ولگرد دوباره بوی مردار شنیده و تا این‌جا آمده. همان مردارِ تازه‌ای که دمِ غروب زیرِ نورِ تک چراغِ قبرستان لابه‌لای جیغ‌های خش‌دارِ زنک، واق واقِ همان سگ، و صدای قار قار کلاغی با دست‌های خودش شستش، لای کفنِ نو پیچیدش و لا به لای خاکِ سرد چپاندش. همان که تمام بعداز ظهر که قبرش را می‌کند به سن و سال و جوانی‌اش فکر کرد. به خودش و زندگی‌اش و به مرگ که به آرامیِ یک قدم زدن به تنهایی در مال روهای ِ گل و شُلیِ روستا می‌مانست در یک غروبِ سرد و برفی که هی در هر قدم جان بدهی تا قدم بعدی را برداری؛ تا برسی به کلبه‌ی تهِ جاده که همیشه از آن نور می‌بارید.

تلاش می‌کرد نفس بکشد و هوایِ اتاق را ببلعد، ولی آن دست‌های لعنتی نامرئی قسم خورده بودند تا آخرین دم از جانش نگذرند. سیاهی چرخید و چشمانش باز شد. چراغ اتاق روشن مانده بود و او خودش را در روشنی زرد وحشی چراغ لا اله الا الله گویان بلند کرد و برد گذاشت رویِ تخت غسال خانه. خودش، خودش را غسل می‌داد دور ِ خودش کفن می‌پیچید و برایِ خودش نماز میت می‌خواند. سگی ولگرد اطرافش می‌چرخید و پنجه‌هایش را روی خاک می‌کشید و پوزه‌اش را دور قبرها می‌کشید، گویی بویِ مردارِ تازه به مشامش رسیده بود. کلاغ قار قار می‌کرد و تک درختِ قبرستان بی برگ ایستاده بود.

سنگینیِ رویِ سینه‌اش بیشتر و بیشتر می‌شد، مثلِ سنگینیِ برفِ مداومِ ده روزهِ رویِ شاخه‌های تک درختِ لخت. صدایِ جیغِ ظریفی توی گوشش می‌پیچید. حتماً صدایِ همان دخترکِ لچک قرمز است که چین‌های دامنش روی برگ‌های ریخته شده رویِ زمین خش‌خش می‌کرد و هر پنج شنبه غروب با شمعی یا کاسه‌ای آب رویِ یک قبرِ قدیمی گوشه چپِ قبرستان چمپاتمه می‌زد. همان دختر که هر بهار موقع گذشتن از کنارِ قبرستان از کُنارهای کنار جاده می‌چید و هی تند و تند می‌خورد و تا چشمش به او می‌افتاد؛ قُلپ‌هایش سرخ می‌شد کنار‌ها از دستش می‌افتاد، چین‌های دامنش را توی دستش جمع می‌کرد، می‌دوید و می‌رفت.

صدایِ جیغِ دخترکِ لچک قرمز توی گوشش محکم‌تر می‌شد و صدای کِل کشیدن پیرزن‌های همسایه تا دهِ کناری می‌رفت. گوش‌هایش را که تیز تر کرد صدایِ قرآن خواندن ملّا را هم می‌شنید. نفسش سخت‌تر شد و سنگین‌تر. دست‌های نامرئی محکم‌تر دورِ گردنش پیچید و هی تقلا می‌کرد، دست و پا می‌زد تا نفس بکشد. می‌خواست تمام هوا را ببلعد یک نفس عمیق بکشد و بعد فریاد بزند: من مُرده‌ام؟

فریاد بود که تویِ گلویش خشک شد و سوخت. بغضش گرفت حتماٌ مرده بود! ملّا قرآن می‌خواند، دخترک جیغ می‌کشید و پیرزن‌ها کل‌های طولانی‌تری می‌کشیدند. جوان بود، هنوز وقت نکرده بود یک تکّه زمینش پشتِ قبرستان را بسازد و دستِ دخترکِ لچک قرمز را بگیرد و بیاورد تویِ خانه‌اش تا یک دلِ سیر کنار به او بدهد و هی از قُلپ‌های قرمزش ماچ‌های محکم بگیرد.

جیغِ دخترک کم‌کم خفه شد. نفس‌هایِ داغِ سگِ ولگرد روی گردنش می‌خورد و بزاقِ داغ و لزجش روی صورتش پاشیده شده بود. بویِ تعفنِ مردارِ چند روز مانده توی دماغش پاشیده شد و چشمانش دوباره تویِ سیاهی فرو رفت. فشار دست‌های نامرئی رویِ گردنش کم و کم‌تر شد...

نفس بلندی کشید و هوا را کامل بلعید. چشمانش باز شده بود. خودش بود و اتاقش؛ درست وسطِ قبرستانِ این دهِ کهنه. خورشید گلیم اتاقش را محکم به آغوش کشیده بود و نور همه جا پخش شده بود . صدایِ ملّا با تق تقِ در اتاقش یکی شد: «پاشو! پاشو پسر! زنِ کبلایی به رحمتِ خدا رفت. پاشو تا زن‌ها غسلش می‌دن قبرشو بکن. خوبیت نداره میت رو زمین بمونه. دِیاالله! پاشو»

هوا را دوباره محکم تویِ ریه‌هایش فرستاد و یادِ قُلپ‌های سرخ دخترکِ لچک قرمز افتاد. نفسِ عمیقی کشید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
اولش خیلی خوب بود وسطش قاطی پاتی بود انگار یا من خوب نگرفتم آخرشم خوب بود در کل مرسی : )
anar_93
anar_93
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتین خیلی سپاسگذارم:)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
اول داستان قوی شروع شده ولی واقعا وسطا گنگ و درهم! از اونجا که نوشتی( جیغ های خش دار زنک،..) و یه سوال قلپ یعنی چی؟ من معنی کنار رو نمیدونستم سرچ کردم فهمیدم میوه درخت سدر😅آخر داستانتون هم درست و به جا تموم شد در کل جالب بود ولی تو در تو ،مرسی از شما و موفق باشید❤
anar_93
anar_93
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
خیلی ممنون از وقتی که گذاشتین قلپ تو یکی از گویش های محلی همون گونه و لپ هست:) خیلی ممنون:))
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
منم با نظر باقی جیمی ها موافقم. خوب شروع کردید ولی وسط هاش به بعد کم آوردید :) ولی در کل خوب بود. ادامه بدید :)
anar_93
anar_93
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
خیلی باعث دلگرمیه نظرتون اولین کارمه و واقعا انتظار همچین باز خوردی رو نداشتم
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/٢٤
١
١
خب منم مثل همه وسطاش گیج شدم ولی اول داستان قشنگ جوریه آدم اگه تنها باشه بشینه زار بزنه از ترس!! مچکر مچکر مچکر
anar_93
anar_93
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
ممنون از وقتی که گذاشتین حالا این خوبه یا بد؟
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
به این فکر می کنم از زندگی تو یه اتاقک وسط قبرستان چه داستان های سریالی ترسناکی نوشت!
anar_93
anar_93
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
ممنون از وقتی که گذاشتین واقعا خیلی زیاد:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤