برخورد امام هادی(ع) با حاکمی که به ایشان شراب تعارف کرد
به بهانه شهادت دهمین اختر تابناک امامت

برخورد امام هادی(ع) با حاکمی که به ایشان شراب تعارف کرد

نویسنده : h_jahanshah

متوکل گاهي دستور مي‌داد که خانه امام را به دقت بازرسي کنند و مأموران هر بار با دست خالي بر مي‌گشتند، اما متوکل باز هم نگران بود و احساس خطر مي‌کرد. براي مثال، يک بار نزد متوکل از امام هادي (عليه السلام) سعايت کردند و به او گفتند که در منزل امام، اسلحه و نوشته و اشياي ديگري است که از شيعيان قم به او رسيده است و او عزم شورش بر ضد حکومت را دارد. متوکل گروهي را به منزل آن حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه او هجوم بردند، ولي چيزي به دست نياورند.

امام را در اتاقي تنها ديدند که در به روي خود بسته است و جامه پشمين بر تن دارد و بر زميني مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است. امام را با همان حال نزد متوکل بردند و به او گفتند: در خانه‌اش چيزي نيافتيم و او را رو به قبله ديديم که قرآن مي‌خواند.

متوکل با بي‌شرمي منحصر به فرد خود، جام شرابي را که در دست داشت، به آن حضرت تعارف کرد! امام سوگند ياد کرد و گفت: گوشت و خون ما با چنين چيزي آميخته نشده است، مرا معاف بدار! او دست بر نداشت و گفت: شعري بخوان. امام فرمود: کمتر شعر مي‌خوانم.

اما متوکل اصرار ورزيد و آن حضرت شعري را براي او خواند که ما ترجمه قسمتي از آن را ذکر مي‌کنيم:

«بر بلنداي کوه‌ها، شب را به سحر آورند؛ در حالي که مردان چيره و نيرومندي از آنان پاسداري مي‌کردند، ولي قله‌ها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.

آنان پس از مدت‌ها عزتمندي، از جايگاه‌هاي امن به زير کشيده شدند و در گودال‌هاي (گورها) جايشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندي!

چه خانه‌هايي ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ کند، ولي سرانجام پس از مدتي، اين خانه‌ها را ترک کردند و به خانه گور شتافتند!

چه اموال و ذخايري انبار کردند، ولي همه آن‌ها را رها ساختند و رفتند و آن‌ها را براي دشمنان خود واگذاشتند!

خانه‌ها و کاخ‌هاي آباد، به ويرانه‌ها تبديل شدند و ساکنان آن‌ها به سوي گروهاي تاريک شتافتند!»

شعر امام چنان تأثيري گذاشت که متوکل به سختي گريه کرد؛ به طوري که ريش او خيس گرديد و ساير حضار نيز گريستند. متوکل دستور داد بساط شراب را جمع کنند و چهار هزار درهم به امام تقديم کرد و آن حضرت را با احترام به منزل باز گرداند! (مروج الذهب، ج4، ص 11)

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
آدم اینطور ماجراهای علما و امامان ما رو که میخونه با خودش میگه ما کجاییم و اونها کجا بودند... خداکنه که بتونیم تاجایی که در توانمون هست خودمون رو به خصلت های اون ها نزدیک کنیم.
m_meisam
m_meisam
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
خیلی دوس داشتم بدونم جواب امام در مقابل تعارف چی بود...ممنون از شما
translator
translator
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
چه قشنگ . ممنون
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
آخه، چه قدر مظلومانه خووووووب بودن:(
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠