خود کرده را تدبیر نیست...
ماجرای شوخی که خوب تموم نشد

خود کرده را تدبیر نیست...

نویسنده : MiRaCLe_THeo

تازه رسیده بودم خونه؛ از شدت خستگی روی کاناپه بیهوش شدم. چشمام گرم نشده بود که گوشیم زنگ خورد؛ هنوز گوشیو نگاه نکرده بودم ولی داشتم فحش می‌دادم که چرا بیدارم کرده... گوشیو که آوردم جلوی چشمم، دوتا فحش آبدار دیگم به قبلیا اضافه کردم، چون سعید بود.

+ چته؟ چیکار داری؟

سعید: آروم باش حیوون

+ حیوون تویی که ساعت 2 زنگ میزنی مردمو بیدار میکنی.

- مرتیکه بیشعور تا الان دنبال کارای جنابعالی بودم، حالا جفتک میندازی...

تازه یادم اومد که امشب تولد المیراست و چون من دانشگاه بودم و نمی‌رسیدم برم ساعتی که برای المیرا سفارش دادمو تحویل بگیرم، به سعید که کلاس نداشت گفته بودم بره...

+ اوه اوه یادم رفته بود، شرمنده...

- تو کی میخوای آدم بشی آخه...

+ خب دیگه پررو نشو؛ گرفتیش؟ 

- آره 

+ خب زود بیارش دیگه، باید بدم اونجایی که گفتی دانشجوهای گرافیک خیلی باحال کادو میکنن، کادوش کنن...

- وحشی جان، گفتم وقتی بیای، خسته‌ای، خودم بردمش اونجا

+ وای دمت گرم، کی بیام بگیرمش؟

- اگه جنابعالی لطف کنی درو باز کنی، خودم تحویلتون میدم حضرت ارشیا!

+ مگه دم دری؟

- آره بزغاله، یه ربع زنگ درو زدم، شما تو کما بودی ظاهرا...

+  خب بابا؛ اومدم هانی...

کادو رو که گرفتم یه پیام به المیرا دادم و گفتم عزیزم یادت نره امشب ...

هنوز سِند نشده بود که جواب داد که، شاید نتونم بپیچونم خونه رو...

گفتم یعنی چی؟ هر کاری که میتونی انجام بده، خیلی واجبه کارم...

بدون هیچ حرف اضافه‌ای گفت اوکی...

منم خوشحال از این‌که دیگه قرار نیست کلی راه برم که اینو کادو کنم، گرفتم خوابیدم تا ساعت 5

ساعت 5 بیدار شدم یه دوش گرفتم و کلی به خودم رسیدم، تا محل قرارم با المیرا نیم ساعت راه بود تقریبا، یه ذره زود تر راه افتادم و سر راه یه عالمه پاستیل و شکلات گرفتم؛ تقریبا با هم رسیدیم، سوار ماشین که شد احساس کردم مثل همیشه نیست؛ ولی با خودم گفتم داره ناز میکنه...

+ سلام عزیزم

سرش پایین بود و جواب نداد؛ دوباره تکرار کردم...

المیرا: سلام

+ چیزی شده؟

- میشه از اینجا بریم؟ 

+ بله که میشه، کجا برم عشقم؟

- نمیدونم؛یه جای خلوت... فقط برو

+ چشم خانومم

کل مسیر فقط داشت کف ماشینو نگاه میکرد و دریغ از یک کلمه حرف...

+ رسیدیم المیرا

- خب،چیکارم داشتی؟

+ آهان، یعنی تو نمیدونی چیکار داشتم؟

- ارشیا الان حوصله لوس بازیاتو ندارم...

اینو که گفت خشکم زدم؛ یخ کردم... ولی بازم به روی خودم نیاوردم....

+ عزیزم تولدت هپی باشه... انشأاللهـــ که تولد بعدیتو توی خونه خودمون بگیریم...

- هه، ارشیا دیگه تمومه...

+ هان؟ چی میگی؟ خوشم میاد آدم شوخ طبعی هستی...

- ارشیا بس کن؛ الان وقت این بچه بازیا نیست... الانم فقط اومدم اینو بگم و برگردم؛ چون امشب خواستگار دارم...

+ باشه باشه، منم باور کردم...

-  به جهنم که باور نمیکنی منو برسون همونجایی که سوار شدم...

+ المیرا میفهمی چی میگی؟ من تو کلی قرار با هم گذاشتیم... بعد الان میگی که......

- من با تو قراری نداشتم؛ الانم همه چی تمومه. امشب پسر عموم میاد خواستگاریم؛ بابامم جواب مثبتو داده، خودمم علاقه دارم که با اون ....

حرفشو قطع کرد؛ مونده بودم چی بگم... از مغز فلج شده بودم...

- منو میرسونی یا نه؟!

+ المیرا یعنی تو اونو به منــ

نذاشت ادامه بدم حرفمو شروع کرد به داد زدن

- اره ترجیح دادم؟ مشکلی داری؟ همینه که هست...

دیگه نفهمیدم دارم چیکار میکنم، با پشت دست محکم زدم تو دهنش...

سرمو گذاشته بود رو فرمون و داشتم به اتفاقات این دو سال فکر میکردم ...

با صدای گریه المیرا به خودم اومدم، سرمو که برداشتم دیدم کل لباس و صورت المیرا خونیه... اون لحظه اصلا برام مهم نبود، ماشینو روشن کردم تا جایی که میتونستم پدال گازو فشار می‌دادم.

نمیدونم چی شد دلم سوخت؛ بردمش خونه یکی از دوستاش که تنها زندگی می‌کرد، تا خودشو تمیز کنه بعد بره خونه...

+ ارشیا

نذاشتم ادامه بده

- خفه شو؛ گمشو پایین، خودتو تمیز کن برای پسرعمو جونت...

سرشو تکون داد و پیاده شد؛ در شرف سکته بودم... فقط داشتم توی ذهنم دنبال کوتاه‌ترین راه به خونه میگشتم... رسیدم خونه؛ دره ماشینو محکم کوبیدم و رفتم بالا....

درو باز کردم؛ خوشبختانه کسی خونه نبود که ببینه دارم گریه میکنم، کادو و خوراکیا رو پرت کردم یه گوشه و کیف پولو ساعتمو محکم کوبیدم روی اوپن... نشستم روی کاناپه و گریه میکردم... 

میخواستم خودمو خالی کنم؛ گوشیمو برداشتم که به المیرا پیام بدم، دیدم یه پیام از المیرا دارم؛ بازش نکردم، اول ساعتشو نگاه کردم؛ برای ساعت 6 بود که من بیرون بودم؛ بازش کردمو خوندمش ...

+ سلام ارشیا جووون، میدونستم که کار واجبت تولد منه؛ برای همین یه شوخیه کوچولو میخوام کنم. امیدوارم ناراحت نشی...

مطمئنم برای من، بهتر از تو کسی وجود نداره عزیزم...

عاشقتم عشقم ...

تازه یادم اومد که المیرا پسر عمو نداره... یعنی اصلا عمو نداشت....

دیگه مطمئن بودم کارم به صبح نمیکشه، خیلی عصبانی بودم؛ ولی نمی‌دونستم از دست کی....؟

خود احمقم که حتی یه لحظه‌ام فکر نکردم به حرفای المیرا...

یا المیرا که یه همچین شوخی انجام داده...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرشاد مشیری
فرشاد مشیری
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
حالا شما میمردی اگه با پشت دست نمیزدی تو دهنش و خونیش نمیکردی؟!!! والا من جای المیرا باشم به همین خاطر که کتکم زدی میرفتم سراغ یکی دیگه!!! والله...
saiideh70
saiideh70
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
احسنت!
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
شما درست میگید؛معذرت میخوام،ولی متأسفانه داستان بود اینی که خوندید ;)
b_noori
b_noori
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
اوووووووه ، خدا عاقبتشو ختم به خیر کنه!!!
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
انشاالله...
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
آقااین داستان بود یا واقعی؟؟!!
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
داستان بود،دوستان جدی گرفتن :(
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
چقد خشونت!
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
از شمام معذرت میخوام;)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
بابا معذرت چیه؟ خب خشونت لازمه ی داستان بوده. مو گفتم خشونت منظورم ای بود که توی رسوندن حس داستانتان موفق بودن. تبریک مگم.
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
شما لطف داری؛معذرت خواهی نمادین و در راستای نظر دوستان بود ;)
زهرا
زهرا
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
سلام شما الان مردی روحته که این متنو نوشته...[چشمک!]
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
احتمالآ
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
چه المیرای خونوکی..خو یعنی چ این کارا؟
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
بی شعوره دیگه،نمیفهمه نباید از این کارا کنه
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
چقدر خشن!
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
از اونجایی که در نوشتن داستان هیچوقت موفق نبودم؛مقداری خشونت اضافه کردم که حداقل یه ذره جلب توجه کنه^_^
پربازدیدتریـــن ها
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
شعری سروده خودم

مهم نیست، فراموشش کن

٩٦/٠٨/٢١
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
و عشق یعنی...

انتظار را نمی کشم، زندگی می کنم

٩٦/٠٨/٢٠
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
در میان این هیاهو

آسمان شهرمان

٩٦/٠٨/٢٠
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
ماوقع یومیه میرآخور

قطار بازی

٩٦/٠٨/٢١
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
شعری سروده خودم

سوز دل

٩٦/٠٨/٢٠
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
تبلیغات