درد و دل‌های یک سین هفتم هفت سین
دلنوشت

درد و دل‌های یک سین هفتم هفت سین

نویسنده : وبگردی

نشسته ام به وبلاگ خوانی. 4 ساعتی می شود. و بعد تازه همین چند دقیقه پیش متوجه شدم اَ اَ اَ... بیش از آن چیزی که فکر می کردم را بلاگفا خورده است. یعنی تا این حد بی توجه! خیلی وقت است وبلاگ خوانی نکرده ام، حتی وبلاگ های محبوبم را هم نخوانده ام. یعنی تا این حد بی انگیزه! ولی خب امروز جبرانش کردم. یعنی تا این حد با اراده!(خود تحویل گیری) و تازه امروز فهمیدم چه غصه بزرگی توی دلم مانده از این همه دور شدن از فضای نوشتن. از این همه نخواندن و چه طور تا به حال متوجه اش نبودم؟

راستی چه می شود آدم غصه های بزرگش را حتی فراموش می کند؟ چه می شود که آدم تصمیم می گیرد قید بخش هایی از زندگی اش را که خیلی دوست داشته بزند؟ راستی چه می شود که آدم این همه دلتنگ می شود و نمی فهمد دردش چیست؟

در هر صورت سال جدید است و تصمیم های نو این حرف ها. مثلاً این سال ِ جدیدی بیشتر بنویسم. بیشتر کتاب بخوانم. بیشتر وبلاگ گردی کنم. هان؟ آرزو که بر جوانان عیب نیست. هست؟

منبع:

http://soheylakaviany.blogfa.com/post-410.aspx

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٢
١
٠
نیست :) من که از همان دوران طفولیت رابطه خوبی با بلاگری و اعمال وابستش نداشتم! منتها تصمیمات خوبی گرفتن!
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
سهیلا ... یادش بخیر یه زمانی چه دورانی داشتیم :)
somaye
somaye
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
سلام.بنظر من بلاگ میتونیه رفیق خوبی برا لحظات خوشی و غصه های آدمی باشه من که با بلاگ خیلی رابطه خوبی دارم و تونستم تمام خاطرات سفرنوروزی را داخلش ثبت کنم.
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠