جشنواره ی روضه
انتخاب من چیست در این غوغای افکار و ابهام؟

جشنواره ی روضه

نویسنده : translator

ایام محرم و صفر بود، به روضه¬‌ی یکی از اقوام رودربایستی ¬دار دعوت شدیم و داستان از همین جا شروع شد.

سه شنبه با مادرم عزم ¬رفتن کردیم و راهی¬ شدیم. به درب منزل¬شان که رسیدیم دستی به چادرم کشیدم و زنگ زدم. خانمی آیفون را برداشت و با کش و قوسی شبیه به پنیر¬ پیتزا گفت: «مـــَله؟» گفتم: «سلام باز کنید لطفا». درب باز شد، وارد آسانسور شدیم، دستم را روی دکمه‌ی 2 گذاشتم و بالاخره به واحد میزبان رسیدیم. باز شدن درِ واحد همانا وگرد شدن چشمان¬ ما همانا. ناگهان با خود گفتم: «ای وای من که لباس عروسیامو نیاوردم». خشکم زده بود و با چشمانی که از حیرت چهار تا شده بود به داخل خانه نگاه می¬کردم، مادرم که دست کمی از من نداشت محکم با آرنجش به پهلویم زد وگفت: «چته؟! بیا بریم دیگه زشته» چادرم را کشید و پاهای میخ شده‌ام را به حرکت درآورد.

داخل شدیم و بعد از سلام و احوال¬پرسی گوشه‌ای نشستیم، داشتم کم کم حالت طبیعی خود را به دست می‌آوردم اما نگاه به محیط و اطراف این روند را کندتر می¬کرد. در باورم در مقابل کلمه‌‌ی روضه و عزا هر کلمه‌ای پیدا می شد جز آرایشگاه و سر و صورتی مغلوب آرایش، موهای بلوند و پریشان، لباس¬های عروسی پوش ولی مشکی و مهمانانی که سبیل به سبیل با بادی در غبغب پاها را روی هم انداخته و باظاهری که قابل وصف نیست منتظرند تا آقای روضه خوان بیاید. تیم پذیرایی که از قرار معلوم اقوام ِنزدیک صاحب¬خانه بودند و رفت و آمد بیشتری در بین مهمانان داشتند مرا یاد راه رفتن بازیگران خارجی روی فرش قرمز در جشنواره‌های بین المللی می انداخت و در همین بین بالاخره آقا، نه ببخشید اشتباه شد گویا خانم روضه خوان تشریف فرما شدند.

مادرم که از دیدن جو موجود ناراحت بود با دیدن روضه خوان و اکوی بزرگش بیشتر در هم رفت. ناگفته نماند دعوت روضه¬ خوان خانم با وجود ان همه الاگارسون کردن دور از انتظار هم نبود. آخر حیف بود میزان پلی پرنسس‌ها بهم بخورد. بلاخره ¬بعد ازشنیدن روضه‌ای چهل و پنج دقیقه‌ای به بهای 150 هزار تومان و پذیرایی با خرما و حلوای تزیین شده هردیس به قیمت 50 هزار تومان و میوه و چای و کیک به منزل برگشتیم. اما آن روضه به همان¬جا ختم نشد، تمام مسیر برگشت را در فکر بودم. به فکر خرید روز قبل که خانم فروشنده لباس گران قیمتی نشانم داد و گفت: «اگه برای روضه های مادرشوهرت لباس می¬خوای این رو بردار» و با خنده‌ی تلخی ادامه داد: «ما زنا امام حسین رو شرمنده کردیم با این همه خرج».

در مقابل روضه ی بی ریا و ساده ی یکی از دوستانم در ذهنم عبور کرد که می گفت: با آن¬که لباس پرزرق و برق و آن¬چنانی نپوشیده بودم مادرم که مرا دید گفت: « برو ساده تر بپوش، فکر کن عزای منه. هر طور که درعزای من حاضر می¬شی همون طور باش، امام حسین (علیه السلام)که ارزشش خیلی بالاتر از مادرته مگه نه؟» گفت با این حرف شرمنده شدم و رفتم باظاهری بسیار ساده تر حاضر شدم. با همه ی اتفاقاتی که در ذهنم ثبت شده بود سعی کردم با واژگانی همچون روضه، دعای ندبه، جلسه ی قرآن، مجالس زنانه، ما، هدف-مان، حرمت، حاجت، نیت، ائمه و اعمال مان قطعه های پازل ذهنم را تکمیل کنم. اما نمی¬دانم چرا بعضی قسمت ها اصلا باهم جفت و جور نمی شد...

انتخاب من چیست در این غوغای افکار و ابهام؟

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/٢٢
٠
٠
بله.متاسفانه چند سالی میشه که روضه ها و عزاداری هامون هم با چشم و هم چشمی برگزار میشه.انگار با خودشون میگن هر کی شیک تر باشه هر کی بیشتر بریز به پاش کنه یعنی امامشو بیشتر دوست داره.در این جور مسائل باید انتخاب با وسعت قلبمون وگستردگی جهان بینیمون انجام بشه.ممنون از متن خوبتون.امیدوارم باعث تکان خوردن افکاری بشه
translator
translator
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
بله همینطوره . ان شاالله. ممنونم از شما
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٢
١
٠
اول از همه بگم " پنیر پیتزا رو خوب اومدین " موضوعی که انتخاب کرده بودین خیلی خوب بود " واقعا چرا بعضی ها اینطوری شدن . روضه ی امام حسین و لباس های غیرعرف!! البته من یک نمونه مراسم ختمش رو هم دیدم ... راستش متن کشش زیادی نداشت ینی خیلی معمولی و عادی در مورد موضوع صحبت کردی ، مثل اینکه مثلا من الان کنار شما نشستم و داری یک جریانی رو برام بازگو میکنی، من آدم تجمل گرایی نیستم :D ولی اگر به زرق و برق و تزئینات متن توجه بیشتری میکردین موضوع خیلی خوبی بود و یادداشت خیلی خوبی رو میشد از داخلش بیرون کشید. موفق باشین :)
translator
translator
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
تزئینات متن مثلا چی؟ ممنون دوست خوبم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٥
١
٠
عزیزمی :) منظورم این هست که زیاد عام نوشته نشه ، یجورایی که فقط پند و اندرز نوشته به چشم بیاد " البته این سلیقه ی من هست " .
translator
translator
٩٥/٠١/٣١
١
٠
میدونی خب مطلب ادبیاتی نبود که تشبیه و ایهام و استعاره بیارم توش. به نظرم پندواندرز مستقیم نداشت. نمیدونم شایدم داشته و متوجه نشدم. ممنون از سلیقت :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٢
٠
٠
دقیقا همین فضا سازی که شما کردید رو مادر من هماز بعضی مجلس های روضه دارند که خانوم ها انگار فقط روضه میگیردن که خونه و زندگیشون رو به دیگران نشون بدن! خیلی جای تاسف داره همچین رفتارهایی. انتخاب ما به نظر من اینه که یاد بگیریم ساده زیستن رو؛ قناعت رو و اینجور صفات خوب رو که کم شده.
translator
translator
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
بله متاسفانه زیاده ... ممنون از شما
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
و هر روز به دایره ی این تجمل اضافه میشه ، مهم اینه دغدغه تو نوشتی حالا یا برای مسابقه یا برای سایت:)
translator
translator
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
اره همینطوره. ممنون پاییز عزیز برام مهم بود که این حرف به گوش خیلیا برسه هرچند تو مسابقه نباشه :)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
تبلیغات
تبلیغات