هیچوقت خیالتان از چیزهای اشتباه راحت نشود
#خاطره_بامزه

هیچوقت خیالتان از چیزهای اشتباه راحت نشود

نویسنده : سارا یوسفی

یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین اتفاقات در زندگی روزمره هر کس، نحوه بیدار شدنش از خواب است. حال فرقی نمی‌کند که صحبت از یک خواب شیرین صبحگاهی باشد یا یک خرخر نیمه شبی یا یک چرت کوتاه بعد از ناهار و یا حتی بیدار شدن از آن خواب عمیقِ با چشمان باز که هرکس که یک بار سر کلاسی که بین ساعات 1 تا 4 برگزار می‌شود نشسته باشد، تجربه‌اش را دارد.

 با این توضیحات، هر آدم عاقلی، فقط با به کارگیری بخش کوچکی از لوب پیشانی مغزش، می‌تواند بپذیرد که بیدار شدن امروز بنده از خوابِ شیرین صبحگاهی، با صدای ترکیدنِ بادکنکی که با هزار تلاش بادش کرده‌اید، نمی‌تواند خیلی اتفاق دوست داشتنی و خوش یمنی باشد!

این قضیه بیدار شدن با صدای ترکیدن بادکنک و خوش یمنی یا بدیمنیِ آن، بر می‌گردد به آن روزی که پسر عموی همکار مادر جان، با صدای ترکیدن بادکنکِ بزرگ و زرد رنگ بچه‌اش از خواب بیدار شد و بعد از غر زدن در باب فواید و مضرات اختراع بادکنک، و حتی فحش دادن به مخترع بالن و مکتشف هلیم و هیدورژن و خواص پلیمرهای کش‌سان و حتی گفتن صدهزار اعوذ بالله که چه کرده است بشر دو پا با این کارهایش، حین بیدار کردنِ گل پسرِ 3 ساله و بیانِ مقادیری جغوری بغوری و ابولی بولی بیبیلی بو و امثالهم، صدای زنگ تلفن همراه خود را شنید و همان طور - گل پسر به بغل- از اتاق خارج شد و به تلفنش پاسخ داد.

-  الو سلام آقای رضایی، ارادت داریم.

-  چطورید آقای ایمانی؟

-  خوبم ممنون. شما چطورید؟

-  به مرحمت شما. آقای ایمانی، میگم شما می‌تونید امروز تشریف بیارید شرکت برای تکمیل این طرح سقفِ هرمی شکل ساختمون بانک صادرات؟

آقای ایمانی همان طور که به لب‌های ورچیده‌ی پسرش نگاه می‌کرد و چشم‌هایش را تنگ می‌کرد و با لبخند برایش سر تکان می‌داد، دستش را کمی بالا و پایین برد تا مانع از بلند شدنِ آن صدای گریه نخراشیده شود که تجربه ثابت کرده بود مانند یک عدد چوبِ مخصوصِ پختِ کباب حسینی وارد یک گوش شده و  بعد از به لرزه در آوردن تمامی رگ‌های پیشین و پسین مغزی از گوش دیگر بیرون می‌آید.

 شانس اضافه حقوق و پاچه‌خوارِ رئیس شدن و در درست گرفتن پروژه‌های بعدی چیزی نبود که بخواهد با گریه‌های یک عدد «خوجگلِ بابا» که به شدت لوس شده بر باد برود!

-  نه نه... حتما تشریف میار... امم... خدمت میرسم آقای رضایی!

-  خوبه، پس منتظرتونم.

پسر عموی همکار مادر اینجانب، در این صحنه با خوشحالی پیشانیِ پسر محترم را بوسید و ایشان را در کَریـــِـر قرار داد، پیراهن چهارخانه‌اش را پوشید، یک میزان بیسکوییت پتی بور از روی میز برداشت و همراه کریــــِر و محتویاتش از در بیرون رفت.

القصه... اگر از چپاندن دو عدد بیسکوییت در دهان کودکِ بینوا و پاس دادن سریع او به مربی مهدکودک و آدِر سیمپل تینگز بگذریم، می‌رسیم به ورود با افتخار مستر ایمانی به اتاق مدیر، در دست گرفتن 3 پروژه در حال اجرا و ترقی ناگهانی‌شان به یمن ترکیدن بادکنک. که خب البته همه این در اثر شکستنِ دستِ راستشان در همان روز به دست فراموشی سپرده شد و تمام دهان‌هایی که در حال زمزمه جملاتی همچون «بترکی» و «کوفتت بشه» بودند بسته شدند و فوقع ما وقع!

حال باید برگردیم به ماجرای بیدار شدن این بنده حقیر و آسیبِ وارده...

اینجانب برخلاف آقای ایمانی، به جای فحش دادن به کاشفان و مخترعان که امید و آرزوی تمام جوانان این مملکت‌اند، تشکرات خودم رو نثار روحِ این مخترع محترم کرده و در عوض به سازنده باتریِ کمپانی سامسونگ لعنت فرستادم که کم کاری‌اش باعث بی‌فایده شدن آلارم اینجانب شده بود.

پس از با عجله برخاستن از رختخواب و بیانِ مقادیری لعن و نفرین در مقابلِ عدداتمی‌های خوانده نشده که خواندن‌شان به صبح موکول شده بود، به سرعت لباس پوشیدم ولی با رسیدن به مرحله پوشیدن جوراب، به ناچار متوقف شده و به کیسه خالی جوراب‌ها خیره شدم.

پس از حدود ده دقیقه جست و جو به دنبال جوراب‌ها - که گویی هر کدام از گوشه‌ای فریاد می‌زدند «اگه راستی مردی باید دنبالم بگردی»  دو لنگه جوراب، یکی صورتی و دیگری مشکی پیدا کرده و با توجه به ضیق وقت همان‌ها را به امید اینکه «ساقشون کوتاس، پیدا نیس» پوشیده و راه افتادم. در حیاط بودم و در حال دویدن به سمت در، که همسر محترم همسایه گرامی، شروع به فریاد زدن اسم اینجانب کردند.

بنده با اکراه چرخیده، و با صدای رسا مراتب احترام را ابراز نموده و منتظر فرمایش ماندم.

-  سارا دخترم میای بالا یه ثانیه؟ این لامپو باید باز کنی کسی نیست بازش کنه.

 همان طور که مانند چنگالی که دو دندانه‌اش را به لطف لیمو عمانی‌ها کج کرده باشند و نگران دندانه‌هایش باشد، نگران جوراب‌هایم بودم، از پله‌ها بالا رفتم. با رسیدن به لامپ مذکور، رنگ بنده از سفیدِ آن آسمان‌های اعصاب خرد کنِ زمستان هم سفیدتر شد. همسایه دوست داشتنی، یک صندلیِ نوی تازه روکش شده زیر لامپ قرار داده بود و با نگاهش خواستار بالا رفتن از آن بدون کفش بود. من هم با اعتماد به نفس تمام، انگار که تمام  چنگال‌های دنیا دندانه کج دارند، یکی از کفش‌ها را در آورده و به صورت لی‌لی روی صندلی رفته و ماموریت را به انجام رساندم و پس از شنیدن یک فقره تشکر و مقادیر زیادی «پیر شی الهی» و «خدا عوضت بده» به سرعت از پله‌ها پایین آمدم و به سمت در دویدم تا حداقل قبل از خط قرمز تلخِ تاخیری خوردن به مدرسه برسم.

 و با رسیدن به محلِ مورد نظر، فاجعه رخ نمود...

زیارت عاشورا در نماز خانه...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
یاد مورفی افتادم :)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
تو همون مایه ها :))) مرسی از خوندنتون :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
سلام همشهری گرامی؛ جا داره به خاطر این هنر شما در امر نوشتن، بهتون تبریک بگم. ممنون :)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
سلام :) خیلی ممنون از نگاه و نظرتون :) مرسی، لطف دارید :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
خواهش می کنم؛ موفق باشید!
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
یادمه یه بار انقدر عجله داستم که مسبر یه خیابون رو با دمپایی لنگه به لنگه طی کردم، تازه بعد از رسیدن فهمیدم و مسیر برگشت رو تو تاریکی سعی می کردم طی کنم خخخ
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
:))) پیش میاد این چیزا :)))
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
کَریـــِـر؟؟؟
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
شما معادلشو بلدید؟ سبد حمل کودک؟:))) حقیقتا من نمیدونم چیزی جز این کلمه... :)))
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
آدِر سیمپل تینگز؟؟؟
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
آره، این موقع طنز نویسی های من همیشه پیش میاد، تغییر دادن زبان از فارسی به عربی یا انگلیسی... یعنی اینطوری به ذهنم میرسه اولش و بعد وقتی تغییرش بدم دیگه به دلم نمی چسبه... شرمنده اگر که عیب نوشتار منه :) ممنونم از خوندنتون و نظراتتون :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
وااای آفرین همشهری جوونم خیییئیییلی خب نوشتی
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
قربونی شوما :))) مرسی خوندی :)))
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
واقعا خلاقیت شما توی راوی گری داستان ستودنی ئه
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
ممنون :) ممنون که خوندید :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
جالب مینویسید اما واسه من بعضی جاهاش تجزیه و تحلیلش سخت بود و باعث میشد کلا رشته کلام از دستم در بره :))) مثلا اینجا "بیانِ مقادیری جغوری بغوری و ابولی بولی بیبیلی بو"
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
ممنونم از خوندن و نظرتون :) چشم، سعی میکنم ساده نویسی رو هم حواسم بهش باشه، حق دارید :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
خیلی خوب و متفاوت نوشته بودی :)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
مرسی از نظرت و خوندنت :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠