مغزی می‌پَرد...
کلاسِ نهج البلاغه

مغزی می‌پَرد...

نویسنده : f_nemati

مغزی می‌پَرد. به آن سویِ خواسته‌هاش. به جایی که بشود، بتواند، برسد به خواسته‌هاش. در آن سو چه می‌شود و نمی‌شود مهم نیست. مهمِ این قصه نیست. مهمِ این قصه این است که چرا پرید؟ این‌جا چفت نبود؟ این‌جا خوب وصل نشده بود؟ پاش روی زمین این‌جا محکم نبود؟ شاید نبود. لابد نبود. نبود که پرید. نبود که رفت آن سوی مرزها تا در آن‌جا پیگیر خواسته‌هاش شود. چرا اینجا نشد؟ چیِ اینجا مورد پسندش نبود؟ چیِ اینجا نمی‌گذارد که مغزی بماند؟ چیِ اینجا سنگ می‌اندازد جلوی پای توانایی؟ شاید هم باید بگویم کی؟ آره، کی دارد چوب لای چرخ میگذارد؟

مغزی پرید. مغز بعدی. مغز بعدی و حتی، مغز هم نبود، ولی دست و پا بود. بازو و نیرو بود. ولی او هم پرید. چی‌ها و کی‌های اینجا، به دست و بازو و پا و نیرو هم رویِ محبت نشان نمی‌دهند. مغزها و نیروها می‌پرند به هر سویی جز این سو. ولی بعضی مغزها و نیروها هم نمی‌پرند. می‌مانند. اما عجب ماندنی. لحظه به لحظه نگران می‌شوند. دقیقه به دقیقه می‌ترسند. ساعت به ساعت گریه می‌کنند. روز به روز مچاله می‌شوند. ماه به ماه دق می‌کنند و سال به سال می‌میرند. چرا؟ چون فهمیدند مسئله ماندن یا نماندن نیست. مسئله کشور و وطن و غیرت و تلاش نیست. مسئله ندیدن است.

اصلا آن‌ها را نمی‌بینند. چه رفته‌ها و چه نرفته‌ها. چه جوان‌های درجه بالای سواد و فکر و ایده، چه درجه پایین‌هاش. چه جوان‌های درجه بالای نیرو و توانایی و کار و چرخیدن چرخ، چه درجه پایین‌هاش. آن‌ها هیچکس را نمی‌بینند جز خودشان را. من نمی‌گویم برویم یا نرویم. بپریم یا نپریم. بمیریم از این دلتنگی و نگرانی برای کشور یا نمیریم. فقط می‌دانم و می‌گویم که باید جای آن‌هایی که کورند را بگیریم. ما بگیریم. تک تکِ ما. و ببینیم. و بعدی‌هایِ بعدِ ما را ببینیم. تا نپرند. نه مغزشان، نه دست و نیروشان.

============

حضرت علی علیه السلام: کسی را که نزدیکانش واگذارند، بیگانگانش دست گیرند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
راستش من منکر شرایط سخت کشورمون نیستم.پارتی و رابطه خیلی از ضوابط و شایستگی ها رو خدشه دار کرده،ولی خب،رفتن و فرار کردن،چاره ی کار نیست؛پاک کردن صورت مسئله است.باید موند و مشکلات رو حل کرد :)
f_nemati
f_nemati
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
همه ی رفتن ها هم فرار کردن نیستند. خیلی ها رفتند و پُرتر برگشتند برای سرزمینشون. اما اینکه چرا میرن باید فهمید و شناخت و جلوش گرفته شه. [به جز اون عده ای که از بی دردی میرن]
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
خب منم رفتن رو از فرار کردن با حرف«و» جدا کرده بودم :)
f_nemati
f_nemati
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
مسئله این نیست. مسئله چراییِ این ماجراست. به جای اصل، به فرع نچسبیم.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
انتشار دومین مطلبتون رو تبریک میگم :) موضوع خوبی رو دست گذاشتید روش. متاسفانه خیلی وقت ها خود ماهایی که موندیم به اونهایی که رفتند حق میدیم. درست همینی که شما گفتید یعنی ماهم تو دلمون یه سری وقتها میمونیم که اگر شرایطش واسمون فراهم میبود میموندیم یا میرفتیم. اما خب همیشه یه سری چیزهایی هست که ما رو نگه میداره و برعکس یه سری چیزهایی هست که مارو پس میزنه. امیدوارم این عوامل نگهدارنده پیشی بگیره از پس زننده ها!! | تو بخشی که گفتید «در آن سو چه می‌شود و نمی‌شود مهم نیست. "مهمِ این قصه نیست." مهمِ این قصه این است که چرا پرید؟» به نظرم عبارتی که توی دابل کوتیشن گذاشتم اضافیه چون اولا تو بخش اول گفتید یک بار که "مهم نیست" بعد بخش دوم هم گفتید که "مهمِ این قضیه ..." خیلی تکرار شده عبارت "مهم" و خب ساختار جمله رو بهم ریخته. خواننده گیچ میشه یکم.
f_nemati
f_nemati
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
سلام، متشکرم. بله منم خیلی دوست دارم که زودتر طرفدار جوان ها پیدا شه و طرفدار میز و مقام کم شه. تا جوانی که مغزِ. تا جوانی که نیروست، راحت بتونه خودش رو نشون بده. گیج کننده؟! شاید باشه. تا به حال به این گیج کنندگی فکر نکرده بودم. البته این مطلب قبلاً پست بوده. و خب خواننده های وبلاگم با این نوع نوشتنم آشنا هستند. اینجا هم یا آشنا میشن یا شاید من تغییر رویه بدم که بعیدِ. به هر حال ممنون از دقتتون.
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
چه بپر نپر و مغز تو مغزی شد ولی مغز مطلب شما میگه فرار مغزها رو جدی بگیرید تا جزو خسارت دیدگان نباشید. این مطلب از اون مطالبی که می تونیم توش آرزو کنیم یکی جوون های پرمغز رو بفهمه و کاری کنه ، کاش..!
f_nemati
f_nemati
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
سلام، دقیقاً.
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات