سال 1800 / داستان کوتاه
#داستان_کوتاه #نابودی_زمین #آخرین_انسان

سال 1800 / داستان کوتاه

نویسنده : n_nazari

خيابان‌ها خلوت شده، هيچ صدايي از ماشين‌ها در خيابان به گوش نمي‌خورد. هوا از دريا آبي‌تر و صاف‌تر شده است و البته هيچ بشري در هيچ كجا پيدا نمي‌شود. ديگر به روزي كه همه انتظارش را مي‌كشيدند فقط چند ساعت مانده. آيا همه انسان آماده‌اند.

الان ديگر جمعيت كره زمين اندازه انگشتان دست‌ها شده است، كره زمين با آن همه اتفاق‌ها و پيچيدگي‌هايش نفس‌هايش به شماره افتاده 10... 9... 8 ...

امشب آخرين شبي است كه اين 7 نفر باقي مانده خواهند خوابيد و آخرين خواب بشر در اين كره خاكي است.

مازيار هم جزء آن 7 نفر است، پسري 17 ساله كه زماني آرزوهاي بسيار بزرگ و عجيبي در ذهن مي‌پروراند. اما الان در خانه‌اي بزرگ نشسته و به صندلي تكيه داده و آخرين عكس خانوادگي كه پدر و مادرش هستند در دستش مي‌لرزد. مازيار تمام پنجره‌ها را با روزنامه پوشانده و از ترس جلوي در خانه همه وسايل خانه را قرار داده از مبل و ميز تا... تا مبادا آن اجسادي كه بيرون هستند به سراغ او بيايند.

مازيار به ساعت مچي خود نگاهي مي‌اندازد، ساعت 12 شب را نشان مي‌دهد و فقط شش ساعت ديگر تا پايان حيات كره زمين و مازيار مانده و به زودي به آن 6 ميليارد نفر در آن دنيا مي‌رسد. سپس زمين غرشي وحشي مي‌كند و زير پاي او چند لحظه‌اي مي‌لرزد و سپس آرام ميگيرد. مازيار تمام خانه را با شمع روشنايي داده و همانند چند صد سال پيش كه هنوز برقي نبود و امشب هم هيچ برقي دركار نيست.

مازيار از كنار پنجره نگاهي با ترس و وحشت به بيرون مي‌اندازد و طوفاني عظيم از گرد و خاك بلند شده و هر لحظه ممكن است درختان را از جا بركند.

مازيار با بي‌رغبتي به سمت تخت اتاق خواب مي‌رود، در چشمان او مي‌شود ميليون‌ها پاسخ بي‌پرسش را مشاهده كرد. اما الان فقط يك سوال ذهن او را همانند خوره مي‌خورد و آن هم . چرا او نبايد جزء آن 6 ميليارد نفر باشد؟ چرا او بايد جزء آن هفت نفر باشد؟ اما هيچ جوابي براي اين سوال نمي‌تواند پيدا كند.

مازيار چشمان خود را بسته و اگر خوابيده باشد بايد منتظر زندگي در آن دنيا باشد. اما ناگهان چشمان مازيار لحظه‌اي با وحشت باز مي‌شوند. او با عجله روي تخت مي‌نشيند. به چه چيزي فكر مي‌كند، هيچكس نمي‌داند. از جا خيلي سريع بلند مي‌شود و پشت در مي‌رود. هرچيزي را كه پشت در خانه گذاشته پرتاب مي‌كند. ميز، كيف، صندلي و... همه چيزهاي ريز و درشت. گويي او به سرش زده است.

حالا ديگر هيچ چيز پشت در نيست. مازيار آماده است، دستگيره در را بگيرد فشار دهد و با آن طوفان روبه رو شود. چشمان مازيار همه چيز را لو مي‌دهد، از ترسش تا كنجكاوي و غمي كه در آن بسيار بارز است. در را باز مي‌كند.

طوفان خاك همانند شلاق به صورت او مي‌خورد و او را امان نمي‌دهد تا يك نگاهي به بيرون بياندازد. مازيار هر طور شده يك نيم نگاهي به بيرون مي‌اندازد و چند انسان را می‌بيند كه بيرون هستند. اما انسان‌هايي كه دراز كشيده و نفس نمي‌كشند و هم اكنون آن‌ها به جسد تبديل شدند.

طوفان آرام مي‌گيرد اندكي. و مازيار الان راحت‌تر مي‌تواند نگاه كند. با پاهاي لرزان چند قدمي بر مي‌دارد و همين چند قدم كافي است تا اين باد لعنتي در خانه را بروي مازيار ببند. مازيار ابتدا نگران مي‌شود اما او الان ميلياردها خانه دارد و تا چند ساعت ديگر هيچ اثري از هيچ خانه‌اي هم نمي‌ماند و دليلي هم براي حسرت اين خانه.

مازيار به مركز شهر مي‌رود، در آن‌جا تا جايي كه چشم كار مي‌كند انسان‌هاي روي هم ريخته ديده مي‌شود. كاملا مشخص و پيداست كه اين مكان در زمان حيات بشر مركز شلوغ و پرترددي بوده است. وسط خيابان‌ها مملو از ماشين و پياده‌روها دريايي از انسان، در وسط خيابان عده‌اي از آدم‌ها گرد تا گرد ريخته شده‌اند. مازيار اطمينان ندارد كه درست می‌بيند يا نه. زيرا باد اين اجازه را از او گرفته است و نمي‌تواند به درستي جلو را نگاه كند. مازيار به آن جمعيت وسط خيابان مي‌رسد و در وسط آن حلقه دو مرد هستند كه سر يكي از ان‌ها خوني است و قفل فرمان خوني دست آن يكي ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
الآن از کجا میدونستند ک ساعت ۶ پایان عمر زمینه؟ اصلأ چ دلیلی داشت ک ۶ میلیارد نفر مرده باشند؟ در مورد اون اتفاق آخر داستان هم احتمالا جواب این سوال ها تو همون اتفاق باشه،ولی ب خوبی پاسخ داده نشده از نظر من البته. موفق باشید :)
n_nazari
n_nazari
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
سلام آقا محمد .... قابل توجه دوستانی که میخونن این داستان دو ( 2 قسمتی ) هستش من فراموش کردم بنویسم ببخشید ... خدمت شما هم بگم این صرفا داستان هستش و اگه بخوام بگم از کجا میدونه یه داستان طولانی بلند میشد فقط خواستم جهان با یه آدم تصور کنید اون 6 میلیارد هم جمعیت حال و حاضر کره زمینه .... بابت نظرتون مرسی
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
این داستان ادامه داره پس؟ چون اگه ادامه ای نداشته باشه خیلی ناگهانی و بدون پایان بندی خوب تموم شد و ذهن مخاطب با یک تصویر پر از ابهام روبه رو میشه !
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
راستی فیلم علمی تخیلی می بینید؟خیلی شبیه این سری فیلماست :) موفق باشید
n_nazari
n_nazari
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
من بیشتر زندگیم صرف فیلم دیدن میکنم ولی تخیلی دوست ندارم به جز یکی دوتا
n_nazari
n_nazari
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
من دوباره بگم این داستان ( 2 قسمتی ) هست و همه چیز به اینجا ختم نمیشه
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
آدم یاد این فیلمایی که از انقراض بشر میگن میفته. فقط یه نکته ای که واسه من گنگ بود اینه که چرا این 7 نفر موندن فقط؟ در صورتی که مشخصه بقیه انسان ها هم تازه مردند! آیا باید منتظر بقیه داستان باشیم؟
n_nazari
n_nazari
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
منتظر این سوال بودم مرسی برای این نکته سنجی .... توی کتاب ارتور میلر ( یه کتاب مذهبی که فک کنم ایتالیایی باشه ) نوشته اخرین هفته عمر زمین فقط 7 نفر میمونن و من فقط این تیکه رو از رو اون کتاب اقتباس کردم
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
منتظر بقیه ش میمونیم. یک نکته ای : «طوفان آرام مي‌گيرد اندكي». بهتره بشه : «طوفان اندکی آرامی میگیرد.». این ترکیبی که شما نوشتید یعنی : «طوفان آرام مي‌گيرد اندكي» بیشتر برای یادداشت های طنز به کار میره.// توصیفات خوب بود. با توجه به فیلم های علمی و تخیلی که همه مون دیدیم شما تقریبا خوب تونستید ما رو ببرید به فضای مد نظر خودتون. ان شاءالله قسمت بعدی اگر بیاد و عمری باقی باشه مفصل تر بررسی میکنیم. سلامت باشید.
n_nazari
n_nazari
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
مرسی از نظرتون ... من حقیقتش فکر داستان و موضوعش برام خیلی مهمه و یه خورده یا شایدم زیاد توی تشبیهات و نگارش اشکال دارم ... این نکته رو هم گفتین مرسی حتما اصلاحش میکنم مرسی از نظرتون
لیلی
لیلی
٩٥/٠٢/٣١
٠
١
با مازیار بودن اسم یکی از اون هفت نفر مشکل دارم:-\کاش اسم دیگه ای داشت مثلا اریا
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
تبلیغات
تبلیغات