حرام خوار... / روایتی بر اساس واقعیت
#مال_حرام #حق_الناس #خاک_سرد

حرام خوار... / روایتی بر اساس واقعیت

نویسنده : حوا

هر وقت از او یاد می‌کردم آهی از نهادش بلند می‌شد، به باد لعن و تفرینش می‌گرفت و برایش آرزوی مرگ می‌کرد! گفت حق او و خیلی‌های دیگر را خورده است و چنین است و چنان. دنیا -همان عجوزه هزار داماد را می‌گویم- چرخید و چرخید تا کلاغ سیاه خبر آورد آن مال مردم‌خور بعد از گذشت ده سال از سکته‌ای که پشت سر گذاشته بود تن به دام سرطان داده است. آن هم سرطان معده! همان معده‌ای که این و آن می‌گفتند حق‌ها خورده است. بعد از شنیدن این خبر به ظاهر ناگوار خوشحال شد! گفت می‌دانست که خدایش حقش را کف دستش خواهد گذاشت، زمان باز هم بی‌رحمانه و تیک‌تاک کنان می‌گذشت، تا این‌که تقویم گذشت، سه سال از ابتلای او به سرطان و دست و پنجه نرم کردنش با مرگ را نشان می‌داد. وضعیت بیماری‌اش افت و خیزهایی داشت، آن شیر ژیان مال مردم خور دیگر نتوانست روی دو پایش صلابت خود را حفظ کند و همچنان نمایش قدرت داشته باشد، قدرتی که خشت خشت دیوارش از حق مردم ساخته شده بود. به گوش‌مان رساندند مدتی‌ست بر صندلی چرخدار گذر عمر می‌نگرد! دکترها هم او را به حال خود رها کرده بودند و با یک «برو خوش باش و هر چه دل تنگت می‌خواهد بی‌مراعات و ملاحظه بخور» به سمت درب خروجی بیمارستان هدایتش کرده بودند.

او، همان‌که برایش آرزوی مرگ می‌کرد، رخت سفر بر تن کرد و به دیدن آن مرد نیمه جان رفت و مال خود را بار دیگر طلب کرد. اما آن مرد او را مطمئن ساخت که دیگر دستش به مالش نمی‌رسد، چون سند همه اموالی را که به آن دست درازی کرده بود با زد و بند، قانونی و محضری به نام خودش کرده است تا ورثه راحت‌تر حق‌ها را نوش جان کنند. دست از پا درازتر برگشت و باز هم خدا را شکر می‌کرد که آن مرد روز به روز مراوده‌اش با جناب ازرائیل بیشتر می‌شود.

من و او مدام از خود می‌پرسیدیم، که چگونه می‌تواند در بستر مرگ همچنان مال مردم را مزه مزه کند و ببلعد؟! صدای ناقوس مرگ هم نتوانسته بود او را از مستی غفلت و جهل برهاند و هوشیارش کند! تا این‌که خبر جان به جان آفرین دادنش همه جا را پر کرد. او، همان مال باخته را می‌گویم بار سفر بست و به عنوان صاحب عزا و بزرگتر همه، رخت سیاه بر تن کرد و بالای سر جنازه قد علم کرد. همه او را تسلیت می‌گفتند و بعد از اندکی با تعجب می‌نگریستنش چون اشک که هیچ حتی چشمانش هم خیس نمی‌شد! گویی سال‌هاست چاه آب کویر چشمانش تشنه‌ای را سیراب نکرده بود. او لحظه به لحظه مراسم تشییع مرحومی را که بوی خانه و بازی‌های کودکی‌اش را می‌داد، می‌دید و دنبال می‌کرد. حال خود را نمی‌شناخت، نمی‌دانست باید پر یا خالی از غم باشد، نمی‌دانست که چرا او را تسلیت می‌گویند و نمی‌دانست که چرا چشمان بهت زده‌اش جاری نمی‌شوند. گاهی در دل می‌گفت نکند مردم بگویند او مردی بی‌رحم است، نکند مردم او را صاحب عزا ندانند، نکند...

دیری نگذشت که مراسم هفت آن مرحوم هم آبرومند برگزار و عزاداری‌ها تمام شد. مال باخته صاحب عزا چمدان بست، رخت سیاه از تن درآورد و بازگشت. مشتاق دیدارش بودم. بعد از روشن شدن چشمم به جمالش گفتم: واقعا راکد ماندی و جاری نشدی؟ آخر چطور ممکن است؟ او از خون توست! گفت: به گمانم جاری شدم اما مطمئن نیستم که اشک چشمان من بود یا او! گفتم: که را می‌گویی؟! گفت: دختر مرحوم. همان دخترش که بیش از همه بی‌تاب پدر بود، چنان او را به آغوش کشیده بود و اشک می‌ریخت که گویی از بوی تن او بوی تن پدرش را می‌جست و استشمام می‌کرد. صورتش از اشک‌های دختر عزادار شسته شده بود. گفت چنان جاری بود که خیسی چشمان من هم در اشک‌هایش جاری شد و قطرات این و آن در هم آمیخت تا کمی آروم شد. او باورش نمی‌شد چنان از مرحوم رنجیده خاطر و شکسته دل باشد که فراموش کند که روزی او برادر و از خونش بوده است. فرزندانش پس از مراسم مال باختگان را اطمینان داده بودند که مال‌شان را تمام و کمال می‌ستانند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
خدا خودش ما رو از لقمه حروم حفظ کنه
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
الهی آمین
حوا
حوا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
الهی آمین
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
از خوندن اینجور متن ها خیلی میترسم ؛ خدا واقعا به هممون کمک کنه و ما رو یه لحظه به حال خودمون نزاره؛ نوشته ی عبرت انگیزی بود، روایت جالب و تاثیرگذار فقط دو خط آخر " آروم" رو "آرام" مینوشتید بهتر بود روند خوانش متن طوری بود که اینطور نوشته بشه به نظرم. موفق باشید:)
حوا
حوا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
بله کلمه آرام قرار بود اصلاح بشه که جا موند. ممنون از دقت نظرتون....
باران
باران
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
بسیار زیبا و آموزنده
حوا
حوا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
مرسی باران عزیزم =)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
لقمه حرام تا فیها خالدون آدم رو نابود میکنه! حتی روی چند نسل بعد هم تاثیر داره... توی وضعیت فعلی جامعه خداکنه ما گرفتارش نشیم!
حوا
حوا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
خدا کنه گرفتار نشیم... که اینروزا گاهی مرز بین حلال و حرام از مو باریکتر میشه و برای تشخیصش نیاز به چشم مسلحه!
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
عزرائیل// گاهی این متن های تلنگری نیازه، ممنون حلما بانو.
حوا
حوا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
ممنون از وقتی که گذاشتید جناب
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
عذر می خوام، من اسم شما رو اشتباه نوشتم، ببخشید. *حوا بانو
حوا
حوا
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
عذر خواهی چرا؟ پیش میاد جناب =)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
عالي بود و تامل برانگيز. مرسي حواي عزيز.
حوا
حوا
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
فدای تو زهرا بانوی خودم =)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
سلام و تولدتون مبارک! عمر با عزت داشته باشین!
حوا
حوا
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
سپاس فراوان جناب=)
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات