ابد و یک روز
یادداشت

ابد و یک روز

نویسنده : صدیقه حسینی

«ابد و یک روز» را در تاریکی یکی از سالنهای سینمای رشت دیدم. نمی‌خواهم از بی کیفیتی همیشگی صدا و تصویر سالن‌های این جا گله کنم، که البته جای گله ی فراوان دارد اما می خواهم درباره‌ی تجربه ی فیلم دیدن با مردم بنویسم. مردمی که روی صندلی های کنار تو نشسته و در تاریکی فرو رفته‌اند. چهره هایشان را نمی‌بینی اما می‌شنوی چه طور در غم انگیزترین صحنه های فیلم می‌خندند و بعد یاد دیالوگ سمیه (پری ناز ایزدیار) می‌افتی که می گفت: می دونی چرا مرتضی همیشه با خوشحالی از بدبختیای مردم حرف می زنه؟....می خواد ما فکر کنیم خیلی ام بدبخت نیستیم...

ما به بدبختی های این خانواده، به دست و پا زدن هایشان برای از بین بردن مواد، پیش از رسیدن مامورها، به ترس و دلهره و اضطراب نفس گیرشان، به پسر افغانی که پول داده تا سمیه را با خودش ببرد، به همه و همه در حالی که بغض داریم، می‌خندیم. چون می‌دانیم ما بالاتر از همه‌ی این اتفاق‌ها ایستاده‌ایم.

در تمام مدت فیلم با خودت فکر می‌کنی چقدر این صحنه‌ها تلخ است و اصلا مگر تلخ تر و سیاه تر از این هم امکان دارد؟ و تازه می فهمی سیاهی واقعی آن جاست که سمیه می‌رود، تمام چراغ‌ها خاموش می شود و خانه در تاریکی مطلق فرو می‌رود. شاید تحمل آن چند دقیقه سکوت و بغض و دلتنگی از تحمل تمام تلخی‌های فیلم سخت‌تر است. آن جاست که انگار تو هم امیدت را از دست می‌دهی، که می‌فهمی همه چیز متوقف شده، که حس می‌کنی ابد و یک روز همین خانه است و هیچ راه فراری نیست!

سمیه: مرتضی ابد و یک روز یعنی چی؟

مرتضی: یعنی تا وقتی زنده‌ای به علاوه‌ی یک روز

سمیه: خب یعنی چی؟

مرتضی: یعنی قاضی وقتی به کسی حبس ابد می‌ده طرف ممکنه بعد ده پونزده سال عفو بخوره بیاد بیرون ولی وقتی بهش ابد و یک روز می‌دن تا یک روز بعد از مرگش باید بمونه تو زندان... یعنی یک روز بعد از مرگش آزاد می‌شه...

و آن قدر این دیالوگ‌ها چندباره در ذهنت مرور می شود که حتی باورت نمی شود سمیه برگشته و دارد چراغ‌ها را یکی یکی روشن می‌کند!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٥/٠١/٢١
٠
٠
با سه تا فیلم تو سینما از ته دلم گریه کردم... میم مثل مادر، شیار 143 و ابد و یک روز... بی نهایت تاثیر گذار بود و بازی نوید محمد زاده بی نظیر بود
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
میم مثل مادر و این فیلم رو دوست داشتم شیار رو نه ! مرسی از شما
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٢١
٠
٠
ابد و یک روز:( واقعا دیالوگ ماندگاری میشه برای خودش
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
اسم خوب فیلم که در دیالوگ ها استفاده ی خوب تری ازش شد !
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢١
٠
٠
من کلی فیلم دوست دارم ببینم ولی نمیدونم چرا حوصله رفتن به سینما رو ندارم چند وقت :/ این نود حوصلهِ حالم رو گرفته اصلا
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢١
١
٠
دیالوگ جالبی بود ، یادم باشه رفتم سینما جعبه دستمال کلنکس رو با خودم ببرم :ی
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
فیلم ارزشمندیه فیلم خوب فیلمی نیست که گریه ی مخاطب رو دربیاره با این فیلم بغض میکنی اما گریه فکر نکنم ! خیلی فیلم قابل احترامیه
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
حق با شماست اما برای کسی که با دیدن کارتون غم انگیز هم آبغوره میگیره اوضاع فرق داره " حالا تا ببینیم چی میشه " مرسی عزیزم ^_^
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/٢١
٠
٠
سلام.خب تو اوج بدبختی باشی و فکر کنی هنوز اندازه دیگران بدبخت نیستی خودش به نوعی خوشبختی محسوب میشه.کلا سینما رو به خاطر همین مسائل دوست ندارم.خیلی سخته عاطفی باشی و با بغض بازیگر اشک از چشمات شتک بزنه اونوقت بغل دستیت به مشت چیپس بریزه تو دهنش و هر هر به قیافه بغ کرده بازیگر بخنده.ممنون از قلم خوبتون
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
ممنون از شما
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
این هم یه فیلم مضخرف دگه:-)
alireza_kh
alireza_kh
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
یادداشت شاعرانه تون قابل تامل هست چرا که این فیلم شمارو تحت تاثیر عاطفی قرار داده بد هم نیست اشک هم برای چشم ها مفیده اما این مسایل کیفیت یک فیلم رو تعیین نمیکنه، من از یک فیلم 9 سیمرغی بیشتر انتظار داشتم :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
در هیچ جای این یادداشت ننوشتم این فیلم خوبیه ... ننوشتم که گریه داره ... و هیچ چیز دیگه ! تنها در یکی از کامنت ها نوشتم فیلم قابل احترامیه برای من ... اگرنه من برای این فیلم گربه نکردم که اشک برای چشم ها مفید باشه ...
alireza_kh
alireza_kh
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
من هم در هیچ جای کامنتم نگفتم که شما گفتید این فیلم خوبیه پس در نتیجه اصلا حرف من رو متوجه نشدید... ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات