سیندرلا من بودم!

سیندرلا من بودم!

نویسنده : Miss_shaqayeq

هنوز نتوانسته بودم تصمیم بگیرم که آن سفیده را با طرح برج ایفلش سر کنم یا آنی که مشکی بود و دایره دایره‌های قرمز و حاشیه داشت ؛که اس‌ام‌اس آمد:«من رسیدم».با تمام تلاشی که برای عجله به خرج دادن کردم باز هم بیست دقیقه معطل شده بود. در واقع قرار بود صبح که رسید دم در خوابگاه زنگ بزند و سورپریزم کند و خیلی شانس آورد که دیشب ساعت دوازده وقتی گفت صبح زود زنگ می‌زنم که با هم بیدار شویم و درس بخوانیم جواب داده بودم اینجوری شتر لجباز درونم را بیدار می‌کنی؛ مجبور می‌شوم یک ساعت دیگر بخوابم!

- یعنی اگر فردا صبح زنگ بزنم و بگم تولدت امروزه، با من نمیای بیرون؟

- داری اذیت می‌کنی... دروووغ میگی... داری اذیت می‌کنی...

و همینطور که افتاده بودم روی دور تکرار این جملات، بلافاصله خودم را به کمد رساندم و سعی کردم برای پرسش «حالا من فردا چی بپوشم؟!» پاسخ مناسبی پیدا کنم.

دور میز کوچکی که رویش کلی با لاک غلط گیر یادگاری نوشته بودند، توی یک آلاچیق سنگی دنج و خوش منظره نشستیم. هر چند آنقدر بسته‌های مجهول المحتوی جلویم روی میز گذاشته شده بود که چندان فرصت توجه به مناظر اطراف را نداشتم. یک جفت چشم عسلی دور سرم مثل پروانه می‌چرخید و کارهایی می‌کرد که من سر در نمی‌آوردم. و من هم دقیقا مثل گل آفتابگردانی شده بودم که نمی‌توانستم یک لحظه نگاهم را از حرکاتش بگیرم.

در راه پارک گفته بود: «شخصیت کارتونی مورد علاقه‌ات سیندرلاست دیگه، مگه نه؟»

- چرا شکل کیکمو لو دادی؟ یک ذره دیگه صبر می‌کردی وقتی دیدمش سورپریز می‌شدم.

- آخه استرس دارم، می‌خوام مطمئن باشم از کیکت خوشت میاد،تازه الانم بالاخره که هنوز کیک رو ندیدی.

ولی من سریع یک کیک دایره‌ای با عکس سیندرلا در لباس صورتی و موهای طلایی و تاج روی سرش، در حال رقص تصور کردم. تقریبا مطمئن بودم که عکس کیک همین است. ولی وقتی در جعبه کیک را باز کرد و آن را رو به رویم گذاشت، دهانم باز ماند؛ سیندرلا من بودم!

منتظر بودم یکی از آن کلاه‌های بوقی شکل که معمولا نشان دهنده فرد مولود است روی سرم قرار بگیرد که دیدم نخیر، انگار راستی راستی سیندرلا شدم! یک تاج خیلی خوشگل و دوست داشتنی با نگین‌های سفید و یک سنگ صورتی شفاف در مرکزش و دوتا سنگ سبز مایل به آبی کوچکتر در اطرافش روی دست‌هایی که به احترام نگهش داشته بود به سمتم دراز شد. روی لبه پایینش هم چیزهای پرپری شکل صورتی چسبانده شده بود که روی پیشانی می‌آمد و تاجم را تمثال عینی ترکیب وصفی «تاج رویایی پرنسس قصه‌ها» می‌کرد.

آنقدر عکس‌های سلفی، اینستاگرامی، پروفایلی، دونفره خاص، آلبومی و... انداختیم و فیلم گرفتیم که من کلا یادم رفت تاج روی سرم مانده. اگر دست خودم بود، دوست داشتم تمام روز را با تاج روی سرم بچرخم تا همه بفهمند امروز یک جورهایی منتسب به من است. امروز من متولد شدم، امروز کسی از بودن من در دنیا خوشحال است و برای حضورم جشن می‌گیرد. امروز و من بهم پیوند خوردیم!

هنوز هیچ‌کس از ساعتی که من امروز هدیه گرفتم روی مچش ندارد، هیچ‌کس هنوز تووی هیچ مهمانی‌ای چیزی حتی یک ذره شبیه به نیم ست من به گوش و گردنش نیاویخته، یعنی که باز هم هدیه تولدی که من امروز گرفتم منحصر به فرد من است و هیچ چیز بیشتر از انحصار هدیه تولدم مرا عاشق آن نمی‌کند.

پسرها شاید درک نکنند، حتی خود من هم قبل‌ترها درک نمی‌کردم اما، حالا که بزرگ‌تر شده‌ام می‌فهمم گل برای زن‌ها با تمام هدیه‌های دنیا تفاوت دارد. چرایش را نمی‌دانم، شاید به این خاطر است که لطافت و زیبایی دست نخورده گل، حتی وقتی از شاخه چیده شده و طراوت و عطر خوبی که حول هاله‌ی خودش منتشر می‌کند یک جور حس هم ذات پنداری را در اعماق قلب زن بیدار می‌کند. من هم امروز دومین شاخه گلی را که برایم از آن پسر بچه گل فروش خریده بود یک جور دیگری دوست داشتم و می‌دانم که یکجور دیگری مواظبش خواهم بود و تا آخر عمرم خشکیده‌هایش را حتی، نگه خواهم داشت.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٢
٠
٠
این الان داستان بود یا خاطره گویی؟ چون بیشتر شبیه خاطره بود تا داستان برام سوال شد؟ | این پاراگراف آخری بدجوری واسه خودتون دلستر باز کردید ها کاملا واضح و مبرهن بود :))))
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٥/٠١/٢٢
٠
٠
خاطره ی روز تولدم بود. توو پاراگراف آخر که درباره ی ارتباط جنس زن و گل گفتم،کلی هم‌ شعر و ترانه و حدیث و... با همین مضمون هست،از کجاش معلومه برای خودم دلستر باز کردم؟!!
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
چه جشن تولد با کلاسی داشتید پس. راستش اگر تشبیه کرد به گل و این حرف ها دلستر باز کردن نیست که هیچی دیگه :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
بالاخره روز تولد بهتون تاج هدیه دادن یا گل؟ اون قبلیا تو رویا بود؟ ایشالا که یه تاج خوشگل روز عروسیتون بذاری سرت و بشی یه سیندرلای واقعی و خوشگل :) ایشالا
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
هم تاج هدیه دادن،هم گل!!:)) نه بابا هیچ کجاش توو رویا نبود،از اولش که شب زنگ زد و فرداشم رفتیم بیرون و ادامه ماجرا،همش واقعی بود. عکس کیکو بخاطر حرفش فکر کرده بودم سیندرلاس بعد که باز کردم دیدم عکس خودمه. مرسییییییی عزیزم بابت آرزوی قشنگت ^___^ ❤❤❤
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
سلام خانوم شقایق خانوم ، تولدتون مبارک :)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
خیلی ممنون.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
از اون مطلب لطیف ها بود که آدم دوس داه خیلی بخوندشون
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
خیلی ممنون از نظر لطفتون.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
تبلدت هپی مپی سیندرلا خانوم
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨