دنیای من و عروسک‌هایم...

دنیای من و عروسک‌هایم...

نویسنده : z_kheimeara

شبی خواب دیدم خدا به من قدرتی داده که برای عروسکم هرگونه دنیایی می‌خواهم بسازم و به آن جان بدهم. من برای عروسکم دنیایی ساختم که بازی کند، هر چه دوست دارد بخورد، و هر چیز را دوست دارد به دست آورد اما او را بعد از مدتی افسرده دیدم. او از دنیایش خسته شده بود، سرگرمی‌های دنیایش برایش عادی شده بود و حتی شادی‌های دنیایش هم عادی شده بود.

من تصمیم گرفتم دنیای او را از نو بسازم، دنیایی که در آن به آنچه دوست دارد بتواند برسد، اما دیگر من آن‌ها را جلوی پایش نگذاشتم ولی راه رسیدن را به او نشان دادم، این طوری باید تلاش کند تا چیزی را که دوست دارد به دست آورد، آن وقت همان چیز براش خیلی دوست داشتنی‌تر و زندگی‌اش هیجان انگیزتر می‌شود. بعضی وقت‌ها هم یک مشکلی می‌گذارم جلوی راهش تا مثل یک معما حلش کند و وقتی حلش کرد ذوق کند و این‌جوری آرامش هم برایش عادی نمی‌شود، هم می‌تواند آرامش را در موقعیت‌های مختلف تجربه کند و هم ازش لذت ببرد، عروسکم می‌تواند در هر شرایطی آرامش داشته باشد آرامش برایش انتخاب است نه تقدیر.

اما من که عروسکم را خیلی دوست دارم و او که می‌تواند حرف بزند، مسلما علاقه وافری دارم که با من حرف بزند و من در باغچه‌اش سبزه رویاندم (با همون قدرتی که خدا بهم داده) تا او بفهمد دارم نگاهش می‌کنم و منتظرم با من حرف بزند ولی باز هیچ نگفت بر درختش شکوفه رویاندم تا با من حرف بزند ولی باز هیچ نگفت اما فکری به ذهنم رسید جلوی پایش سنگ بزرگی گذاشتم و او صدایم زد و مرا جان خطاب کرد و من نیز که صدایش را بسیار دوست داشتم، گذاشتم چند باری صدایش را بشنوم اما سرانجام راه برداشتن سنگ را به او نشان دادم، چون او را دوست داشتم.

سپس از خواب بیدار شدم. دنیای واقعی ما چقدر شبیه این داستان است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/٢٨
٠
١
جالب نبودش... معمولی و دیگه همین ....:|
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
ممنون ک وقت گذاشتید خوندید
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠١/٢٨
٠
١
خدایی این جمله آخر از صد تا فحش سنگین تر بود، خدایی آیکیومون اونقدر هم پایین نیست که نفهمیم این داستان شما تمثیلی از دنیای واقعی بوده
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٨
١
٠
موافقم اینجور صریح معمولا اشاره نمی کنند. خود خواننده میتونه این ها رو تشخیص بده :)
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
منظورم این نبود که ایکیوتون پایینه ولی ب هر حال شما درست میگید اگه طوری نوشتم که چنین اهانتی شده عذر می خوام
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
مرسی از نقد پذیریتون، البته واقعا احساس توهینی در کار نبود، اینطور نوشتم تا حسم رو بهتر بفهمید
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
من مینویسم که نقد بشم,و ممنون ب خاطر انکه وقت می ذارید می خونید و انتقاد می کنید شما با انتقادتون در بهتر شدن نوشته هام کمک میکنید پس ممنونم ازتون
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
:) عخی یعنی من عروسک خدام:))) چی بانمک یعنی خداهم شبا منو میگیره بغلش؟!:دی
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
(:
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٨
١
٠
یه جورایی مینیمال دنیایی شده بود. من که خوشم امد. فقط بعضی جاها ادبیات کتابی رو با محاوره ای قاطی کرده بودید که به نظرم درست نبود. خوبه که مطلب رو یک دست بنویسید.
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
درسته باید دقت کنم
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/٢٨
١
٠
چقدر خوبه آدم ها حتب برای یک شب هم که شده همچین قدرتی داشته باشه و با عروسکش حرف بزنه.. اون قسمت از نوشتتون که گفتید "ارامش انتخاب هستش نه تقدیر"واقعا همین طوره؟راستی سلام
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
آرامش همواره از درون رخ می دهد,اگه به حکیم بودن خدا و مهربون بودنش اعتقاد داشته باشیم و با تدبیر و مشورت و توکل وظیفمونو انجام بدیم هیچ اتفاقی ارامش مارو نمیگیره چون میدونیم خدا هس کنارمون و دوسمون داره کتاب مشکلات رو شکلات کنیم تو درک این جمله کمکتون می کنه
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
این که دنیای واقعی رو به خواب تمثیل و تشبیه کنین خیلی خوبه و این که آخرش باز لو بدین خیلی بد :) موفق باشید
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
فهمیدم اشتباه کردم, سعی می کنم دفعه های بدی بهتر بنویسم,ممنون ک خوندید,
m_meisam
m_meisam
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
خوب بود که!
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
ممنون نظر لطفتونه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨