صدای زنگ ساعت، خبر از آغاز روز جدید می‌دهد. چشم‌هایم را تا نیمه باز می‌کنم. آفتاب مستقیم به چشم‌هایم می‌تابد. آفتاب لعنتی...

صد بار به مادر گفته بودم صبح‌ها پرده اتاق را کنار نزند، من تاریکی را خوش‌تر دارم، ولی...

هوا آفتابی بود. آفتاب چشم‌های معصومت را بدجور اذیت می‌کرد. دست‌هایم را روی پیشانی‌ات گذاشتم تا سایه بان چشم‌هایت باشد، اما فایده نداشت. دست‌های من کوچک و چشم‌های تو درشت و آفتاب از همیشه لجبازتر و سوزان‌تر.

به طعنه گفتی: «کاش سایه‌ای باشد آن‌قدر بزرگ که همیشه در پناهش از خنکایش لذت ببرم و به تلاش‌های نافرجام خورشید قاه قاه بخندم.»

من اما متوجه طعنه‌ات نشدم. در دریای چشمانت غوطه‌ور بودم و از آهنگ صدایت لذت می‌بردم.

گفتم: «راستش آفتاب آنقدرها هم بد نیست. گرمت می‌کند، دلگرمت می‌کند.»

گفتی: «آفتاب از حدش که بگذرد از تحمل خارج می‌شود، می‌سوزاند، ذوب می‌کند.»

بعدها با سایه‌ای که دلت آرزو می‌کرد دیدمت. انصافا سایه بزرگی هم بود، آفتاب در حضورش جسارت ظهور نداشت.

سایه بزرگتری را انتخاب کرده بودی، حق هم داشتی. من اما نگرانت بودم. ترس داشتم از وابستگی‌ات به سایه بزرگ‌تر. ترس داشتم از این‌که مثل من طرد شدن و ترک شدن و تنهایی را تجربه کنی و بشکنی. هر چه باشد خوب می‌دانم دلت از شیشه است، طاقت شکستن ندارد. آخر سایه‌های بزرگ وفادار نیستند. خیلی‌ها در پناه‌شان از خنکای‌شان لذت می‌برند و به تلاش‌های نافرجام خورشید قاه قاه می‌خندند و تا پلک می‌گذارند خبری از سایه نیست و آفتاب را می‌بینند که می‌سوزاند و ذوب می‌کند.

مادر صدایم می‌زند. مثل همیشه چای‌ام سرد شد. چای‌های سرد بعد از تو تلخ است، خیلی تلخ...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
چقد بده صبح ادم با یک خاطره تلخ شروع بشه..یه جای نوشته گفتین با طعنه گفتی.. و بعد ادامه دادین ولی من متوجه طعنه ات نشدم..اگه متوجه نشدین پس چطور گفتین با طعنه گفتی؟؟قلم احساستون توانا .راستی سلام
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام خانوم رهبر ممنون از لطف حضورتون.منظورم این بود بعد از اینکه سایه بزرگتری رو انتخاب کرد اون موقع متوجه طعنه اش شدم اما وقتی با هم بودیم متوجه کنایه اش نشدم به قول معروف بعدا فهمیدم این حرفش معنی داشته و به طعنه بوده:) نمیدونم توضیحاتم قانع کننده بود یا نه اگه قانع نشدین حتما بگین تا بیشتر توضیح بدم:)
admincheh
admincheh
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
بوی یک فروند شکست عشقی میاد، نمیاد ؟!
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
بو؟ کدوم بو؟ من که بویی احساس نمیکنم خخخ الان بیشتر بوی اردی بهشت میاد:) پاییزی کردین مطلبمو به یمن حضورتون:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
وحیدجان انقدر نوشتی آفتاب، می سوزاند، ذوب می کند که اگه در همین پاراگراف مادر صدات نمی زد، می شد سریال ایرانی؛ ممنون که می نویسی. باز هم بابت اون ماجرا ازت تشکر می کنم.
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
میرزا جان منظورت این بود آفتاب و سایه و سوزاندن خیلی تکرار مکررات شد؟ خواهش میکنم فقط,بابت کدوم ماجرا؟ خخخ
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
همون ماجرای ایمیل و حذف و... خیلی کمک کردی عزیز :)
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
میرزا جان چقدر کم توقع شدی از من ..کار خاصی نبود که اینقد هر دفعه با لطف و تشکرت شرمندم میکنی:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
دشمنت شرمنده باشه. این دیگه آخریش بود، قول میدم :)
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
خوبه با نوشتن خودت رو خالی کنی من خوشم اومد لایک برادر چه بده ادما با اندازه سایشون سنجیده بشن نه عشقشون .....
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
ممنون کلا این جمله اخرت خلاصه و نتیجه گیری کل مطلبم بود خوشم اومد خوب درک کردی :)
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
وحید :-( مثل مطلب قبلیت لذت بخش اما ... تلخ. اونقدی تلخ که ادم ته وجود‌ش میلرزه و لذت خونون مطلب به این زیبایی رو از ادم میگیره ی جورایی ... نمیدونم
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
ممنون از نظر زیبات علی جان..گاهی اوقات پیش میاد که ذایقه ات به تلخی عادت میکنه و حتی لذت میبری ازتلخی:) البته امیدوارم ذایقه زندگیت همیشه شیرین شیرین باشه:)
elnazi
elnazi
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
خیلی خوب بود... درسته تلخ بود اما حس خوبی داش :)
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
خوشحالم خوشتون اومده
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
وحید عاشقانه هات دل آدمه کباب موکونه : ( .... آقا این وسط داستان یهو فلش بک زد به قبل دیگه؟ (می خوام ببینم درست فهمیدم یا نه!)
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
نه فلش بک نزد از گذشته رسید به حال:) سه تا مقطع زمانی داشت: سایه کوچک،سایه بزرگ، تنها شدن ...قربون دلت:)
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
آره حواسم نبود مجتبی جان فلش بک داشت همون اول که آفتاب افتاد تو چشمم لفش بک زدم به گذشته و باقی ماجرا ها:)
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
چقدر گَس... سایه های بزرگتر وفادار نیستند....خیلی خوب بود مستر قوام...قلمتون خیلی دوست داشتنیه :)
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
گَس ینی چی؟ خخخ ...ممنون از تعریفتون لطف دارین:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
می گم وحید یه دستت رو سایه کردی, اون دست دیگت چی ؟:)
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
راستش دو دستی سایه کردم که کمتر آفتاب بخوره ولی انگار بازم کافی نبود:)
b_ziba
b_ziba
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
سلام مطلب زیبا و جالبی بود اما تلخ.در کل سبک نوشتنتون جالبه.
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
متشکرم لطف دارین:)
M-N-SONEI
M-N-SONEI
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
به به اصلا اسم حاج وحید رو که ادم میبینه امکان نداره نخونه ... خیلی قشنگ وزیبا و خیلی احساسی ادم دوست داره اینقدر از این چیزها بنویسه تا خالی بشه ..خیلی زیبا بود وحید جان ودرونش پر از تلخی و غم. موفق باشی و ان شالله که زندگیت پر از شیرینی :*.
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
دقیقا حرف دلمو زدی حاج ناصر:) آدم دوست داره اینقدر بنویسه تا خالی شه:) ان شا الله این آرزوی خوب برای همه
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
میگم وحید یک حرکتی بزن یکی از این ماجراها به شیرینی خورون ختم بشه دیگه :)))))
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
علیرضا من تا شام دومادیتو نخورم و اون وسط قاسم آبادی نرقصم عمرا از اون حرکتا بزنم خخخ
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
وحید با من رو راست باش!خبریه؟؟
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٥
٠
٠
محسن با تو از همه رو راست ترم خخخ قرار بود خبری بشه ولی نشد که بشه:(
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
ایشالا که بشه:)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
وحید دادا این حکایات یه شکست عشقی رو روایت میکنه یا چندتا؟ اگه چندتا، دقیقاً چندتا؟!؟ خخخ،
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
آقا همش حکایت یک شکست عشقیه خخخخخ ..عشق که چند تایی نمیشه صالح:)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
آره عشق چندتایی نمیشه، ولی اینقدر دیدیم کسایی رو که یه روز عاشقن، فرداش فارغ! که گول خوردیم. خخخخخخ
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
وحید تلخ بود،چون تلخی رو حکایت میکرد، داستانی بود از یک آه، آه خیلی بده، روایت آه بدتر، برای مردا ملموس تر هست ماجرا، خصوصاً اگر تجربه ش هم کرده باشی! همیشه هم تلخ بنوش،بعضی تلخیا باید مزه ش یادت باشه، بعضی تلخیا به موازات فراموشی، تکرار میشن...
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
ممنون صالح جان از طرفی خوشحالم متوجه تلخی مطلبم شدی از طرفی آرزو میکنم همیشه کامت شیرین باشه:)..جمله اخرت بیست بود سخن بزرگان بود واقعا...باید مزه بعضی تلخیا یادت باشه تا فراموش نشن و دوباره تکرار شن:)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
نوکرتم رفیق :) اصولا پسرا زمانی عاشق میشن که به خاطر سن و شرایطشون تو موضع ضعف هستن و واسه مرد،مرگه ضعف... این دردا تا ابد میمونه، به قول رضا صادقی ؛ بعضی دردا باعث ميشه آدم صدای ترق تروق استخونش رو بشنوه، (البته این حرفها شامل جماعت الکی خوش نمیشه، خوشبحاله الکی خوشا!)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
خیلی قشنگ و نو بود.این مدلیشو ندیده بودم قبلا:)
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
ممنونم امیدوارم پسندیده باشین :)
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
زیبا نوشته بودید ، ممنون آقای قوام / اما سایه های بزرگ همیشه هم بی وفا نیستند ، فکر نمی کنید دارید زود قضاوت می کنید ؟
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
متشکرم :) البته که استثنائات همیشه هستن اما سایه های بزرگی که من دیدم تا حالا بی وفا بودن
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
من خیلی از بازی با افتاب و سایه خوشم اومد توش و تکرارشون چون مفهوم خاصی داشت :)) در کل روایت و تشبیهات خیلی خوب بود و فلش بکه خیلی خوب توش نشسته بود و اینکه خوب هم احساس طرف رو ب کلمه اورده بودین فارغ از اینکه محتوا خوبه یا بد یا واقعی یا هرچی...
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
ممنون از اینکه با دقت خوندین :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨