زلف خورشید...
یک روایت کوتاه

زلف خورشید...

نویسنده : خاتون گیس گلابتون

طبق معمول همیشه‌ی ِ آخر هفته‌ها خسته و کوفته از کلاس بچه‌ها برگشته‌ام و با همان چادر و چاقشور روی تخت ولو شده‌ام. مامان مثل بقیه مامان‌ها از طبقه‌ی پایین صدایش را بالا نمی‌برد (چرایی این قضیه  را فقط بعضی‌ها میدانند) و صدایم نمی‌کند بلکه می‌آید دم در اتاقم و در را تا نیمه باز می‌کند و می‌گوید پاشو آماه شو خونه خاله اینا دعوتیم.

دستم خیلی درد می‌کند اما دلم نمی‌آید به مامان بگویم که نمی‌آیم. همین آخر هفته‌ها هم اگر با هم نباشیم...

چشمی نثار مهربانی مامان که تا طبقه دوم بخاطر ته تغاری‌اش آمده می‌کنم، مامان میرود سراغ کارهای خودش و من می‌مانم آن دست درد جان فرسا. نمیدانم دقیقا چه مرگش شده ولی دو روزی می‌شود که درد دارد، من هم مثل همیشه درست مثل دیوانه‌ها تمام این دو روز را درد کشیده‌ام اما هیچ چیزی به کسی نگفته‌ام.

ولی وقتی امروز سر کلاس داشتم با مریم کودک اختلال یادگیری کار می‌کردم چنان بی مقدمه مچ دستم را گرفت که دلم می‌خواست همان جا بیفتم از درد. اما حیف اهل این لوس بازی‌ها نبودم هرگز. برای همین برای این که بچه‌های کلاسم نترسند تمام جیغ و دردم را یکجا قورت دادم و همه‌اش تبدیل به قطره اشکی شد که از گوشه‌ی چشمم بیرون پرید و تندی با پشت دست سالمم پاک شد.

بلند می‌شوم و می‌روم تا توی روشویی دست‌شویی سرم را بشویم.

لعنت به این موها که هر چقدر هم از بیخ کوتاهشان میکنی باز اینقدر با سرعت رشد می‌کنند. دستم توانایی به دوش کشیدن سنگینی موهای خیس شده‌ام را ندارد. همین جور اشک از گوشه‌ی چشم‌هایم لیز می‌خورد و با کف و شامپوی داخل روشویی قاطی می‌شود و من با پرویی تمام با تمام دردی که تا مغز استخوانم را می‌سوزاند به کارم ادامه می‌دهم.

جلوی آینه روی صندلی نشسته‌ام تا موهای دراز لعنتی‌ام را با سختی بیشتر از شستنش خشک کنم که پرت می‌شوم به کودکی‌ها. وقتی پنج شش سالم بود. علی هیچ وقت خدا نمی‌گذاشت مامان موهای طلایی‌ام را کوتاه کند.

می‌گفت: آدم به زلف خورشید قیچی نمیزنه که

وقت‌هایی هم که مامان حمامم می‌کرد بست توی اتاق بست می‌نشست تا بیایم و بنشینم روی صندلی و بعد با دقت تمام موهای بلندم را خشک می‌کرد.

آن وقت‌ها بچه بودم ولی حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم عجب حوصله‌ای داشت. اصلا مگر پسر‌ها هم حال و حوصله‌ی این کار های ظریف و وقت گیر را دارند ؟ نمیدانم...

مچ دستم تحمل سنگینی وزن سشوار را ندارد و دردش باعث می‌شود هر لحظه تا مغز استخوانم تیر بکشد... توی همین خیال‌ها غرقم و درد می‌کشم که یکدفعه دستی از پشت سشوار را از توی دستم بیرون میکشد. می‌ترسم و از ترس هیی‌ای می‌گویم و میپرم. از توی آینه علی را می‌بینم که موزمارانه می‌خندد دیوانه‌ای نثارش می‌کنم و می‌گویم سکتم دادی. همچنان می‌خندد و می‌گوید کجا بودی؟ دو ساعت دارم نیگات میکنم اصلا انگار نه انگار دستت چی شده؟ باز تو زدی خودتو نابود کردی چیزی نگفتی به ما ؟ بگیرم بزنمت حالا ؟ نمیگی اینجوری از دستی که اینقدر درد داره کار میکشی بد تر میشه؟ نگاهش می‌کنم و می‌گویم: خب چی کار کنم با این موهای لعنتی؟ باید خشک شن دیگه می‌گوید: آهای آهای به زلف خورشید خانوم توهین نکنا ... از این که هنوز مثل قدیم ها حرف میزند لبخدی روی لب هایم مینشیند میخندم و میگویم: زلف خورشید خانم کجا بود بابا ... موهای من حالا خیلی وقته دیگه رنگش طلایی نیس فقط یه خرمایی ساده و مسخرس که هرچیم کوتاش میکنی باز زودی دراز میشه.

اخم تصنعی می‌ اندازد لا ابروهایش و میگوید: اما با همه اینا هنوزم تو نور همون رنگیه جا این حرفای الکیم مثل دخترای خوب بشین سر جات تا موهات خشک شن. خودم مثل بچگیا خشکشون می‌کنم برات... به نشانه مسخره بازی چشم قربانی نثارش میکنم، مثل بچه‌های حرف گوش کن سر جایم می‌نشینم و با دستی که همچنان خیلی درد می‌کند به دختر بچه پنج شش ساله داخل آینه لبخند میزنم  :)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
شادی کیان
شادی کیان
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
آدم به زلف خورشید قیچی نمی زند ... خیلی قشنگ بود ... پر از معصومیت .... اصولا باید در زندگی ِ همه ی دختران جهان یک علی باشد که حواسش به دخترهای زلف خورشیدی باشد ... قلمت مانا فاطمه بانو ....
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/١٨
٠
٠
زیبایی در دیده شماست شادی عزیز ... یک دنیا ممنون بابت حضورت و وقتی که گذاشتی ... بله کاش خدا به همه ی دختران یک علی مهربان هدیه بده در زندگی ...
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
چه داستان و قصه ای داره این موها، کوتاهی و بلندی شون . منم با شادی موافقم یک علی باید باشه که حواسش به تمام گیس گلابتونا باشه ..
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/١٨
٠
٠
خلی داستان داره خیلی ... بقول نفیسه سادات موسوی " گفتند که او عاشق گیسوی کمند است / موهای من از عصر همان روز بلند است ... الهی آمین
seavash_h
seavash_h
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
اون قسمت اومدن مامان تا دم در ..احترام و تقابل خوبی داشت ..نوشته قشنگ بود ..اما علت درد معلوم نشد !
saiideh70
saiideh70
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
درد ،درده ...هیچ وقت نمی تونی علتشو پیدا کنی...
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/١٨
٠
٠
متشکرم طف شماست ... خب علت درد تا همین امروز هم مشخص نشده :)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات