آخرین ایستگاه / داستان کوتاه
#رها_شدن #تمام_شدن

آخرین ایستگاه / داستان کوتاه

نویسنده : Ehsan_NX

تمام افکارم مرا در تابوت سیاه شب دفن کرده بودند. اضطراب را تک تک سلول‌های بدنم حس می‌کردند. خیس شدنم زیر این باران شدید برایم اهمیتی ندارد و با سرعت زیاد و قدم‌های بلند به سوی ایستگاهی می‌روم که او در آن‌جا منتظر به پایان رسیدن رابطه‌مان بود. از اعماق قلب شکستنی‌ام او را دوست دارم ولی تا الان مشکلاتم با این بیماری که هنوز علاجی برایش یافت نشده را برای او بازگو نکرده‌ام. با این کارهایم باعث ایجاد سوءتفاهم‌هایی شده‌ام که دارد زندگی مرا خراب می‌کند. شاید انتخاب‌های اشتباه زیادی در طول عمر کوتاهم کرده باشم ولی هنوز برای جبران یکی از بزرگ‌ترین آن‌ها دیر نشده است.

حتی باران هم نمی‌توانست افکار گسترده‌ام را از شیشه ذهن من پاک کند ولی اشک‌های صورتم را بین بلورهای شیشه‌ای خود پناه می‌دهد. هر از چند گاهی صدای عبور ماشینی حواس مرا به اطراف جمع می‌کند تا از نور کم جان ماه امیدی واهی بگیرم که همه چیز درست می‌شود. این امیدواری لایق تقدیر است و دقیقا همان چیزی است که به آن احتیاج دارم. طولی نمی‌کشد که باز در افکارم غرق می‌شوم. می‌خواهم با خودم رک باشم. من یک دخترم و بسیار احساساتی، بدون او و با سرطانم طولی نمی‌کشد که فرو می‌ریزم و نابود می‌شوم. حتی شاید بعد او برایم مهم نباشد که خودم به روند یکنواخت این زندگی مزخرف پایان دهم.

در هیاهو افکارم که همراه باد مرا به این طرف و آن طرف می‌برند متوجه ایستگاه متروکه‌ای می‌شوم که او در آنجا منتظر من است. نفس عمیقی می‌کشم و کنارش می‌نشینم. با خیره شدن به چشمان درشت سیاهش، دوباره اشک‌هایم سرازیر می‌شود و با چند کلمه ساده شروع می‌کنم. هر چه التماس‌هایم بیشتر می‌شود چهره گنگ‌تر و مبهم‌تری را روبرویم حس می‌کنم . شاید حرف‌هایم را نمی‌فهمد چون عکس العملی نشان نمی‌دهد. در همان لحظه تکه فکری از آسمان طوفانی ذهنم در حال  عبور کردن است. اگر در مورد بیماریم به او بگویم قطعا دلیل این همه پنهان کاریم را می‌فهمد و مرا در این اوضاع مزخرف تنها نمی‌گذارد. از طرفی نمی‌خواهم دلش برای من بسوزد یا او را درگیر مشکلی کنم که فقط خودم باید با آن کنار بیایم. در واقع طاقت دیدن ناراحتی او را ندارم.

فکر می‌کردم درگیری‌هایم در آسمان طوفانی ذهنم سخت‌ترین اوضاع ممکن است تا این‌که پاره آهن خاکستری قراضه‌ای جلوی‌مان سبز می‌شود. چشمان سرخ من در این دقایق حرف برای گفتن زیاد دارد. انتخاب کن. برگشتنش و بازی با احساساتش یا رفتنش و نابود شدن خودت؟ تصمیم بگیر لعنتی. شاید او هیچ وقت نفهمد ولی بزرگ‌ترین فداکاری‌ام را در این بیست و چهار سال زندگی احمقانه‌ام برای او کردم.

برای آخرین بار به چشمانم زل می‌زند و با گام‌های خسته به طرف اتوبوس می‌رود. این لحظات اضطراب و نگرانی‌ام را به بالاترین حد خود رسانده بود ولی با حرکت اتوبوس حس کردم ضربان قلبم خط صافی موازی با امتداد جاده می‌شود. جسم خسته‌ام سبکی وصف ناپذیری را حس می‌کند و جاذبه انکار می‌شود. آری من در این لحظه مردم. چشمانم جوری به ماه دوخته می‌شوند که انگار می‌توانند قلب پاره پاره شده‌ام را این‌گونه بدوزند. حال آسمان ذهنم صاف است. قاطعانه و مصمم انتخاب‌ام را کرده‌ام ولی بعضی چیزها مانند مرگم در اوج جوانی دست من نیست. چیزی است که خدای نوح می‌خواهد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z-dadras
z-dadras
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
خیلییییی قشنگ بود:))
Ehsan_NX
Ehsan_NX
٩٥/٠٢/٠٤
٠
٠
ممنون لطف دارین ...
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات