جایی نزدیکای بیست و دو سالگی!

جایی نزدیکای بیست و دو سالگی!

نویسنده : F_Mortazavi

وقتی بچه بودم، همیشه فکر  می‌کردم یک شاهدختم که وقتی بزرگ بشه ملکه میشه! فکر می‌کردم وقتی به بیست سالگی برسم. بیست،ته اعداد بود برام. توی ذهنم عددی بالاتر از بیست نبود،شاید چون بالاترین نمره بیست بود اینطور حس می کردم.

حتی یادمه یک بار که داداشم اذیتم کرده بود، پیش خودم قسم خوردم وقتی بزرگ شدم یعنی بیست سالم شد، بیست ضربه شلاق بهش بزنم که براساس اعتقادی که نسبت به عدد بیست داشتم یعنی،تا سر حد مرگ کتک زدن! دیگه به تمام رویاهام و آرزوهام رسیدم،دیگه هیچ چیز نمیتونه اشکم رو دربیاره و یا کسی بهم زوربگه و من در مرکز قدرتم و مورد توجه همگان که احتمالا بیست نفر محسوب می‌شدن.

الان یک سال و چند ماه از بیست سالگیم گذشته... و من در نقطه‌ای به فاصله چند روز تا بیست و دو سالگیم ایستادم. 

نه ملکه‌ام و نه مرکز قدرت، رویاهامم که... بی‌خیال! من حتی اون بیست ضربه شلاق رو هم به داداشم نزدم!  و چیزهایی که اشکم رو درمیارن بیشتر شدن.

تنها چیزی که در شرف بیست و دو سالگی دارم یک پا شرمندگی در برابر قلب ذوق زده و ذهن خیال پردازه بچگی‌هامه!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
همه این حس رو نسبت به بزرگ شدن داشتن به نظرم، حالا کم و زیاد داره ولی خب هست واسه همه. همین که هی بگن وقتی بزرگ شدم فلان کار رو میکنیم و ... اما معمولا اون موقع ها نمیدونیم که عمر مثل برق و باد میاد و میره
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
همه این حس رو نسبت به بزرگ شدن داشتن به نظرم، حالا کم و زیاد داره ولی خب هست واسه همه. همین که هی بگن وقتی بزرگ شدم فلان کار رو میکنیم و ... اما معمولا اون موقع ها نمیدونیم که عمر مثل برق و باد میاد و میره
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
راستی تولدتون مبارک؛ ان شاءالله که 22 سالگی خوبی داشته باشید.
F_Mortazavi
F_Mortazavi
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
بیکران سپاس ☺
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
از اینکه در بهترین دوران زندگی تون به سر میبرین خوشحال باشین و قدرشو بدونین .... تولدتون هم مبارک :)
F_Mortazavi
F_Mortazavi
٩٥/٠٢/١٦
٠
٠
ممنونم😊
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
هر خیال باطلی که دلیل رشد ذهن کودکان شود تخیل و لذتی است به یادگار مانده
پربازدیدتریـــن ها
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات