قاتلهم الله...

قاتلهم الله...

نویسنده : h-hidarpoor

دیکتاتور عراق را که یادتان هست؟ همان که به حساب خودش موقع جنگ، قرار بود دو روزه در تهران باشد و صبحانه را آن‌جا بخورد، همان که به روستای شیعه نشین دجیل در شمال بغداد حمله کرد و 140 شیعه را قتل‌عام کرد، همون که خوش را سردار قادسیه می خواند و 180 هزار کرد شیعه عراق رو مثل آب خوردن کشت، همان که...

 

یك کمی می‌رویم جلوتر به لحظات دستگیری این آدم! یک آمریکایی در یک تونل زیرزمینی احتمالا نمناک، با ریش و مويي! نامتعارف دستگیرش کرد. آن موقع صدام تنها یک لامپ و یه تفنگ دستش بود. تفنگ را آورده بود که قبل از این‌که اسیرش کنند، خودش را به دَرَک بفرستد و این‌طوری به حساب خودش به مرگ با شرافت مرده باشد که البته جرات همین کار را هم نداشت. باز هم برویم جلوتر، به ...

 

به پارسال همین وقت‌ها. به لیبی و جناب سرهنگش سر بزنیم. همان سرهنگی که برای مرگ برادر شفیقش ( صدام) سه روز عزای عمومی در لیبی اعلام کرد، همان سرهنگی که عایشه خانمِ نازدانه‌اش صدام را عمو صدا می‌زد، همان سرهنگی که تونل‌های مخفی‌اش را بعدها نجف‌زاده در لیبی برای‌مان کشف و برملا کرد! همان سرهنگی که این آخری‌ها این‌قدر دیوانه شده بود که روي سر مردم خودش هم بمب می‌ریخت و بعدش پیام صوتی می‌داد که آره لیبی مال منه و من رهبر شمام و اصلا خدای .....

بگذریم، این جناب سرهنگ را هم دیدیم، دیدیم که او که انقلابیون را موش می‌خواند، خودش چه‌طوری مثل یک موش در فاضلاب شهر سِرت گیر افتاد. او هم موقع دستگیری یك تفنگ با خودش داشت، یك تفنگ از طلا. شاید هم برای مرگ با شرافت! آورده بودش... این دو تا را فعلا داشته باشید.

 

این‌که آدم خودش را این‌قدر تحقیر کرده باشد که بعد از آن همه دَبدَبه و کَبکَبه! برود در یک تونل زیرزمینی نمناک یا یک فاضلاب قائم شود، زیادی شاید تعجب نداشته باشد، تعجب این‌جاست که با این همه فلاکت به «حقارت درونی اش» اعتراف نکند و به سرباز آمریکایی یا همان جوان لیبیایی بگوید: «من پدر شمام! چرا می‌خوای پدرت رو بکشی!»- نقل به مضمون-

 

-یادش به خیر گفته: «نفاق انسان برخاسته از احساس حقارتی است که از دورن دارد.» می‌دانید چیست، این‌ها که حقیر می‌شوند- و البته نمی‌خواهند به روی خودشان بیاورند- آخرش می‌خواهند از یک تونلی چیزی فرار کنند یا حداقل مدتی آن‌جا قائم شوند – مثل همین دو تای بالایی- عرب به این تونل‌های زیرزمینی می‌گوید «نفق» و نفاق از همین «نفق» می‌آید...

-اما گویی چوب‌های خشکی هستند که به دیوار تکیه داده شده...منافقون/3

جالب است نمی‌گوید «چوب»، می‌گوید: «چوب خشک» یعنی این‌که خیلی خودت را به زحمت نینداز، این‌ها انعطاف ناپذیرند، نمی‌توانی رویشان تاثیر بگذاری. تازه اگر این چوب خشک باز حداقل به یک دردی می‌خورد خوب بود، به هیچ دردی هم نمی‌خورد مثلا نمی‌شود در و پنجره از آن درست کرد، بلا استفاده است، به دیوار تکیه داده شده ..."خُشُبٌ مُسَنَّدَه" است، یك چوب خشک به درد نخور! تحقیر از این بیش‌تر!

تازه این چوب خشک با این تعبیرات این‌قدر هم پوک و سبک هست که با یک فشار و ضربه ساده از هم می‌پاشد...

اما این‌جای آیه که می‌رسد، می‌گوید همین چوب‌های خشک بلااستفاده و پوک و سبک! همین‌ها «هُم العَدوّ» تو هستند، دشمنان اصلی تو همین‌ها هستند. چرا که بین شما مسلمان‌اند و از جیک و پیک شما خبر دارند، شناخت‌شان هم مشکل است، چون که در لباس دوست می‌آیند و ... بقیه‌اش را هم که از من بهتر بلدید.

 

حالا می‌فهمم که بی‌خود نبود محمّد(ص)، از این گروه بیش‌تر از همه نگران بود. نگران امتش، یعنی ما....

اما به آخر آیه که می‌رسد، انگاری که غیرتش را برتابیده باشد و صبرش لبریز! می‌گوید «قاتلهم الله» يعني «خدا بکشدتان!» این را که می‌گوید، خیال همه راحت می‌شود... نفس راحتی می‌کشی و قرص و محکم می‌ایستی که مبادا چوب خشک باشی...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/١٦
٠
٠
اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول هورااااااااااااااااااااااااااا
smt_200
smt_200
٩١/١١/١٧
٠
٠
دیگه این اول گفتن د مده شده مگه ادمین نگفت دیگه اول نگید اااا خب گوش کنید دیگه باریکلا
t.m
t.m
٩١/١١/١٦
٠
٠
اینجا هم اول....به نیت اول شدن... حالا اگه سحر اومد، اون اول من دوم ببین سحر چقد بچه وبیم..!
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/١٦
٠
٠
نخیرم من جامو به کسی نمیدم :))))))) خواستی سحر بشه دوم شما سوم...... :)))))))))) برنز هم خوبه ....... :)))))))
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/١٦
٠
٠
دعوا نکنین هم اول هم دوم مال من! شما از سه به بعد پر کنین! خخخخخخخخخ
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/١٦
٠
٠
سحررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اوه حنجرم درد گرفت...... :)))))))))))))
مجید
مجید
٩١/١١/١٦
٠
٠
ok????
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/١٦
٠
٠
ok ok ! kh kh kh
علیرضا
علیرضا
٩١/١١/١٦
٠
٠
:دی آی کنت آندرسند یو! یو آنلی سی اٌکی !! اٌر یس!
مجید
مجید
٩١/١١/١٦
٠
٠
1111111111111111
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/١٦
٠
٠
چی عالمه!
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/١٦
٠
٠
خیلی متن تاثیر گذاری بود..... ممنونم...... مبادا چوب خشک باشی...... انشالله.....
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/١١/١٦
٠
٠
دیر یا زود نوبت بقیه دیکتاتور ها هم میرسه منتظر عذاب الهی باشند
نگارا
نگارا
٩١/١١/١٧
٠
٠
بعععله
اسمانه
اسمانه
٩١/١١/١٦
٠
٠
عجب متن خوبی بود.خیلی لذت بردم...خدا به همه ما کمک کند تا ما اینگونه نباشیم..
mahdi-h
mahdi-h
٩١/١١/١٦
٠
٠
جالب بود
علیرضا
علیرضا
٩١/١١/١٦
٠
٠
واقا نمیدونم اینا اصلا به خدا اعتقاد دارن یا نه! اگر ندارند که هیچ! اما اگرد دارند چطور میخواهند به خدا پاسخ دهند!!؟؟ به امید پیروزی همه مسلمانان جهان بر مستکبرین...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/١٦
٠
٠
واقعا قشنگ بود!خیلی چیزارو یاد آوری کردی برام.
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/١٦
٠
٠
فعلا یکی یکی دارن از روزگار محو میشن ،به امید اومدن عدالت گستر مهدویت
Em Ad
Em Ad
٩١/١١/١٧
٠
٠
عجب ...
smt_200
smt_200
٩١/١١/١٧
٠
٠
جاء الحق و زهق الباطل، انّ الباطل کان زهوقا
D-mehraboon
D-mehraboon
٩١/١١/٢٢
٠
٠
اللهم عجل لولیک الفرج
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

قبیله عشق

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات