من و گل‌های قالی در یک نصفه شب بارانی
یک یادداشت فانتزی

من و گل‌های قالی در یک نصفه شب بارانی

نویسنده : شادی کیان

دستم را گذاشته‌ام زیر چانه‌ام، زل زده‌ام به اتوبان ِ زیر سرم، بله! دقیقا زیر سرم. گل‌هایی که توی

اتوبان، راست ِفرش حرکت می‌‌کنند را زیر نظر دارم، قرمز با دایره سفید ِوسطش، برگ ِسبز با

شاخه مشکی، سفید با گل پر زرشکی، مشکلی با حاشیه قرمز... تخت اتوبان هم که زمردی.

هر کدام از این رنگ‌ها حالم را بهم می‌زنند اما ترکیب‌شان بی‌نظیر است.

- خب قرمز حرکت کن.

قرمز با برگ می‌رود.

- آهای قرمزی بیا این‌جا ببینمت

- بله خانوم ؟

- خسته نمی‌شی توی این اتوبان با این سرعت لاک پشتی، هر روز هر ساعت میای و میری؟

- خب باید برم.

- این جواب من نبودا، مجبوری مگه .. بزن بیرون، خودتو رها کن.

- نمیشه خانوم، وقتی رو دار بودیم، یه دست ِظریف ما رو گره زد اینجا، ما مدیونشیم، اگه اون دستا نبودن الان من یه تیکه نخ بیشتر نبودم.

- به به .. برا من سفسطه نکن، لازم نیست نقش بازی کنی، ببین من خیلی وقته تو کوکتم، می‌دونم دلت.

- غش و ضعف میره برا این گل کبوده که اونور ِ خط اتوبانه، بزن بیرون بابا، تا کی چپ چپ و یواشکی.

- می‌خوای دیدش بزنی؟ هان! تا کی... ول کن این اصول ِ خشک و زبون نفهم رو.

نگاهی به این ور خط اتوبان انداخت که از چشمم دور نماند.

- نه خانوم نمی‌شه ... من تعهد دادم . قول دادم اینجا بمونم.

- ببین یه قیچی ورمیدارم جات یه سوراخ گنده به جا میزارما.

- نه خانوم نمیشه، اینکه شما منو بکنین با اینکه خودم بخوام برم خیلی فرق داره.

- پاشو بیا برو بدبخت، مگه چقد عمر می‌کنی آخه، پاشو به زندگیت، به دل خودت برس.

انگاری نرم شده بود، چشم از رویش برنمی‌داشتم، یک خرده توی پرزها جابه‌جا شد، یکهو مصمم نگاهم کرد و گفت: نه خانوم. نمیشه. من ای‌نجا می‌مونم.

- چرا مثلا؟ که هی هر روز تو این صف طولانی تکرار بشی، که عادت بشی بدبخت؟

- نه خانوم، می‌مونم چون نمی‌خوام نظم فرشی که یه عضو کوچیکی توشم بهم بخوره.

پووووووووووم ِ بلندی گفتم و گوشه لبم را تا کنار چشم چپم بالا بردم و گفتم: تو جنست چیه؟

سرش را انداخت پایین و گفت: ابریشم

=========

ش.ن: اصالت به جا و مکان نیست، به شعور ِ آدمی‌ست

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
منم قدیمترها ساعت ها به طرحای قالی خیره میشدم، واقعا یه رمز و رازی داره قالی ایرانی که توی هیچ طرح دیگه ای نیست
شادی کیان
شادی کیان
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
میشه با همین قالی کلی روایت و داستان و حکابت ها ساخت ... بی امتداد و قشنگ ...
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
این یادداشت عالی بود. یکی از بهترین هایی که تو این هفته خوندم. خیلی دید زیرکانه و جالبی داشت به موضوع. خیلی تبریک برای قلم قشنگتون :)
شادی کیان
شادی کیان
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
خیلی ممنون از نگاه ِ قشنگتون و اینکه وقت گذاشتین و خوندین ... ممنون از لطفتون ..
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
تیترش البته به نظرم جای کار بیشتری داره. زیادی طولانیه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠