خفقان تعصب
داستان کاملأ واقعی

خفقان تعصب

نویسنده : 151

دخترک از کودکی تحت فشار تعصبات کورکورانه پدرش بود. از زمانی که عقلش کشید و به سن بلوغ رسید. همیشه بابت بلند و گشاد بودن لباس فرم مدرسه‌اش٬ مورد تمسخر دوستان و هم کلاسی‌هایش قرار می‌گرفت. جای هیچ گله و شکایتی هم وجود نداشت. چون حرف٬ حرف پدر خانواده است. هیچ وقت دختر و مادر خانواده٬ در خرید لباس و کفش٬ حق انتخاب نداشتند٬ پدر گرامی٬ زحمت خریدن لباس‌ها و کفش‌ها را برای همسر و دخترش٬ می‌کشید. چون زشت و خلاف عقاید سفت پدر خانواده است که زن یا دخترش (ناموسش) به بازار رفته و خرید کند.

کفش‌ها٬ در پا٬ تق و لق٬ لباس‌ها هم که گشاد و هواکش. باز هم جایی برای اعتراض و بیان عقیده درست٬ وجود نداشت. مادر٬ مادر است و صبور. سال‌هاست زیر شکنجه این تعصبات بی‌جا٬ روح و روانش٬ آزار دیده و عادت کرده است. دخترک ولی٬ مانند مادرش صبور و مقاوم نیست. او دختر امروز است٬ لطیف و حساس است. سکوت عقیده٬ مانند زالو به جانش افتاده بود.

او متدین و مؤمن بود٬ به معنای واقعی٬ نه تعصبی. مشکلی با حجاب و احکام هم نداشت. مشکل او خفقان تعصب٬ در افکار و عقاید پدر بود٬ که داشت او را خفه می‌کرد و اجازه تنفس عقایدش را گرفته بود.

چند وقتی هم بود که به اجبار پدر٬ با پسری که هیچ حسی به آن نداشت٬ نامزد بود و باز هم جای هیچ گلایه‌ای نیست. چون پدر صلاح زندگی دخترش را خوب می‌داند. زندگی بسته و تنگ٬ جریان داشت تا روزی که مادر در حمام٬ مشغول شستشوی لباس بود و سر و صدای آب٬ اجازه شنیدن صدایی را نمی‌داد. پدر از سرکار بازگشته و وارد خانه می‌شود. خانه‌ای که بوی زندگی نمی‌داد. انگار فرشته‌ای وارد خانه شده و‌ به آسمان بازگشته.

در را که باز می‌کند٬ سر تا نوک انگشتان پایش٬ خشک می‌شود. بهت زده به صحنه ایجاد شده در برابرش٬ نگاه می‌کند. تمام زندگی‌اش را حلق آویز٬ سرد و سفید٬ در برابرش می‌بیند که جان داده. دخترک٬ خودش را با چادر رنگی نمازش٬ به دار تعصبات بیجای پدر٬ آویزان کرده بود. انگار دیگر تحملش طاق شده بود و توان تحمیل عقیده و انتخاب‌های بی‌جای پدر را نداشت.

او رفت٬ رفت تا این پیام را به افرادی نظیر پدرش بدهد که تعصبات بی‌جا و جاهلیت فکری٬ با غیرت و دینداری متفاوت است. در این‌که پدر٬ دخترش را خیلی دوست داشت٬ هیچ شکی نیست. همیشه این علاقه را به شکل‌های متفاوتی بروز می‌داد٬ ولی کفه ترازوی تعصب و جهل٬ بر عشق و محبتش٬ غلبه داشت.

من نمی‌توانم قضاوت کنم که کار دخترک٬ درست بود یا خیر٬ ولی نمی‌دانم٬ فشار و سختی زندگی٬ تا چه حدی به او فشار آورده بود که دست به چنین کاری زد.

حال پدر مانده و حسرت شنیدن صدای نفس‌های دختر زیبایش٬ و ننگ و بی‌آبرویی‌اش در بین مردم؛ که داستان تلخ دخترش مانند خبری مهم، دهان به دهان منتقل کنند تا درس عبرتی شود برای جاهلان متعصب، در عصر فکر و عقیده.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
آمد بالاخره! خخخ. آاق قشنگ نوشته بودی. ولی محمد. نکته. نکته. نکته : این متن تو به نحوی نصیحت مستقیم بود به خواننده. دیگه دوران نصیحت مستقیم توی متون گذشته. نتیجه گیری های مستقیم دورانش گذشته. شما باید به نحوی بیان کنید داستان رو که خواننده هم نتیجه ی مد نظر شما رو بگیره و هم از خوندن متن لذت بیشتری ببره. این نتیجه گیری و نصیحت مستقیم خواننده رو از خوندن دلسرد میکنه. ولی خب ان شاءالله که ما بتونیم این عیب ها و ایرادهایی که گفتی رو توی خودمون از بین ببریم. لذت بردم. موفق باشی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
خخخ چ فایده برار.کسی ک توجه نمکنه ب ما!۴۸ ساعته ک گفتم تو خصوصی این مطلب منتشر نشه.بجاش یکی دیگه منتشر بشه.ولی گویا مسؤولین حوصله ندارن یا وقت ندارن پیاما رو چک کنن.ممنون ک خوندی :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
منم با نظر حسین موافقم. مطلبت زیادی نصیحت آمیز شده بود. هرچند که گفتی منتشر نشه و اینا ولی خب کلا همینطور که بهترین حالتش اینه که مخاطب حس نصیحت آمیز بودن بهش دست نده از خوندن مطلبت.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
انصافأ علیرضا چنین حسی داشتی از خواندن این متن؟من چنین نیتی نداشتم خب.همین ک خوندی و نظر دادی بازم دمت گرم :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
بعله؛ سه پاراگراف آخر خیلی کار رو خراب کرد. تا قبل این ها اوضع خیلی بهتر
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
سلام اولش تا اونجاش که دخترشو متاسفانه حلق آویز دیده عالی بود!ولی کاش نتیجه گیری بعدیش زو میذاشتین تو کامنتا بحث میکردیم.ینی پر واضح بود نظرتون توی متن نیازی به نوشتن دوباره اش نبود. ولی خب بازم خیلی خوب بود نوشته تون.+ یه جاش هم نوشتید ننگ و بی ابروی اش در بین مردم!! آدمی که دخترش خودشو دار زده باشه بی ابرو میشه؟:( بعد هم بی رحمانه نوشتید تا درس عبرتی باشه و فلان! به هرحال دارید در مورد یه پدر صحبت میکنید. بنظرم اونجاش جالب نبود .
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
دختر خودشو دار زد،ولی بخاطر چی؟پدری ک تا این حد فضای خانواده رو بسته و خفه کرده،فکر نکنم شایسته تقدیر و تشکر باشه.من حقیقتو نوشتم،واقعأ هم الآن پدره هست ک تحت فشار بی آبرویی و حرف مردمه.هیچ وقت هم خودشو نمیبخشه.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
آخرش چرا اینقدر بد تموم شد؟؟؟؟؟ اولش خوب بودش ولی یکهو نتیجه گیری کردی داش محمد :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
آخرش بد بود،من بدش نکردم :( نتیجه گیری رو شاید میذاشتم ب عهده ی مخاطب بهتر میشد :( ولی احساس کردم بهتره ک خودم بگم
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
راستی یه چیزی... نمی دونم چرا ولی یه مدتی هست مطالبت اون روونی سابق رو نداره.... یه طوری شده... انگار بخوای از عمد سخت صحبت کنی... شایدم فکر من این باشه
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
حق با توئه داداش :( مقصر خودمم.بخاطر تغییر سبک یا امتحان کردن سبک های متفاوته.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
اوهوم خوبه موضوع متفاوتی بود... میدونین محمد اقا من هیچ وقت به اون دختر حق نمیدم... خودکشی از گناه های کبیره اس و صبر یک پاداش اخروی فوق العاده داره... من نمیدونم این داستان واقعیه یا نه امیدوارم که نباشه.. کار پدر اشتباه و کار دختر اشتباه تر... خیلی تلخ تمومش کردین من اصا روحیم سازگار نیس
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
داستان کاملأ واقعی و تلخ بود متأسفانه.کار جفتشون غلط بوده،ولی هیچکس جای اون دختر نبوده ک شرایطشو درک کنه
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
چقدر تلخ تموم شد... حقیقتا نباید اینقدر کم طاقت و سست میبود. البته تعصب بیجای پدر هم مسلما غلط بود ولی... با نظر آقای مداحی هم موافقم. بزنین تو یه سبک دیگه. وبلاگتون جالبتر مینویسین :) ایشالا هیشکی اسیر تعصب بیجا نشه در هر زمینه ای... دستتون مرسی، موفق باشید :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
طفلک دختره هم واقعأ تحت فشار زیادی بوده ک سخت قابل درک کردنه.کاش میتونست صبر کنه. والا ما از وبلاگمونم هرچی میفرستیم فایده نداره :) مسؤولین قطع امید کردن از ما :))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
سلام؛ متن قشنگت رو خوندم محمد. در مورد محتوا صحبتی ندارم، چون با شما موافقم، اما بیشتر از اینکه داستان باشه، در حال تعریف یک داستان واقعیه، بماند که من نتیجه گیری مستقیمی رو که دوستان عزیز فرمودن درش نمی بینم.// خوندم که سبکت در نوشتن رو انتخاب کردی. اتفاقا همیشه نوشتن به سبک رئال، حس خوبی رو داره و همینطور حس بهتری رو منتقل می کنه از لحاظ ملموس بودن. ارادتمند
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
ممنونم جناب میرزا.نظر دوستان محترمه و من حرفی در موردشون نمیزنم.در مورد سبک خوم هم واقعأ سردرگمم.نمیدونم چرا هرچی مینویسم مورد استقبال مسؤول مربوطه سایت قرار نمیگیره.اگه مشکلی هست بگید تا رفعش کنم.بازم ممنون
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
سلام راستی :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
سلام.درباره حقیقت های زندگی نوشتن خیلی خوبه و یه شجاعتی میخواد که من هیچ وقت نداشتم..یعنی همیشه سعی کردم در رویا سیر کنم و از تخیلم برای ساختن دنیا استفاده کنم تا اینکه از این واقعیت های دردناک ..خیلی خوب بود..به نظرم گاهی پیام مستقیم دادن در نوشته لازمه اما قضاوت نه..ما از طریق روایت شما با این دختر و مشکلاتش که توسط پدرش پیش اومد اشنا شدیم .و شناخت خیلی کمی از پدر داریم که اصلا چرا این پدر اینکارا رو میکرد؟این تعصب از کجا ریشه گرفته بود.برای همین نمیشه گفت اخیی طفلی دختره و باز هم نمیشه گفت اوه چه پدری خدا لعنتش کنه!خیلی حرف زدم ببخشید ..اها یک چیز دیگه که من مدیته تو نوشته های شما و دوستان میبینم..البته در کامنت هاتون !اینه که از ستاره دار نشدن نوشته ها گله دارین ..من فکر نمیکنم این موضوع تاثیری در بهتر شدن یا بدتر شدن متن یا پیام متنتون داشته باشه.شما با جهان بینی و درک خودتون از یک موضوع قلم در دست میگیرید و می نویسید و من مخاطب از زاویه دید خودم و جهان بینی خودم به موضوع انتخاب شده شما متن رو میخونم و کاملا روشنه که نگرش ما یکی بیست..ممکنه من کار شما رو خیلی ناب بدونم و دیگری تکراری.ولی اصل اینه که پیام همونی هست که قبل خوندن من توسط شما به تنه نوشته تزریق شده و نمیشه خارجش کرد.پس بدون در نظر گرفتن به این مسایل جزیی به خوراندن افکارتون به ما توسط نوشته هاتون ادامه بدین.موفق باشید باز هم معذرت برای این پرحرفی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
قضاوت کردن ک درست نیست،چون هیچ وقت نمیشه حال و روز اون دختر رو درک کرد.من کاری ندارم تعصبات بیجای اون پدر از کجا ریشه گرفته،چون بعد از عمری میتونست این تعصبات رو اصلاح کنه.ولی اون دختر دیگه به مرز خفگی رسیده بود.من تا حدودی میشناسم این خانواده رو و میدونم دختره چجور آدمی بوده.کارش درست نبوده،ولی خدا میدونه ب کجاش رسیده بوده ک چنین کاری کرده. در مورد ستاره هم بگم ک بنده روی همه ی متن هام مثل بقیه زحمت میکشم و وقت صرف میکنم و انتظار دارم همه بخونن،چون قطعأ میخوام ی سری پیام رو منتقل کنم به مخاطب.وقتی یه مطلب ستاره نمیگیره،خیلی ها نمیخوننش و من از این ناراحت میشم که نمیتونم پیام نوشتم رو به افراد بیشتری برسونم. از اینکه سلیقه ای با نوشته ها برخورد میشه و همه ی نوشته ها فقط با سلیقه ی یک نفر برآورد میشن ناراحتم. دوستان دلیلی ک واسه ستاره دار نشدن مطالبم میارن،روون نبودن و منظم نبودنه،در صورتی که بعضی از اساتید دیگه ی سایت چنین نظری ندارن.این سلیقه ای رفتار کردن منو ناراحت میکنه.منم تمام سعیمو میکنم نظر همه رو جلب کنم. ممنون ک افتخار دادید و خوندید و نظر کاملی دادید.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٣
٠
٠
خب این افرادی که میان مطالب رو برمبنای ستاره دار بودنش میخونن به نظر من همون کسایی هستن که وقتی میرن کتاب بخرن دنبال کتابی هستن که برنده فلان جایزه و نوبل شده ..این البته بد نیستا ولی به نظر من اون انتخاب دیگه انتخاب با سلیقه خودم نیست..چون هر کتابی هم که مهر برنده فلان بنیاد روش هستش باز از نظر چند نفر بوده که دیدشون مطمنا با من یکی نیست..حالا به نظر شما داشتن پنجاه تا مخاطب به شرط اینکه یکی گفته این مطلب خوبه بخونیدش خوبه؟یا داشتن ده تا مخاطب که میان بخونن تا با درک خودشون و تو ذهن خودشون به نوشته شما ستاره بدن؟مسلما دسته دوم چون بدون هیچ پیش فکری اومدن تا بخونن و به کاوش بزارن ..من همیشه مطالب شما و دوستان رو می خونم و اون دوساعتی رو که اختصاص دادم به این سایت .از خوندن تک تک مطالب لذت میبرم و هیچ وقت هم به اون علامت های کنار متن توجه نکردم. و فکر میکنم خیلی ها این طور هستند و اندکی اون طورن که شما گفتین:))موفق باشید
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٣
٠
٠
کاش همینطوری باشه ک شما میگید :) ولی تجربه ثابت کرده ک نیست :)همه مثل شما نیستن :) ممنون در هر صورت
elnazi
elnazi
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
بنظرمن خیلی خوب منظورو رسونده بودین... متاسفانه اینطورمسائل هنوزم هس توبعضی خانواده ها و واقعا هم غیرقابل تحمله ! موفق باشین...
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
خدا از دهنتون بشنوه خانم :) ممنون ک خوندید
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
متاسفانه این تعصبات بی جا و سخت گیرانه دست و پای آدمو می بنده و لذت و زیبایی زندگی رو از بین می بره و بعضی وقتا هم صدمات جبران ناپذیری می زنه مثل زندگی همین دختر:((همیشه اعتدال و میانه روی در همه مسایل جواب میده.موفق باشین همیشه.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
واقعأ متأسفم واسه اینجور انسان ها ک هم زندگی خودشونو تلخ میکنن،هم اطرافیانشون.ممنون از حضورتون :)
zakhar
zakhar
٩٥/٠٢/٠٣
٠
٠
یکی از بدترین افراط ها همین افراط در تعصب است! پایانش تاثر برانگیز بود! :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٠٣
٠
٠
بله صحیح است : ) ممنون ک خوندی و نظر هم دادی بالاخره :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
من نمی‌توانم قضاوت کنم که کار دخترک٬ درست بود یا خیر٬ ولی نمی‌دانم٬ فشار و سختی زندگی٬ تا چه حدی به او فشار آورده بود که دست به چنین کاری زد. .... واقعا این داستان واقعی بود ؟
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣