دهلچی... / داستان کوتاه
داستان کوتاه

دهلچی... / داستان کوتاه

نویسنده : Mina_n

گوشی را قطع می‌کنم انگشت سبابه و شستم را به گوشه دو چشمم فشار می‌دهم، اشک‌ها می‌ریزند، دلتنگی می‌کنم برای سالیان دور گذشته، برای مادرم، برای خانه‌اش، برای لباس‌های محلی دست دوز زیبایم، برای عروسی‌هایی که به جای شب در روز برگزار می‌شد، برای صدای کرنا، صدای دهل. در سرم غوغا و هیاهویی به پا شده، یک نفر انگار در مغزم دهل می‌نوازد.

قیافه‌اش را هنوز به خاطر دارم، دستاری دور سرش بسته بود به رنگ کرم و قهوه‌ای با حاشیه‌ای سبز رنگ .کت سیاه کهنه‌ای به تن داشت، چشم‌هایش برق می‌زد و مدام آب دهانش را پرت می‌کرد. بنظرم آمد بین لب‌های چروک خورده  و دندان‌های زرد کرم خورده‌اش چیز گرانبهایی را نگه داشته که چنین او را سرمست کرده بود .

در آن آفتاب نیم روزی بدون توجه به گرمی هوا و چنان استادانه به شانه‌اش تاب نرم و ظریفی می‌داد و تا به آرنج و ساق دست و مچ می‌رسید ضربه‌ای می‌شد و نوایی و شور می‌پراکند، دهلچی می‌نواخت و می‌نواخت و می‌نواخت .

چادر حریر نقره‌ای‌ام را محکم‌تر پیچیدم، عزم کردم از میان مردان و نوازندگان که در کوچه جمع بودند به سرعت بگذرم، بوی عطرم در هوا پیچیده بود و ناخنه‌های سرخ پایم از زیر چادر حریر نقره‌ای و صندل مخمل مشکی‌ام خودنمایی می‌کردند. تمام اعضای بدنم را چنان جمع کرده بودم که گویی جنینی‌ام در رحم مادر، مبادا کسی متوجه‌ام شود.

قلبم تند تند و با صدای بلند هم ضرب دهلچی می‌کوبید، دهلچی سرمست پیچ و تاب می‌خورد و می‌نواخت ...

به انتهای کوچه رسیدم؛ برگشتم پشت سرم، پسرعموی جوانم با چشم غره از میان جمع نگاهم می‌کرد، اخم‌هایم را در هم کشیدم و لب‌های رنگ شده‌ام را بیشتر پشت چادر حریر پوشاندم و همچنان شروع به کوبیدن به در خانه کردم؛ در آهنی را پسرکی باز کرد.

مادرم درون هال روبروی درب ورودی نشسته بود؛ بوی باران می‌داد. لباس نخی بنفش تنش بود با دست دوزهای قرمز تیره وسیاه و قهوه‌ای و اندکی سفید، شال بنفش فنوجی دوزی سرش بود. به من خیره شده بود، کسی دیگر نبود. رو به روی مادرم روی دو پا زانو زده نشستم، چادر حریر نقره‌ای روی موهای بافته سر خورد و بعد روی شانه‌هایم جا گرفت. لباس نقره‌ای مشکی‌ام از لای باز چادر برق می‌زد با دستدوزهای نارنجی و سبز و قهوه‌ای و قرمز و زرد زینت شده با سنجاق سینه کوچک و ساده‌ای که دیگر یک جورایی نماد من شده بود.

عرق کرده بودم، قلبم تندتر از ضربه‌های دهلچی می‌نواخت .مادر پاکت نامه‌ای را جلویم گذاشت، بدون رعایت ادب و هرچه، قاپیدم و باز کردم، سرم را بالا کردم، چشم دوختم به مادر، تکیه‌اش را از پشتی ترکمنی برداشت و در ثانیه‌ای در آغوشش بودم .

آرایشم کمی خراب شده بود، در سالن کنار مادر بزرگ جایی برای نشستن پیدا کردم، نگاهم کرد، از  لبخندش معلوم بود می‌داند .

همان‌جا نشستم، مادرم از آن سوی سالن نگاهم می‌کرد، نمی‌دانستم از جواب قبولی‌ام خوشحال بود یا از غصه دوری‌ام ناراحت. هنوز هم چشم‌هایش خیس بود، زن میانسالی دایره می‌زد و زن پیری سرش را تکان می‌داد و با لحنی زیبا آوازی می‌خواند ( ازینجا تا مشهد چقده دوره / تمامش کوه و سنگه سیاهه/ می‌خواستم سنگ را بچینم / که روی دختر خود را ببینم/ تو دور و منم دوره ولایت / تا دعایی کنم باشی سلامت / دعای صبح و شام همین گردد/ که دیدارها نماند بر قیامت)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
داستان زیبایی بود :)
Mina_n
Mina_n
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
دوست عزیز ممنونم که وقت گذاشتید
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
به نظرم بیشتر از اینکه یک داستان کوتاه باشه؛ یک توصیف خوب بود
Mina_n
Mina_n
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
مرسی که وقت گذاشتید بله بیشتر خواستم خاطره سازی کنم :)
m_lahiji1
m_lahiji1
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
داستان قشنگی بود
Mina_n
Mina_n
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
سپاس دوست عزیز
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
فضا سازی عالی داشت. چقدر خوب تونستم تصویر سازیش کنم برای خودم
Mina_n
Mina_n
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
ممنونم خوشحالم که اینطور بوده :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨