خارج قسمت / داستان کوتاه
داستانی که از مسابقه جاماند

خارج قسمت / داستان کوتاه

نویسنده : m_fanaei

در سرزمین‌های دور در روستایی زیبا پیرمردی کشاورز با مترسکی کلاه به سر زندگی می‌کرد. پیرمرد روزها به مزرعه رسیدگی می‌کرد و مترسک کلاه به سر پرنده‌ها را فراری می‌داد. همه چیز خوب بود تا این‌که پرندگان برای بدست آوردن غذای بیشتر تصمیم گرفتند تا با حمله به مترسک از دست او خلاص شوند. در میان پرندگان روستا، پرنده کوچکی زندگی می‌کرد که برخلاف جثه کوچکش بال‌های بسیار بسیار بزرگی داشت. او به خاطر بال‌های بسیار بزرگش نمی‌توانست به خوبی پرواز کند و به همین خاطر برای بدست آوردن غذایش مجبور بود راه زیادی برود و متحمل مشقت و رنج فراوانی بشود. پرنده کوچک روزهایی را که سایر پرندگان مشغول پرواز و بازی بودند، گوشه‌ای می‌نشست و تلاش پیرمرد و محبت‌های مترسک را تماشا می‌کرد. پرنده کوچک هرگز نمی‌خواست  همچون سایر پرندگان، از دست رنج دیگری بدزد و ترجیح می‌داد که غذایش را با سختی فراوان از دانه‌های درخت کاج بالای کوه تامین کند. به همین خاطر تصمیم گرفت به مترسک و پیرمرد کمک کند. اما از او چه کاری بر می‌آمد؟ او که حتی نمی‌توانست از خودش محافظت کند! ساعت‌ها با خودش فکر کرد تا این‌که...

«نمی‌دانم چرا نویسنده نمی‌خواهد این داستان را ادامه بدهد؟!» مترسک در حین گفتن این جمله ابروهایش را در هم کشید. پیرمرد در حالی که به شعله‌های آتش اجاق خیره شده بود زیر لب زمزمه کرد: «داستان‌ها قبل از روایت شدن باید اتفاق بیافتند.» مترسک با دلخوری به پیرمرد نگاه کرد و گفت: «اینطور که نمی‌شود بالاخره داستان باید ادامه پیدا کند!»

صدای کوبیده شدن در خانه، مترسک را ساکت کرد. مترسک گفت: «او آمده است؟» پیرمرد با چشمانی که می‌درخشید به مترسک نگاه کرد و در تایید حرف او گفت: «او پشت در است، پرنده‌ای کوچک با بال‌های خیلی بزرگ!»

مترسک در را باز کرد، هیچ‌کس پشت در نبود! با چهره‌ای دلخور و لب‌هایی آویزان گفت: «یعنی هنوز آماده نیست؟ او برای پرنده شدن فرصت زیادی ندارد! من که گفته بودم او شهامت ندارد. سرگردان بودن و ناظر بودن! این انتخاب اوست» و با دلخوری در را بست و دست‌هایش را باز کرد و مثل یک چوب لباسی سرجایش ایستاد. کاری که همیشه در مزرعه می‌کرد. پیرمرد گفت: «این داستان هرگز ادامه پیدا نخواهد کرد مگر این‌که انتخاب کنی» و در حالی که به سمت در می‌رفت ادامه داد: «حتی اگر در تقدیرت یک پرنده آفریده نشده باشی در خارج از قسمت و تقدیرت، در باقی مانده خیالاتت این توانایی را داری وگرنه من و مترسک این‌جا نبودیم. آن‌چه که مسیر زندگی تو را مشخص می‌کند انتخاب‌های توست نه تقدیرت.»

پیرمرد در را باز کرد، مترسک را بیرون برد و در وسط مزرعه گذاشت. سپس خودش به انتهایی‌ترین قسمت مزرعه رفت. خورشید تازه طلوع کرده بود؛ نسیم خنکی می‌وزید و همه مزرعه رنگ و بوی آرامش داشت. اما ناگهان دسته عظیمی از پرندگان به سمت مترسک حمله کردند. هر لحظه بر پیکر چوبی‌اش منقارهایی محکم کوبیده می‌شد. مترسک بیچاره قادر به انجام هیچ کاری نبود؛ تنها چشم‌هایش را بسته بود و در دلش دعا می‌کرد که ای کاش پیرمرد زیاد دور نشده باشد. در یک لحظه،  بین مرگ و زندگی متوجه شد برخلاف جیغ‌های مکرر پرندگان دیگر ضربه‌ای به او وارد نمی‌شود. چشم‌هایش را باز کرد. صحنه‌ای را که می‌دید باور نمی‌کرد.

نویسنده از بال‌هایش که همیشه باعث دردسر او بودند، سپری برای دفاع از مترسک ساخته بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
zakhar
zakhar
٩٥/٠١/٣١
١
٠
:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
لبخندتان مستدام
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
عه داستان مظلومم😔😔 😀
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
از پاراگراف دوم به بعد متوجه موضوع نشدم و ربطشون رو به قسمت اول چندان درک نکردم؛ تا آخر ماجرا که بال های پردنده و سپر و این حرفها امد تو کار. همچین کلیت داستان رو متوجه شدم به نظرم که همون ارزش مندبودن هر چیزی حتی اگر پرنده ای باشه که نمیتونه پرواز کنه و یا مترسک اما خب یکم داستان برام مبهم بود!
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
از پاراگراف دوم شخصیت های داستان نویسنده رو تشویق به نوشتن می کنند اینکه نویسنده نمی خواد بنویسه، چون نمی خواد کاری رو انجام بده که فکمی کنه تواناییش رو نداره، بنظرم تو هرداستانی نویسنده خودش یکی از شخصیت های داستانه به نوعی و تو این داستان نویسنده سرنوشت پرنده رو بر اساس تصمیمات خودش نوشته و وقتی تصمیم به تغییر میگیره داستان پایان مناسب پیدا می کنه، متاسفانه قلم ضعیفی دارم که نتونسته اون ایده ای که تو ذهنم
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
نصفه موند ببخشید:)) ..... اون ایده ای که توذهنم هست رو نتونستم برسونم:(
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
جالب بود و مفهوم خوبی رو میرسوند :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
ممنون
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
مهسا قلمت ضعیف نیس فقط نیاز ب یکم ویرایش داره متنت تا نشونه ها رو بهتر ب ما بدی ک داستانو بهتر بفهمیم. ینی الان اون یه مفهوم خیلی خوبی داره ک توش پیداس واضح ک مثل این کلیپه http://jeem.ir/film.php?id=5103 و همینطور متن فیلوانه من ک از چیزی ک داره و متفاوته یه جور دیگه استفاده میکنه و اینا ولی اون مفهوم دومی ک میخواستی بگی نویسنده جزو شخصیتاش و اینا درست توش جا نیوفتاده. مثلا ب نظرم اگر برای پاراگراف اول اخرش اینجور تموم میشد که فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد... مفهوم بهتر میرسید چون تا اینکه ینی داری خبر از اتفاقی میدی ولی اینجوری ینی گیر کرده و برا همین اونا اومدن وسط و گفتن چرا ادامه نمیده :) یا اخرش ب جای نویسنده میگفتی پرنده ب نظر من واضح تر بود. مهسا ما فک کردیم نویسنده و پرنده شاید یکین ولی متوجه نشدیم ک منظورت اینه ک نویسنده هم جزوی از داستانه و خواستی بگی نویسنده با اعتقاداتش و اینا داره مینویسه اینو. ینی توش مونده بودیم میخواستی بگی پرنده اینو نوشته یا نه. یکم قاط زدیم اینجاهاش. واقعا حرف قشنگی خواستی بزنی و من تحسینت میکنم. فقط باید یکم ویرایشش کنی :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
اووم راس میگی آخر پاراگراف اول باید اینطور میشد، خوب پرنده نویسنده هم هست و هم نیست، یعنی یه بخشی از وجودشه، ممنونم ازت خیلی زیاد هم بابت خوندنش و هم راهنمایی، کلا اگه بتونم ابهاما رو برطرف کنم خیلی خوب میشه، این مشکله کلا تو داستانام دارم، بازم مرسی ازت😉
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
راستی من قبل از گفتنت نمیفهمیدم داستان ها قبل از روایت شدن باید اتفاق بیوفتند ینی چی دقیقا! ینی معنی ظاهریش رو فهمیدم و فک میکردم منظورت ب همون انتخاب پرنده اس ولی ربطش ب ذهن نویسنده رو نمیدونستم بعد ک گفتی باید نویسنده تغییر میکرد تا پایان دار بشه داستان فهمیدم. ینی من نمیفهمیدم تو میخواستی یه شخصیت جدا از نویسنده بدی تو داستان ک شبیه پرندس بلکه فک میکردم پرنده نویسندس. الان اون جمله پیرمرد ک میگه حتی اگر پرنده افریده نشده باشی تو خیالت پرنده ای رو هم بهتر میفهمم. پس باید چیکار کنی؟ باید یه نشونه بدی ک مخاطب اینو بفهمه :) بعدشم منم مثه تو همین مشکلو دارم عب نداره خخخخ ذهن های خلاق دردشون همینه خخخخ ایکون نوشابه خانواده باز کردن برا خودم و خودت خخخخ البته جدا از شوخی باید یاد بگیریم ک درست نشونه بدیم. ولی جدی طبیعیه این چون برای نویسنده خصوصا وقتی یه چیز جدید میخواد رو کنه سخته منظور رو همونجور ک تو ذهنش هس ب مخاطب برسونه چون خودش از جریان خبر داره و فک میکنه بقیه هم متوجه میشن غافل ازین ک باید یکم بیشتر نشونه باشه. ب هرحال درست میشه عب نداره :) سعی کن ب دقت بخونی و خودت رو جای کسی ک داستانو نمیدونه بذاری و ببینی اینجوری متوجه اش میشیی کم کم یا مثلا بدی کسی بخونه و ببینی متوجه میشه یا نه بعد کم کم میفهمی باید چیکار کنی و بهتر نشونه میدی :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
از اون قسمت نوشابه ای کامنتت کلی انرژی گرفتم😂😂 اره مشکلم همینه که فک میکنم همه از اون چیزی که تو ذهنم هست خبر دارن، سعیمرو میکنم💪💪:)))) مرسی ازت خیلی زیاد، که با دقت میخونی
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٨/١٧
٠
٠
مثکه شمارت خاموشه :دی بیا اینجا اگر کارم داشتی :) memento-mori.blog.ir
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨