غُطّه خوری در روز روشن / قسمت آخر
داستان کوتاه

غُطّه خوری در روز روشن / قسمت آخر

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

برای خواندن قسمت قبلی اینجا را کلیک کنید.

***

دست و پایم را گم کردم. بلند شدم. نگاهی دقیق کردم دیدم آشنا نیستند و ظاهرا شوخی هم ندارند. صدا زدم : «بچه ها وخِزِن جَمع کُنِن برم دو نفر دِرَن می یَن فکر کُنُم صاحب چاموتورن.» بچه ها هم دست و پایشان را گم کردند. با عجله و سراسیمه از استخر بیرون آمدند.

آن دو نفر نزدیک و نزدیک تر میشدند و صدایشان واضح تر. داشتند داد و بیداد میکردند و فحش میدادند. لنگ میزدند؛ انگار از معتادهای کارتون خواب بودند. حسن سریع دوچرخه اش را برداشت و سوار شد. من هم بعد از کمی هُل دادنش پریدم روی ترکش. آنقدر هل شده بودیم که حسن تعادل دوچرخه را از دست داد و خوردیم زمین. کل بدنمان گِلی شد. دوچرخه را بلند کردیم و حسن دوباره سوار شد. دوباره بعد از کمی هُل دادن پریدم روی دوچرخه و حسن هر چه سریع تر از آنجا دور شد. گرد و خاک عظیمی آن اطراف به پا شد. ضربان قلبم به شدت تند شده بود. آنقدر دور رفتیم که دیگر به زور میشد دیدشان. همه ایستادیم. تمام دوچرخه ها را روی زمین رها کردیم. نشستیم یک گوشه و زیر آفتاب. گیج به این طرف و آن طرف نگاه میکردم و در همهمه‌ی بچه ها غرق شده بودم.

هیکل درشت علیرضا جلوی رسیدن نور خورشید به مرا گرفت. با چهره ای عصبانی به من نگاه میکرد و گفت : «خب کی به تو گفت لباسا ره بزری بالای درخت؟ حالا چیجوری برم خانه؟ اگه تو میلان ما ره شُرتی ببینن که آبروما مره.». لحظه ای ترسیدم. علیرضا ادامه داد : « حالا کی مخه بره لباساره بَردِرَه؟ لخت که نمتنم برم خانه.». گفتم : «خب چیکار کُنُم؟ لباساتا کثیف مشد. گذاشتم بالا درخت که کثیف تر نشه. به مویم ربطی ندره. مو همیجوری شرتی مرم خانه.» بلند شدم و به سمت خانه رفتم.

هنوز سه چهار قدم برنداشته بودم که یادم آمد مته ام توی جیب شلوارم است. لحظه ای مکث کردم. برگشتم به سمت بچه ها و به علیرضا گفتم : «علیرضا تو هیکلت درشته اگه ببیننت از دور نمفهمن تو بچه یی کاریت ندرن برو لباسا ره بردار. نگا کو اونا رفتن سر کارشان.». علیرضا سریع تقاضایم را رد کرد و گفت : « به مو ربطی ندره. خودت لباسا ره گذشتی بالا درخت خودتم مری بر مدری.». کمی با انگشتانم ور رفتم. خیلی ترسیده بودم. آفتاب داغ همچنان بر پوستمان میتابید.

نگاهی به تک تک بچه ها انداختم و دیدم همه شان به من خیره شده اند. با مظلومیت گفتم:

«اصلا بی یِن همه با هم برم. اونا دیگه رفتن سر کارشان. نگا کنن. دیگه اصلا نیستن» و به استخر اشاره کردم. با نگاهی مظلوم متقاعدشان کردم که همه با هم برویم به سمت استخر. سر همه‌ی دوچرخه ها را به سمت استخر برگرداندیم و راه افتادیم. خیلی آهسته و محتاط حرکت میکردیم. مدام نگاهمان را به اینور و آنور می‌چرخاندیم. نگاهمان به همه جا خیره بود. هرچه بیشتر به استخر نزدیک میشدیم استرس‌مان بیشتر میشد. اضطراب در چهره‌ی همه‌ی بچه ها بیداد میکرد. به استخر که رسیدیم  دیگر ضربان قلبم را واضح احساس میکردم. فورا به طرف درخت رفتم. ولی هیچ لباسی آنجا ندیدم....

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
آخرش ی جوری تموم شد که انگار آخرش نیست :|
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
احسنتم. خودم هم چنین احساسی داشتم! خخخخ. ایشالا داستان های بعدی اصول بیشتر رعایت بشه. تشکر بابت خواندن.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
من که یه بار خوندمش چی بگم الان :دی الکی وانمود میکنم نخوندم . آقای مداحی تا شما باشید نرید تو استخر مردم
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
بابا چاموتور مال خداست! خخخخ. ممنون از شما.
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
لباساتونو اون اقایون ورداشتن ینی؟ خیلی خندیدم خخخخخ خسته نباشین!
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
خیلی متشکر از شما. بله برداشتن.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
حسین اولین قسمتت عالی بود، سومیش خوب بود، دومیش بد نبود!! آخر داستانت نچسبید میتونستی برگردین به استخر در حالیکه اون دونفر مشغول شنا باشن و با اونا مثلا حبس نفس بازی کنید و برنده بشید!
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
خخخخ حبس نفس بازی! خخخخ. البته داستان کاملا واقعی بود! کاش ذکر مکردم واقعی بود. خودم هم زیاد از آخرش راضی نبودم. ولی خب واقعیت بود دیگه. کاش تخیل هم قاطیش مکردم. ولی خب شد دیگه. ایشالا داستانای بعدی بهتر مشه. دمت گرم خاندی.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
خب مستند مسابقه میکردی آخرش رو خخخخ
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
انصافأ تهش چرا اینجوری شد؟؟ با عرض معذرت،از پس ته داستان خوب برنیامدی برار!
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
دیگه همیجوری شد دیگه! شرمنده ی شماها هم شدم خوب نشد. ایشالا داستانای بعدی بهتر مشه. کم کم بهتر مشه. دمت گرم.
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
هیکل درشت علیرضا جلوی رسیدن نور خورشید به مرا گرفت. با چهره ای عصبانی به من نگاه میکرد و گفت : «خب کی به تو گفت لباسا ره بزری بالای درخت؟ حالا چیجوری برم خانه؟ اگه تو میلان ما ره شُرتی ببینن که آبروما مره.». لحظه ای ترسیدم. علیرضا ادامه داد : « حالا کی مخه بره لباساره بَردِرَه؟ لخت که نمتنم برم خانه.». گفتم : «خب چیکار کُنُم؟ لباساتا کثیف مشد. گذاشتم بالا درخت که کثیف تر نشه. به مویم ربطی ندره. مو همیجوری شرتی مرم خانه.» بلند شدم و به سمت خانه رفتم.» تو این بند چرا علیرضا دوبار تکرار کرده جمله شو؟
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
جمله دو بار تکرار نشده! فرق داره با هم.
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
به امید ادامه ی داستان
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
آقا قسمت آخر بود ها! دمت گرم خوندی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
حتی شوخیشم بده، جایزه ی اصغر فرهادی سال رو بهت میدم خخخ
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠١
٠
٠
مو ازی آدمای پرحاشیه خوشم نمیه. جایزه ی حسین مداحی سال بده بهم.
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٠١
٠
٠
چشم قربان امر دیگه ای؟ خخخ
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠١
٠
٠
چاکر برار. عرضی نیست. فقط طلا باشه دیگه. دمت گرم.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٠١
١
٠
پس بدون لباس رفتین خونه !! فکرشم خنده داره یکی رو تو کوچه این شکلی ببینی :)) کاش از حس و حالتون بعد از دیدن نبودن لباس ها و عکس العمل دوستاتون و خانواده هم می گفتین . راستی فکر میکنم در حالت گفتاری و مشهدی میگیم " وَردِره نه بَردِره "
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠١
١
٠
البته شاید اگر مینوشتم بهتر میشد. خب گاهی میگن بردره و گاهی وردره. ایشالا که بهتر بشه دفعات بعدی. تشکر
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/٠١
٠
٠
مو ای ره خواندوم ولی نظر ندادوم! به نظروم ته داستان حوصله ت سر رفت خواستی فقط تمومش کنی خخخخ
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠١
٠
٠
خخخ. شاید.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٣/٠١
٠
٠
با سر رفتن حوصله موافقم خخخخ
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٣/٠١
٠
٠
حسین اقا:| تهش سوراخه؟
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠١
٠
٠
بیشتر از او چیزی که فکرشه مکنن.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
همونطور که دوستان گفتن ته نداشت...! :)))
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
درسته متشکر که خاندن. ایشالا داستانای بعدی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
انشاالله. امید زیادی به شما هست. موفق باشید :)
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
نقد ای رو میرزا کرده بود دیدم کامنتم گذاستم ولی اعلام خواندن کنم
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
دمت گرم.
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات