غُطّه خوری در روز روشن / داستان کوتاه- قسمت دوم
داستان کوتاه

غُطّه خوری در روز روشن / داستان کوتاه- قسمت دوم

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

در آن هوای گرم تابستانی، در اوج بیکاری که دیگر هیچ بازی‌ای وجود نداشت که تمامش نکرده باشیم، هیچ چیز مثل یک آب تنی درست و حسابی نمی‌چسبید. به همین دلیل همه با پیشنهاد علیرضا موافقت کردند. دم در مغازه علی آقا همهمه‌ای برپا شد. من گفتم: «صبر کنن مو بُرُم توشله‌هامه بزرم تو خانه الان میام.» دستم را به جیب شلوار کردی‌ام گرفتم تا موقع دویدن به علت سنگینی توشله‌ها به پایین نلغزد و مایه‌ی آبروریزی شود. دوان دوان به سمت خانه رفتم. پلاستیک مشکی توشله‌هایم را از توی کمد گاز برداشتم. توشله‌ها را با عجله از توی جیبم به داخل پلاستیک مشکی منتقل کردم. چشمم به مته*‌ام افتاد. می‌دانستم که زهرا چشمش دنبال مته‌ام است و هرجور که شده آن را پیدا می‌کند؛ برای همین مته را در جیب شلوارم گذاشتم. خیلی سریع باقی مانده‌ی توشله‌ها را هم منتقل کردم و پلاستیک مشکی را در کمد گاز قایم کردم و آمدم بیرون. بچه‌ها با دوچرخه‌های‌شان زیر سایه درخت جلوی خانه حسن‌شان منتظر بودند. به آن‌ها ملحق شدم. حسن که آمد حرکت کردیم. نشستم ترک دوچرخه حسن و به سمت زمین‌های کشاورزی رفتیم.

باد گرمی شبیه زبانه‌های آتش به صورت‌مان برخورد می‌کرد و گرد و خاک حرکت دوچرخه‌های جلوتر روی جاده‌ی خاکی اذیت‌مان می‌کرد. هر دو طرف جاده خاکی زمین گوجه بود. گوجه‌هایی که چشمک می‌زدند تا ما برویم و بخوریم‌شان. به شانه حسن زدم و با چشمانی نیمه باز گفتم: «یَک دِقَه نگه دار». وقتی نگه داشت از ترک دوچرخه پایین پریدم، دو تا گوجه قرمز و ترش مزه کندم و با پیرهنم تمیزشان کردم. یکی را دادم به حسن و یکی را خودم خوردم.

وقتی رسیدیم به چاموتور ده - یازده نفر دیگر هم آن‌جا بودند. آب چاموتور به یک استخر چهار در چهار می‌ریخت و دور تا دور استخر درخت توت بود. آن استخر کوچک حالا باید پذیرای ده - یازده نفر دیگر هم می‌بود. فورا لباس‌هایمان را در آوردیم و با خوشحالی پریدیم توی آب سرد استخر. باد خنکی از لابه‌لای درخت‌های توت به بدن‌مان می‌خورد. انگار یک درخت می‌توانست کار چند تا کولر گازی را به تنهایی انجام دهد. آن‌قدر بازی کردیم که دیگر خسته شدم. از استخر آمدم بیرون و لباس‌های بچه‌ها را از روی زمین برداشتم و پرتشان کردم بالای یک درخت. نشستم لبه استخر. آن‌قدر سردم شد که با دستانم خودم را بغل کردم.

صدای ریختن آب چاموتور توی استخر با صدای قهقهه بچه‌ها و صدای وزش باد و آواز خواندن گنجشک‌ها ترکیب شده بود و موسیقی گوشنوازی را در دل بیابان ایجاد کرده بود. اما به یکباره نوار موسیقی طبیعت خش‌دار شد. سرم را که برگرداندم دیدم دو مرد بزرگ چوب به دست دارند به سمت استخر می‌دوند و فریاد می‌زنند.

ادامه دارد...

==========

* مته خوش دست‌ترین، خوشگل‌ترین، کارآمدترین و محبوب‌ترین توشله ما بین توشله‌هاست.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
از پشت صحنه اشاره کردند که : مته به بزرگترین توشله هم گفته میشه که متاسفانه موقع نگارش من حواسم نبوده بهش اشاره کنم.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
سلام؛ حسین جان سه قسمته فرمودین؟ اگه اینطوره که باید دید در قسمت بعد و در واقع آخرین قسمت، چه اتفاقی می افته؛ تا اینجای کار اما داستانی در کار نیست. صرفا توصیف خیلی خوب از یک دسته موقعیته! تا بعد...
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
بله سه قسمته. ایشالا که داستان بشه! خخخخ. والا یک سری اتفاق داره تو قسمت سوم. اوج داستان تو قسمت سومه. ولی خب هنوز خودم هم نمیدونم که خوب تونستم از پسش بر بیام یا نه. متشکر از شما.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
حسین جانم! تو قسمت اول باید داستان شکل بگیره :) ما یک شخصیت داریم و یک ماجرا، هر دو باید در اوایل کار شکل بگیره. شخصیت شما تا حدودی شکل گرفت، اما اتفاق...
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
چی بگم والا! ان شاءالله تو داستانای بعدی بهتر بشه. خیلی متشکر
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
چیزی نمی خواد بگی حسین، ذره ذره نظرات دوستان رو بردار و در پیشبرد اهدافت از اونها استفاده کن، موفق باشی :)
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
نوار موسیقی طبیعت خخخخخخخ :) انشالله که به خوشی تموم شه آخرش !! قسمت آخرش کی هس؟؟؟
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
بحث در مورد پایان باشه تو قسمت بعد. قسمت بعدی قسمت آخره. متشکر که خوندین.
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
:)
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
متشکر که خوندین.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
ماجرا رو خوب بیان کری و خب تصویر سازی هاتم خوبه. من که خوشم امدِ. فقط دقت داشتی این دلیل توشله ها رو تو دست گرفتن وقتی تو جیب شلوارت هستن رو تو قسمت قبلی هم گفته بودی؟
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
بله دقت داشتم. شاید نباید دوبار تکرار میکردم. ممنون که خوندی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
همیشه عاشق توشله های داییم بودم، اما برام نمی خریدن میگفتن توشله خوب نیست! الان دو بسته برای خودم خریدم " خیلی قشنگن "
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
خخخخخ. ایشالا به پای هم پیر شین. ممنون که خوندین
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
حسین گوجه خالی خالی؟؟؟
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
ها خالی خالی
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
خیلی جالبه.مطلب تون باتوصیفی که میکنید کاملا قابل تصوره.حدس میزنم اون لباسهایی که پرت کردین بالای درخت،کار داده دست بچه های بیچاره توی اب.مخصوصا اینکه دونفر هم داشتن می اومدن سمتتون :) بیچاره اون از همه جا بیخبرها
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
شما داستان رو توی وب خوندید؟ نگید خب! خخخ.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
منم عاشق مته بودم! مخصوصا اگه مشکی یا فلزی بود :)))) این قسمت از قبلی بهتر بود من باب روایت کند و اینا!
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
به اون فلزی ها ما میگفتیم سماق! ممنون از شما.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
سلام. یک سوال؛ میشه قسمتی از متن رو مشهدی نوشت چون داری صحبت میکنی الارقم اینکه کلا متنت روایت ادبی اول شخص داره،یعنی هم خودت مشهدی صحبت کنی هم ادامه داستان از زبون خودت ادبی بشه ؟ بهتر نبود چون مشهدی صحبت میکنی روایتت دانایی کل باشه تا بین لهجه مشهدی که داری صحبت میکنی و روایت ادبی داستان تمایزی به وجود بیاد؟.......خودم که هرچی فکر کردم به جواب نرسیدم چون تو داستانام از لهجه استفاده نکردم. البته شاید از دیر وقتی هم باشه.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
سوالتون مبهمه برای من ولی خب من یه پاسخ کلی میدم، اگه جوابتون درش هست که شکر خدا. راوی چه دانای کل و چه اول شخص و یا هر راویِ دیگه، داستان رو با زبان نوشتار روایت می کنه و وقتی که دیالوگ می نویسه، مجاز هست که از شکسته نویسی و یا محاوره استفاده کنه، حتی اگر اون محاوره با لهجه باشه.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
راستی در زمینه شعر هم چون سر رشته ای ندارم، کتاب نمی تونم معرفی کنم بهتون، اما فکر می کنم که خود این آقا سخی، که در پستش کامنت گذاشتین، در این زمینه بتونن کمکتون کنن:)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
بسیار سپاس از پاسخگو بودن شما.بله جواب سوالم رو گرفتم. تشکر.
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
ممنون از شما جناب میرزا. شعر رو نفهمیدم؟!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٣/٠١
٠
٠
هر دو طرف جاده خاکی زمین گوجه بود. گوجه‌هایی که چشمک می‌زدند تا ما برویم و بخوریم‌شان. به شانه حسن زدم و با چشمانی نیمه باز گفتم: «یَک دِقَه نگه دار». وقتی نگه داشت از ترک دوچرخه پایین پریدم، دو تا گوجه قرمز و ترش مزه کندم و با پیرهنم تمیزشان کردم. یکی را دادم به حسن و یکی را خودم خوردم.///// این قسمت اصل ماجرا بود خخخخخ
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠١
٠
٠
بله همین بود! گورژه
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات