غُطّه خوری در روز روشن / قسمت اول
داستان کوتاه

غُطّه خوری در روز روشن / قسمت اول

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

بدنم می‌خارید. دستم را مدام می‌بردم زیر پتو و خودم را می‌خاراندم و باز دوباره می‌آوردم بیرون. باز دوباره می‌بردم زیر پتو و ... . نور خورشید با تابیدن توی صورتم به من فهماند، چاره‌ای جز بلند شدن ندارم. پتو را کنار زدم و مقداری خودم را بالا کشیدم تا از نور خورشید در امان باشم. مادر از کنارم رد شد و زیر لب گفت: «چقد میخوابی؟! بلند شو بابا لنگ ظهره. بلند شو صبحونه بخور بعدم برو پی بازیت». همانجا نشستم، نور خورشید زد توی چشمم و آن‌ها را نیمه باز نگه داشتم. نگاهی به آن طرف انداختم. همه زیر درخت انگور نشسته بودند و صبحانه می‌خوردند. با چهره‌ای دلخور از جایم بلند شدم. بادی از لابه لای برگ‌های درخت انگور رد شد و خیلی محکم به صورتم خورد. کششی به بدنم دادم و خمیازه‌ای کشیدم. مادرم در حال برگشتن به سمت درخت انگور در حالی که پلاستیک نبات‌ها توی دستش بود گفت: «اول دست و صورتت رو بشور بعد بیا. نبینم باز صورت نشسته بشینی سر سفره‌ها!».

- چشم مامان. چشم.

در حالی که خمیازه می‌کشیدم به سمت شیر آب رفتم. آب هنوز خنَکیِ دیشب را در خودش ذخیره داشت. سرحال آمدم و نشستم سر سفره. همیشه تابستان‌ها بساط سفره‌مان را توی حیاط زیر درخت پهن می‌کردیم. احساس خیلی خوبی داشت. صدای حرکت باد بین برگ‌های انگور هم لذت دور هم بودن را چند چندان می‌کرد. بحث به جاهای گرم رسیده بود.

با تعجب بهشان خیره می‌شدم و هی تند تند سرم را می‌چرخاندم تا حرف‌های‌شان را با نگاه کردن به چهره‌شان دنبال کنم.

هی پدر می‌گفت، فاطمه جواب پدر را می‌داد و مادر باز جواب فاطمه را. من و زهرا هم همانطور ساکت نشسته بودیم و فقط گوش می‌کردیم.

صبحانه که تمام شد رفتم توی کوچه که ببینم چه خبر است؟ دم در که رسیدم دیدم بچه‌ها دارند توشله بازی می‌کنند. خیلی سریع برگشتم به خانه و شلوار کردی‌ام را که جیب‌های بزرگی داشت، پوشیدم و دو مشت توشله ریختم توی جیب‌هایش. دستم را به جیبم گرفتم که سنگینی توشله‌ها باعث پایین آمدن شلوارم نشود و دوان دوان به بیرون رفتم. خیلی سریع به بچه‌ها ملحق شدم و من هم شروع کردم به بازی.

آنقدر بازی کردم تا خورشید از پشت ساختمان دو طبقه محمدآقا رسید به خرابه و عرصه خاکیِ توشله بازی ما را آفتابی کرد. نگاهی به جیبم انداختم. دو مشت توشله‌ام شده بود سه مشت. احساس غرور داشتم .

آفتاب گزنده تابستانی دیگر همه جا بود. خورشید تقریبا وسط آسمان بود. همه‌مان رفتیم به مغازه علی آقا تا یک نوشابه سرد بخوریم. شروع کردیم به بحث کردن در مورد این‌که ظهر را چه کار کنیم؟ هر کسی چیزی می‌گفت و دیگری با آوردن دلیلی پیشنهادش را رد می‌کرد. اما علیرضا پیشنهاد بی نقصی داد : «بی یِن بِرِم چاموتور فروتن غُطه خوری!».

ادامه دارد...

===========

توشله= تیله

چاموتور= چاه موتور= همان استخر ما پایین شهری‌ها

غطه خوری= آب تنی

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/١٩
١
٠
فقط میتونم بگم توصیف توی داستان تون عالی بود .همین
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
خیلی متشکر از شما. ایشالا بهتر هم میشه.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
یه کم خط روایتت کند بود!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
عه؟ مو احساس مکردم گاهی تند و گاهی کند مشه! به نظر تو یکدست بود یا نه؟
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
خیلی خوب مینویسید البته وبدون خوندمش
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
ای داستانه که نوشتم، توی وب هم پیش نوشت نوشته بودم که : به داستان نویسی امیدی ندرم، تیری تو تاریکی. جهنم و ضرر مینویسم. ولی خب با استقبال عموم روبه رو شد. باید دید متخصصین چی مگن! که فکر نکنم به نظرشان خوب باشه. دست شما درد نکنه.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٩
١
٠
خوشم امد حسین، داستان خوبی بود به نظرم. مخصوصا پاراگراف اول رو قوی شروع کرده بودی. توشله بازی هم میکردی پس! من که سعادت نداشتم واقعیش رو تجربه کنم. اما روی قالی ها با داداشام بازی میکردیم کیف میداد :))) یه زمانی هم دنبال جمع کردن توشله بودم. یادش بخیر این توشله گنده ها چقدر دنبالشون بودم :)) | بی یِن؟! "بیِن" بهتر به نظرم ها. جدا ازه م تلفظ نمیشن که
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
توشله بازی هم مکردم به شدت! والا بی ین بره ی ای بود که بیشتر مخاطب های ای داستان مشهدی نبودن. بره ی راحتی ایجوری نوشتم. البته خب توی لهجه نویسی خب قاعده ای وجود ندره. خخخخ دستت درد نکنه.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
جسین جان! باز دوباره می‌بردم زیر پتو و... .// «... شو صبحونه بخور بعدم برو پی بازیت.»// حسین سه نقطه می چسیه و نقطۀ بعد از گیومه، میاد قبلش. از دستم در رفت و قبلا فرستادم، بهانۀ خوبی نیست، چون شکر خدا میشه اصلاحیه زد. به هر حال کارِت خیلی درسته. تا بعد...
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/١٩
٠
٠
جناب میرزا ای نکته هایی که شما گفتن فکر کنم همی هفته ی پیش به مو گفتن. که ایشالا ازی به بعد رعایت کنم. الان هم مو چند تا مطلب تو صف انتشار درم. ای هم خیلی وقت پیش فرستادم بره جیم. ایشالا که ازی به بعد رعایت کنم. دست شما درد نکنه.
مریم سادات
مریم سادات
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
جای شلوار کردی خندم گرفت خخخ= ))داستانه ی شما خوبیش از نظر من اینه که ساده و راحته: )نپیجوندینش: )
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
خیلی متشکر از شما. ایشالا ساده تر هم بشه! خخخ
n.chakeri
n.chakeri
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
خییلی خوب و جالب نوشته بودین و به نظرم این قسمت رو جای خوبی قطع کردین....در ضمن اون قسمتی که خانواده دارن صحبت میکنن و شما با نگاه دارین دنبالشون میکنین و اینا به نظر نمیاد در روند داستان تاثیری داشته باشه، در نتیجه فکر کنم اگه حذف شن و در عوض توصیفا بیشتر بشن هم بد نباشه.....منتظر قسمتای بعدیشم هستیم...خداقوت
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
اتفاقا اون قسمت که شما گفتین یه قسمت دیگه ای هم داشت که من اون رو حذف کردم. از نظرتون متشکرم.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
یره دمت گرم :) فقط یه جاهاییش حس کردم تو توصیف زیاده روی کردی«خخخ گفتم یه گیر الکی بهت داده باشم»
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
دم تو هم گرم. تو گیر هم بدی برار بره ما شیرینه.
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
دستم را به جیبم گرفتم که سنگینی توشله ها باعث پایین آمدن شلوارم نشود خخخخخ !! منتظرادامه ایم .. :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
منتظر باشید. ایشالا که راضی کننده باشه. خیلی ممنون.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
از اونجا که تیله بازیم خوب نبود همیشه کارت بازی رو ترجیح میدادم :| روان نویس عالی مستدام :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٢٠
٠
٠
آقا شما خیلی باکلاسن. ما به اونا مگفتم پاستور. پاستور بازی. دم شما گرم. یک نقدی، چیزی، هم هیچی؟ همیجور دست خالی؟ خخخخ
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
پاستور نه!! با کارت فوتبالیستها بازی میکردیم:) نقد که نه ولی یه ذره سرعتش پایین بود مخصوصا بین صبحونه و کوچه!! اما خب بعضی جاهاش هم عالی بود مثل اونجایی که دستت رو تو جیبت گذاشتی تا تیله ها... و یکی دوخط اول :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
آقا یک سری کاغذ بود. روش عکس داشت. بعد پشتش اطلاعات نوشته بود. بهش میگن پاستور! خخخخ. دستت درد نکنه.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
نظرمو قسمت اخر میگم:) غطّه خوری خخخخ
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
خیلی متشکر.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
لذت بخش بود خوندنش به خاطر فضای داستان و شخصیتاش هر چند که شخصیتا هنوز زیاد باز نشدن :)) به نظرم مینوشتید دو چندان بهتر چند چندان بود. تکرار چند پشت سر هم یه جوریه :دی بعد تو تابستون مگه باد شدید داریم؟ @_@ اشاره به اون تیکه که باد محکم خورده به صورت شخصیت. این یکی هم شاید یه پیشنهاد سلیقه ایه بیشتر. جای نوشابه سرد مینوشتید خنک یا تگری دلچسب تر بود برا من. یه حس مصنوعی داشت سرد برام :))
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
خیلی متشکر از خوندنتون. والا ما تابستون نصف شب که میخوابیم تو حیاط یخ میزنیم. صبح هم باد شدید زیاد میاد.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
بعد همچین گفتین غطه خوری تو روز روشن هرکی ندونه فک میکنه جرمی فحشی چیزیه خخخ
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
دیگه از هنر های تیتر اینه که خواننده رو جذب کنه و یه حس تعلیق هم داشته باشه.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
یه عبارت چند چندان داشتین که مصطلح نیست ولی میتونه ابداعی باشه اما ارزش افزوده ای نداره بنظرم چون سخت تلفظ میشه همینطور جمله ی «آب هنوز خنَکیِ دیشب را در خودش ذخیره داشت» روایتتون کند بود یک مقدار که به دلیل بعضی از توصیفات اضافی بود. نوشته ای ارزش بالایی داره که توی کمترین جملات، بیشترین توصیفات رو داشته باشه و این توصیفات حضورشون باید لازم باشه. مثلا «آفتاب گزنده تابستانی دیگر همه جا بود. خورشید تقریبا وسط آسمان بود.» این دو جمله توصیفی رو میشد توی یک جمله گفت. در کل داستانتون خوب بود و چون گفتید نقد دوست دارید من چندبار خوندم که نقد کنم. در واقع داستان نویسی بلد نیستم و اگر نقدام مشکل داره ببخشید :)
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
خیلی متشکر از شما.
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
چاموتور= چاه موتور= همان استخر ما پایین شهری‌ها؛ حسین الان یعنی ما مگم استخر بالاشهری ها مگن چاه موتور یا ما اشتباه فهمیدم!!!؟؟؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
آقا بالاشهری ها مرن موج های آبی غطه مخورن. ما پایین شهری ها مرم چاموتور!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨