و اما مُهنا...
داستان کوتاه

و اما مُهنا...

نویسنده : Snow_Queen

این متن ادامه داستانی است که برای مسابقه نقطه سر خط نوشته بودم و البته هیچ ربطی به مسابقه ندارد. قسمت اول را می‌توانید از لینک زیر بخوانید:

http://jeem.ir/article/blog/25093

 

صدای گرمب گرمب عجیبی در بهشت پیچیده بود. چه شده بود؟ همه با تعجب به دخترکی نگاه می‌کردند که دنبال چیزی یا کسی می‌گشت.

- علی؟ علی؟ پس کجایی؟ مگه قرار نبود برگردیم؟ علــــــــی؟

مُهنا تاب نیاورد و زد زیر گریه. همه ملائک دورش جمع شده بودند ولی کسی جرات سخن گفتن نداشت. ناگهان نوری تابید و حضرت حق وارد شد. با غضب به فرشته سیاه‌پوشی نگاه کرد و رفت کنار دخترک نشست. دستان مُهنا را در دست گرفت و پیشانیِ ماه مُهنا را بوسید.

- مُهنایم؟

مُهنا که به‌زور جلوی خود را گرفته بود، نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد و شاکیانه گفت: «علی اینجا نیست! اون برنگشته. به من گفته بود برمی‌گرده.»

+ اما علی نمی‌تونست برگرده جان دلم. تو هم قرار نبود اینجا باشی ماه‌پیشانی‌ام.

مُهنا آب دهانش را قورت داد و از سیر تا پیاز قول و قرارشان با علی را برای خدا تعریف کرد.

خدا زیر لب زمزمه کرد: «اما اون نمیتونست برگرده.» سپس لوحی را که در دست فرشته سیاه‌پوش گرفت و نگاهی به آن انداخت. اولین اسم که هنوز کمرنگ بود مُهنا بود و اسم زیر آن‌که پررنگ‌تر بود نام مادر مُهنا بود. باری‌تعالی قلم زرینش را بالا برد و روی نام مادر مُهنا خط کشید. روبه مُهنا کرد و با تبسمی دلنشین گفت: «عزیزم جان، حالا می‌تونی بری و مطمئنم که نخواهی خواست که برگردی»

مُهنا که آرام‌تر شده بود سرش را پایین انداخت و پرسید: «پس علی چی؟ به من قول داده بود و زد زیر قولش»

خدا فرشته فیروزه‌ای پوشی را جلو خواند و لوحی از دست او گرفت. روی لوح اسم علی که با قلمی زرین نوشته‌شده بود خودنمایی می‌کرد. حضرت حق بار دیگر قلم زرینش را بالا برد و اسم مُهنا را از سرنوشت علی خط زد.

دکتر تن بی‌جان دخترک را کنار صورت مادرش که چند دقیقه قبل جان سپرده بود گذاشت. مُهنا با تمام وجودش کنار گوش مادرش گریه کرد و قطره اشکی از گوشه چشم مادر چکید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
عالی خانم مهندس
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
مرسی : )
رضا احمدی
رضا احمدی
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
پس نتایج این مسابقه کی اعلام میشه؟؟؟؟
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
برای مام سواله !باشد که یادشون بیفته :دی
رضا احمدی
رضا احمدی
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
قسمت قبلی حالت داستانی بهتری داشت، در این قسمت فضا سازی خوبی انجام ندادید. ببخشیدا ولی بنظر میرسید که نویسنده فقط خواسته بخش دومی هم نوشته باشه! خصوصا در اون بخش مربوط به "خدا" من که نتونستم باهاش ارتباط خوبی برقرار کنم و برام خوشایند نبود. اما در هر صورت از خلاقیت کارتون مخصوصا در قسمت قبلش خوشم اومد.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
بله این ادامه بیشتر بخاطر این بود که ببینیم سرنوش مهنا چی شد والا بله همانظور که میگید خوب بهش پرداخت نشده چون نمیخاستم این طولانی بشه فقط یه اشاره ای به سرنوشت عهدشکنی و وفاداریه میشه گفت.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
اون قبلیه که به نظر من حقش هست که جزو سه تا باشه ولی کاشکی ادامش نمی دادین... یه طوری شده
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
دقیقن نظر منم به نظر شما نزدیکه:دی جز اینکه دوس دارم اول بشه حتا:)))) ولی خب این اصلن به مسابقه ربط نداره و اونیکه تو مسابقه اس همون داستان اصلیه : )
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
من برم قسمت اول رو بخونم
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
قسمت اول رو نخوندید؟:| هوم؟:||| قهر کنم؟:)))
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
قسمت اول خیلی عالی بود. منم موافقم که اصلا نیازی به نوشتن قسمت دوم نبود. همین پایان نیمچه بازش خیلی بهتر به نظرم.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
از قدیم گفتن به چه ساز تو برقصم زمونه زمونه؟:))) آقای علیرضا شما اگه دسترسی به منوی مدیریت دارید یواشکی(کسی نفهمه) :دی این مطلبو حذف کرده و یادداشتمو جاش چاپ کنید :))آخه تا یادداشت من چاپ شه ته دیگ مسابقه رم میخورن:دی (از این جو دور میشه)
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
همه متنتون به کنار، این عکس که شکلش تو بازاره خیلی خووشگله، بابت متن هم مچکر مچکر مچکر
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
عکس که شکلکش تو بازاره ؟متوجه نشدم! متشکر که خوندید
عرقان
عرقان
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
قشنگ بود!دست شما درد نکنه
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
ینی مهنا زنده موند اما مادرش فوت کرد ؟ :(
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
مهنا مامانش فوت شده بود ولی خب با خاست خدا دوباره زنده شد و مهنا هم!فقط اسم مهنا از سرنوشت علی خط خورد...
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
آخیش خیالم راحت شد
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/١٣
٠
٠
:))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
اجازه بدین من دیگه کلامِ اضافی نگم :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
باشه:دی هر چند شما هیچ وقت اضافه گویی نمیکنید و کاملن به جا صحبت میکنید آقا میرزا : )
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥