تنفس سلولی
دلنوشت

تنفس سلولی

نویسنده : سناتور :[]

چند وقتی می‌شود حس می‌کنم دیوارهای سلولم٬ قصد احوال پرسی با هم را دارند.گویا ثانیه به ثانیه در حال قدم برداشتن به سمت یکدیگرند. دیوارهایی خاکستری، خط خطی شده از حقایق تلخ.

هجده میله محافظ درِ سلول٬یکدیگر را در آغوش گرفته ‌و بر سختی یکدیگر ٬بوسه می‌زنند. میله‌هایی که سال به سال، در حال افزایش هستند.

دریچه کوچک دیوار سلول٬ تسلیم تاریکی شده و سیاهی را میزبانی می‌کند. مدت‌هاست این مهمان ناخوانده ٬سربار دریچه شده و قصد ترکش را هم ندارد. دلم برای مهربانی و نشاط روشنایی تنگ شده. حس دل انگیز طلوع٬ از سرم پر کشیده. چشمانم مزه‌ی نور را طلب می‌کنند.

مدتی می‌شود که هم بندی‌هایم را هم ندیدم. گاهی اوقات فقط از طریق امواجی مغناطیسی٬ حال و احوال یکدیگر را می‌پرسیم. آن‌ها هم درگیر مبارزه با دیوارهای سلول‌های‌شان هستند‌. سقف آبی سلولم، پر شده از لامپ‌های خاموش٬ که دیدن‌شان، فقط نوستالژی نور را تداعی می‌کنند.

هوای سلولم  آلوده شده٬ کپسول امیدم ته کشیده. چند سالی است تنهایی را نفس می‌کشم و سرفه‌های نا امیدی٬ امان ریه‌ام را بریده است. از قضا اسپری آرمانم هم به اتمام رسیده و بی‌هدف شده‌ام. چشمانم تیره و تار می‌بینند و عینکم ترک برداشته است.

تنها دلیلم برای زندگی٬ شده گل لاله کنج سلولم٬ که جای بوسه‌های خورشید بر گلبرگ‌هایش٬ نوید ابدیت می‌دهند. هر وقت که نفسم تنگ می‌شود و صدای هشدار دستگاه متصل به قلبم را می‌شنوم٬ نگاهی به این گل٬ حیاتی دوباره به من می‌بخشد.

 پاهایم در گرو زنجیرهای سیاست٬ آزادی را فریاد می‌زنند و قلمم، بدل شده به اسلحه‌ای بی‌گلوله. اسلحه‌ای که تنها فایده‌اش، آویز شدن، بر دیوار سلولم است. راستش را بخواهید٬ انگیزه‌ای هم برای آزادی ندارم. وقتی تاریکی جهل و جنگ را از حفره کوچک دیوار می‌بینم٬ به سلول آرام و ساکنم امیدوار می‌شوم.

 یک لحظه بایستید! انگار اتفاقی در حال افتادن است.

نمی‌دانم چرا٬ولی دیوار‌های سلولم دیگر به هم نزدیک نمی‌شوند. آرام آرام از هم فاصله می‌گیرند و دور می‌شوند. لامپ‌های بالای سرم٬روشن و خاموش می‌شوند. تنفس برایم آسان‌تر شده و سرفه‌ها٬ دیگر آزارم نمی‌دهند. چشمانم تار نمی‌بیند و به خوبی اطرافم را می‌بینم. دریچه‌ی اتاقم هم مثل من حالش خوب شده و لبخند می‌زند. از تاریکی فقط لنگه کفشی مانده که یادآور روزهای خاموش باشد.

رایحه‌ی تفکر و صلح از حفره دیوار٬ به مشامم می‌رسد. سال‌هاست ملاقاتی نداشته‌ام٬ ولی نگهبان٬ در سلولم را می‌زند و صدایم می‌زند: «من شور! ملاقاتی داری»

من هم ذوق زده می‌شوم و به سمت در می‌روم. هجده برادر ضمخت در سلول٬ از آغوش زنگ زده هم خارج می‌شوند و در باز می‌شود. چشمانم را با دستم مالشی می‌دهم. تعجب را می‌شد از نگاهم فهمید. تصورش هم برایم سخت بود. حکم آزادی من و تمام زندانی‌ها، در دستش می‌درخشید.

خورشید به دیدارم آمده بود. دیداری ابدی. او آمد تا بازگشتش، افسانه‌ای نشود، لالایی گون؛ آمد تا رویای آزادی، صادقانه نوای تعبیر را در گوشِ ناشنوایانی سر دهد که سال‌هاست سمعک جهل و تعصب را به گوش زده‌اند تا حقایق را بشنوند، ولی ناشنوا باشند.

سنگینی گوش‌های‌شان، به سنگینی خوابی یخ زده می‌ماند بر روی تختی از جنس دروغ، که نسل به نسل، به ارث برده‌اند؛ تا بخوابند و یخ بزنند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
محمد من خیلی حسای منفی دارم... حالم بازم خوب نشد... دقیقا فک می کنم هیچ کاری توی زندگی از دستم بر نمیاد...
آدم آهنی-۱۵۱
آدم آهنی-۱۵۱
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
داداش گلم،حس های منفی سراغ همه میان.بستگی به خودت داره ک چطوری باهاشون مبارزه کنی و از زندگیت دورشون کنی.
آدم آهنی-۱۵۱
آدم آهنی-۱۵۱
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
خیلی دوست دارم دلیل ستاره دار نشدن این نوشته رو بدونم.خوبه ک بگید تا بدونم و رفعش کنم اون مشکل و ضعفو.امیدوارم دلایل منطقی و قانع کننده ای داشته باشن،نه فقط سلیقه و درک نکردن این نوشته :)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
من میدونم... از بس گفتین شعرام منشوریه اهم دامنتونو گرفت
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
ای کاش همینی باشه ک شما میگی :)سعادتیه اصن :)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
آه من ؟:| یا دامن شما؟:|
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
جفتش اصن :))
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
چقد کنکور رو شما و صدالبته تیترتون تاثیر داشته:دی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
از کجاش فهمیدید؟!!!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
امید امید امید. این امیدواریت رو دوست دارم محمد.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
امیدم نداشته باشیم ک زنده بودن فایده ای نداره داداش :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
اشوب نافرجام بهترین هدف این متنه
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
اینم میتونه باشه :) ممنون ک خوندید
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
خب من تا نمیه های متن پا به پای یادداشتت امد. منتها از « یک لحظه بایستید!...» دیگه دو هزاریم کج شد! یعنی چی شد یک دفعه؟ اصلا متوجه نشدم چرا قبلش اونقدر تصویر تیره بود و یک دفعه اینقدر روشن شد همه چی؟
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
اون یک لحظه،لحظه ی موعود بوده ک بالاخره فرا میرسه.با علائم و نشانه های خودش البته.
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
دیدتون و توصیف هاتون جالب و زیبا بود.فقط فکر می کنم یه کم جو نوشتتون سنگین بود.البته این نظر منه شاید هم من اینجور احساس کردم.ولی تو نوشته هاتون توصیف های قشنگی دارید:) منظورتون از اون گل لاله کنج سلول رو هم نفهمیدم!موفق باشید بیش از پیش.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
این ک سنگین بود رو قبول دارم تا حدودی.ولی نه در اون حدی ک نشه فهمیدش.گل لاله هم تو ادبیات ما نماد شهید و شهادته.
y-naeemi
y-naeemi
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
خیلی هم خوب ! مشخصه که زیست و ادبیات زیاد می خونی برای کنکور :)) امیدوارم که این کنکور مسخره رو با موفقیت پشت سر بذاری ! هرچند که به قول شاعر، بیرون چاه پشت این دیوار یه دیوار دیگه ست ...
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
:))ممنون بابت نظرتون.اصن اون شعرتون کمرمو تا کرد :))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
سلام. «زمخت» صحیحه. ** محتوای متن و توصیف وقایع، خیلی خوب بودند. ولی به نظرم اگه «اومدن منجی» یه جور دیگه، شرح داده میشد،بهتر بود. یعنی مثلا( تاکید میکنم که ب عنوان مثال!) به جای این جمله:« یک لحظه بایستید! انگار اتفاقی در حال افتادن است.» توی اون تاریکی، یه نور خفیفی، میدرخشید و کم کم همه جا روشن میشد و شرایط تغییر می کرد. اینطوری، پیوستگی متن، بهتر میشد.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
خیلی ممنون ک خوندید و نظر دادید.حرفتون درسته.ولی خب تا حدودی با یک سری نشانه ها و علائم اومدن منجی رو توصیف کردم.ولی حرف شما هم درسته و قابل احترام.
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
من یک بار توی این سبک نظرم رو گفتم. به نظرم مبهم نوشتن و استفاده زیاد از نمادها شاید یک متن رو زیبا کنه ولی الزما خواندنی نمی کنه
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
منم دارم به همین نتیجه میرسم دیگه :)ولی خب دوست دارم فضاهای مختلف رو تجربه کنم.ممنون ک خوندید :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات