قصه‌ی گُلبهار / داستان کوتاه
داستان کوتاه

قصه‌ی گُلبهار / داستان کوتاه

نویسنده : Shadi_kh

هوا سرد شده، خودم را مچاله کرده‌ام زیر پتو، فکر می‌کنم مغزم هم از سرما مچاله شده! پاییز سال گذشته، حوالی این روزها در ایران بودم و هنوز راهی سرزمین غربت نشده نبودم؛ سرمای سوزان برلین به هیچ وجه با سرمای هوای زنجان قابل مقایسه نیست.

بچه که بودم این وقت‌ها بخاری خانه‌‌مان روشن بود، همان بخاری سپهرالکتریک که توی تبلیغات تلویزیونی‌اش می‌گفتند: «گرما در سرما، سرما در گرما با سپهرالکتریک!» باز هم خودم را زیر پتو مچاله‌تر می‌کنم...

آن وقت‌ها، بیشتر شب‌ها برقِ خانه‌ها قطع می‌شد. مامان لامپ‌های نفتی را روشن می‌کرد و می‌گذاشت گوشه‌ی تاقچه. من و خواهرم می‌دویدیم جلوی لامپ‌ها و سایه‌بازی می‌کردیم و غش‌غش می‌خندیدیم. آن قدر می‌خندیدیم و شلوغ می‌کردیم که صدای مامان درمی‌آمد: «با سایه‌تون بازی نکنید! هر کی با سایه‌ش بازی کنه شب جیش می‌کنه سر جاش!» ما هم از ترسِ آبروریزی ناشی از جیش کردن توی جایمان، می‌دویدیم و می‌پریدیم توی رختخواب‌های خنک‌مان و شروع می‌کردیم به غلت زدن و شلوغ‌کاری. مامان که می‌دید دعوا کردن فایده‌ای ندارد، سعی می‌کرد تا مشغول‌مان کند. مامان برایمان «قصه‌ی گُلبهار» را می‌گفت.

گلبهار دختر شاد و زیبایی بود که در روستای دِگَرماندَرَسی (به فارسی: درّه‌ی درمان) زندگی می‌کرد. اواخر بهار‌ که می‌شد گردوها و زردآلوها می‌رسیدند و گلبهار همراه بقیه‌ی اعضای خانواده برای چیدن میوه‌های درختان راهی می‌شد. گلبهار از درختان اجازه می‌گرفت تا میوه‌های‌شان را بچیند و آن‌ها هم همیشه سخاوتمندانه میوه‌های‌شان را می‌بخشیدند.

عصرها که می‌شد زمانِ پخت نان عصرگاهی بود، گلبهار یک فتیر داغ برمی‌داشت، کمی کره روی آن می‌‌گذاشت و می‌رفت روی پشت‌بام خانه‌، روبروی کوه‌های بلند و راش‌های سربه‌فلک‌کشیده می‌نشست، با آن‌ها حرف می‌زد، می‌خندید و فتیرش را می‌خورد.

گلبهار یک درخت گردو داشت که محرم رازهایش بود. همیشه وقتی دلش می‌گرفت، سرش را روی سینه‌اش می‌گذاشت و آرام می‌شد. گنجشک‌های روی شاخه‌های درخت گردو هم برای گلبهار زیباترین و شادترین آوازهای‌شان را می‌خواندند.

در انتهای دره‌، رودخانه‌ی بزرگی قرار داشت که همیشه پرجوش و خروش بود. رودخانه، هر روز برای گلبهار حرف‌های تازه‌ای داشت و همیشه زیباترین ترانه‌هایش را برای او زمزمه می‌کرد. می‌گفتند آب رودخانه درمان تمام دردهاست.

گلبهار که 17 ساله می‌شد، قصه‌ی مامان غمگین می‌شد. گلب‌هار را می‌نشاندند پای سفره‌ی عقدی که داماد آن پسرعمویش بود و عقدشان را پیش از آن در آسمان‌ها خوانده بودند. در آن زمان، تنها چیزی که گلبهار به آن فکر می‌کرد این بود که باید روستای زیبایش را ترک کند.

قصه که به این‌جا می‌رسید، مامان با صدایی غمگین بخش‌هایی از اشعارِ داستان «اصلی و کرم» را می‌خواند:

بیزه قیسمت غریب ائللر یازیلدی (سرنوشت ما سال‌های دوری و غربت نوشته شده)

آغلا آنا، آیریلیغین گونودو (گریه کن مادر، روز جدایی‌ست)

آن‌وقت‌ها آن‌قدر کوچک بودم که نمی‌دانستم «قصه‌ی گُلبهار» قصه‌ی زندگی مامان است.

توی رختخواب غلت می‌خورم و پتو را روی سرم می‌کشم. یاد آن شب می‌افتم که برای مامان سی‌دی صوتیِ داستان اصلی و کرم را خریده بودم، نشسته بودیم و با هم گوش می‌دادیم. مامان رفته بود آن سال‌های دور... مامان ده ساله شده بود و گوشه‌ی خانه کاهگلی‌شان نشسته بود و با پدر و مادرش چایِ داغِ قندپهلو می‌خورد و داستان اصلی و کرم را از رادیو گوش می‌کرد. مامان می‌شنید و لبخند ‌می‌زد، مامان حتی برای انتخاب بین لبخند و اشک هم حق انتخابی نداشت.

سرم را از زیر پتو بیرون می‌آورم و از پنجره نگاهی به بیرون می‌اندازم؛ برف به شدت می‌بارد و هوا هر لحظه سردتر و سردتر می‌شود، چقدر خوابیدن کنار بخاری می‌چسبد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠