خدایی که ساکت بود / داستان کوتاه
داستان کوتاه

خدایی که ساکت بود / داستان کوتاه

نویسنده : یاسین ناطقی

امروز دوباره آمد. همان زمان و جای قبلی. دوباره همان حرف‌های قدیمی را تکرار کرد. بار پنجم بود که درباره این مسایل، با من گفت و گو می‌کرد. هفته‌ی پیش، پدر گفته بود که بهتر است با او صحبت نکنم. بعدش هم گفت که اگر او خواست با من صحبت کند، به حرف‌هایش گوش ندهم و یا بلافاصله «رُجحان» را صدا کنم تا بیاید و قضیه را پایان دهد؛ هر چه باشد، رجحان برادر اوست، حرف همدیگر را راحت‌تر می‌فهمند.

اما من صحبت کردن با او را دوست دارم. حوالی ظهر به کناره‌ی چاه خشک آب آمد. با موهایی بافته و لباسی قهوه‌ای رنگ که معلوم بود نخستین باری است که پوشیده می‌شود. امروز هم دوباره حرف‌های گذشته را زد. از «شوراف» صحبت کرد و خوبی‌هایش را به رُخَم کشید. می‌گفت که شوراف، آفریننده‌ی خورشید و ماه است و هر شب به فرمان او، ماه به حرکت در می‌آید و در آسمان پرواز می‌کند و هنگام صبح، دوباره به فرمان شوراف، ماه می‌میرد و خورشید، جای او را می‌گیرد. می‌گفت که شوراف، قدرتی فراتر از خدای ما دارد. بدون ترس و واهمه، خدای قبیله‌ی ما را ضعیف خطاب می‌کرد. اگر حرف‌های امروزش را به «نَراسا»– بزرگ قبیله‌ی‌مان– می‌گفتم، بی شک حکم می‌کرد که سرش را از تن جدا کنند.

پدر می‌گوید قبایل «فُرخا» و «یولا»، از گذشته‌های دور، پیمان بسته‌اند که به خدایان یکدیگر کاری نداشته باشند و برای آنان، میان اهالی قبیله‌ی دیگر، تبلیغی نکنند. هر کس هم که پیمان را زیر پا بگذارد، توسط مردان قبیله‌ی مقابل، کشته خواهد شد. ولی من، راجع به سخنان او، چیزی به نراسا نگفتم. به حرف‌های او گوش دادم؛ با دلهره و شوق. شاید اگر پدر بفهمد که من پای صحبت‌های «حاریه» نشسته‌ام، حسابی تنبیهم کند. ولی حاریه و حرف‌هایش، بدجوری دلم را می‌لرزانند.

حاریه از همان دوران کودکی، با بقیه‌ی دخترانی که در اطراف خود می‌دیدم، متفاوت بود. در میان تمامی قبایل حجاز، او تنها دختری است که می‌تواند بخواند و بنویسد. همیشه درباره‌ی چیزهایی سخن می‌گفت که نه تنها دخترکان قبایل عرب، بلکه پسران و حتی بزرگان قبایل نیز هرگز به ذهن‌شان خطور نمی‌کرد. در حالی که دست راستم را محکم و با هیجان می‌فشرد، می‌گفت که شوراف، نسبت به بندگانش کریم است و اگر به خدایان قبلی خود پشت کنند و روی به سوی او بگردانند، از کفر و گناهان قدیم آن‌ها خواهدگذشت. قدرت و ثروت قبیله خود را نشانی از برکات شوراف می‌دانست و جنگ قبیله ما در سال گذشته و شکست‌مان را در آن، نتیجه نفرین وی.

قبیله‌ی فرخا، قدرتمند ترین قبیله‌ی جنوب حجاز است و حاریه، فرزند رییس آن. تقریبا همه بزرگان فرخا و یولا، می‌دانند که روابط من و حاریه، کمی فراتر از رقصیدن در کنار یکدیگر در بزم‌های شبانه‌ی بزرگان دو قبیله و قهقهه‌های دونفره‌ی هنگام مستی است. رجحان اولین کسی بود که این را دانست. ولی تا به امروز، هیچ کس سخنی در این مورد به میان نیاورده است. حتی پدر! او بیش از هرکس، مایل به ازدواج من است. ولی مدتهاست که دیگر درباره‌ی آن با من صحبت نکرده است. همه می‌دانند امکان ندارد که فرزندان روسای قبایل فرخا و یولا با یکدیگر ازدواج کنند؛ چرا که خدایان آن‌ها متفاوت‌اند و داشتن خدای یکسان، نخستین شرط برای ازدواج است.

سکوت کرد. دستان لطیفش حسابی سرد شده بودند. به چشمانم زل زد. موهای بافته‌اش را که تا دیروز به رنگ مشکی می‌دیدم، امروز زیر آفتاب، قهوه‌ای به نظر می‌رسیدند. هیچ گاه این قدر بی‌کلام، به یکدیگر خیره نشده بودیم. به نظر می‌رسید که بُعدی جدید از همدیگر را کشف کرده باشیم.  سیاهی چشمان درشتش، چیزی فراتر از چشمان مرا می‌دید. انگار که تمامی افکارم را ببیند و یکایک‌شان را لمس کند. تمام تردید من را که اکنون با رگه‌هایی از علاقه و اضطراب درآمیخته بودند، در چشمانم احساس می‌کرد. بالاخره تصمیم به شکستن سکوت گرفت. بدون هیچ ابایی، از من خواست که خدای خود را تغییر دهم و ازاین پس، شوراف را بپرستم!

چه می‌گفت! مگر می‌شود؟ من، پسر ارشد رییس قبیله‌ی یولا، برای رسیدن به یک دختر، به خدای خود پشت کنم؟! خدایی که قریب به سیصد سال، من و اجدادم آن‌را پرستیده‌ایم! اصلا از کجا معلوم است که شورافِ حاریه و قبیله‌اش، برتر از خدای ما باشد؟ حتی ممکن است که با روی گرداندن به سوی شوراف، مورد خشم و نفرین خدای قبیله‌ی‌مان قرار گیرم. همان بار نخست که پدر فهمید حاریه در مورد شوراف با من سخن گفته است، ترسی عجیب در چهره‌اش پدیدار شد. گویی همیشه از همین اتفاق، می‌ترسیده است؛ این‌که من و حاریه، آنقدر به هم نزدیک شویم که یکی از ما، از دیگری بخواهد تا دین و آیین خود را تغییر دهد. به یاد ندارم تا به حال پیش آمده باشد که یک نفر، به آیین گذشنگان خود پشت کند؛ فقط یک بار در حدود یکصد سال پیش، یکی از مردان قبیله‌ی «اسعدی‌»، پرستیدن خدایان مرسوم را رها کرد و به پرستش خدای یهودیان شمال حجاز پرداخت.  الهه‌ای که قابل دیدن نبود و اصلا وجود نداشت! همه گمان بردند که او دیوانه شده و به همین جهت، به حکم یکی از بزرگان قبیله‌ی اسعدی، چند تن از جنگجویان، شبانه به خانه‌اش یورش بردند و او را به همراه خانواده‌اش به قتل رساندند.

بدترین لحظات عمرم را می‌گذرانم. کاش می شد به نزد شوراف و یا خدای قبیله‌ی خودمان بروم و از آنها کمک بگیرم. آنها حتما داناتر از من هستند. هر چند که هیچگاه سخنی نمی‌گویند. یک بار که از پدر، در مورد سکوت خدایان پرسیدم، گفت که دریافتن و شنیدن سخنان آنان، برای آدمیان میسر نیست. کاش برای یک بار هم که شده، می‌توانستم صدای‌شان را بشنوم. حال من مانده‌ام و دو راهی انتخاب خدایانی که در هر دم، به سکوت می‌بینم‌شان!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٥/٠١/١٤
١
٠
خداوندگار شوراف تو را مورد عنایت قرار دهند :)تهش چرا سوراخ بود؟ :))دمت گرم؛موضوع جالبی بود.موفق باشی :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
سوراخ تعبیر عالی ای بود خخخخخخخخخخخ
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
درود شوراف بر تو دی: راستش منم دلم میخواست که یه انتهای معلوم و مشخص داشته باشه؛ اما این، محدود نبودن تعداد کلمات رو میطلبید و خب کلمات، واقعا برام کم بودن محمد جان. من حتی دو سه پایان هم براش در نظر داشتم و دلیل اینکه ازت کمک گرفتم، این بود که بتونم یه پایان ساده براش جور کنم که خب نشد. از طرفی، دوست داشتم که مخاطب، داستان رو نه فقط برای رسیدن به پایان، بلکه برای خود کشمکش های روحی راوی داستان دوست داشته باشه... خوشحالم که فضای داستان رو پسندیدی؛ یا علی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
داستان قشنگی بود جناب یاسون :) موفق باشین :)
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠١/١٤
٢
٠
لطف دارید خانم حبشی... همچنین
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
تو این داستانم ول "می " نکردین باز :دی با این جریان قبایل و خداها و اینا خیلی حال کردیم متفاوت بود :))) اسم قبایل و اینام جالب بود. پاراگراف شیشم هم خیلی خوب نوشتین. خواستگاری غیرمستقیم دختره و دستاش ک سرد بود غیرمستقیم میخواستین بگین دستشو گرفته من ب منشورش کاری ندارم از لحاظ غیرمستقیم گفتن عالی بود :) اون جریان نگاهام توش قشنگ بود، ولی یه سوال دارم، خداییش 17 سالتونه؟ خخخ ولی شاید بهترین قسمت این داستان همین جریان انتخاب خدا و سکوتشون بود :) با این ک پایانش هم سوراخ بود خخخخ خوشم اومد و مناسب بود ب نظرم، میتونه طولانی تر هم بشه و بره تو فلسفه و اینا ولی برا اینجا مناسب بود. در کل برعکس نظر خودتون لذت بردم از خوندن داستانتون.
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
مرسی که نظر میدید...راستش ما تا روز قیامت. "می" رو تنها نخواهیم گذاشت دی:.خوشحالم که تونستم یه موضوع نسبتا تازه رو برای خواننده ها مطرح کنم. راستش خیلی هم غیر مستقیم.نبودها! توی.پاراگراب قبلش گفتم که حاریه دستم رو گرفته بود؛ ولی خب شاید بعدش دستم رو ول کرده و دوباره گرفته!! یا شایدم مخاطب فراموش کرده بوده که دست من و حاریه توی دستای هم هستش و بطور غیر مستقیم خواستم یادآوری کنم این قضیه رو خخخخ والا من پنج شیش ماه دیگه وارد نوزده سالگی میشم:/ نمیدونم این سایت جیم چشه که منو هفده ساله میبینه ! دی: بله،قبلا هم گفتم که جرقه ی نوشتن داستان، همین سکوت الهی بود و سپس یافتن یه قالب برای انجام عملیات تشبیه سازی!!! خوشحالم که راضی کننده بوده. منم دوس داشتنم بیشتر مانور میدادم روی کار که خب نشد؛ انشالله بعدها یه بازنویسی میکنمش. ممنون از نظرتون
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
سلام وای این اسمارو چظور یافتید؟:)))) باحال بود اما تهش یکم هیجانش کم بود کاش یه انتخاب هیجان انگیز ناکی میکرد این اقا و ماو به حیرت وا میداشت : )
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠١/١٥
١
٠
سلام بر شما. خخخ پدرمون در اومد جسارتا تا این اسمها رو یافتیم دی: ... ممنون از نظرتون،این نبودن هیجان هم اکثر دوستان رو اذیت کرده بود... راستش دوست داشتم که تعداد واژه ها بیشتر باشه تا داستان هم بهتر باشه، ولی خب نشد... امیدوارم توی کارای بعدیم به همه شون توجه کنم. مرسی که خوندید
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
بگم طولانی بود نخوندم چی کار میکنین؟:دی
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
من همش نگران اینم که شما خسته شید :| بابا انقد زحمت نکشید دیگه:/ داستان بود دیگه بابا، هزار کلمه هم داشت
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٣/١٢
٢
٠
اینجا هم بی فرهنگی عرب ها نمود پیدا کرد! دختر رئیس قبیله هم مست میکنه و قهقهه میزنه هم با پسری از قبیله دیگه توی جمع میرقصه!! وگرنه بقیه دختران بزرگان معمولا متین و باوقار ی گوشه میشینن و اصولا هم به دور از رفتار اشرافیست که مست کنن و قهقهه سر بدن :) بهرحال خدا به راه راست هدایتشون کنه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠