آواز تنهایی در چاه / داستان کوتاه
داستان کوتاه

آواز تنهایی در چاه / داستان کوتاه

نویسنده : E_Tavana

- من می‌گم آدمی‌زاد اگه تو یه چیز حق انتخاب نداش، اوضاع و احوالش، زمین تا آسمون فرق می‌کرد. توی این دوس داشتن لامصب! بی خود گرد نشه چشات. چن وقت که بگردی بین مردم و آدم ببینی و سِنت بره بالا، می‌رسی به حرفم. آدمی زاد بلد نیست کیو باس دوس داشته باشه و کیو نه. اشتباه می‌گیره. یکیو می‌بینه و دل می‌بنده و اون  می‌شه همه چیزش. بعد یارو، دلبره رو می‌گم، تو زرد از آب در میاد. ول می‌کنه می‌ره با یکی دیگه. بدخلقی می‌کنه. چه می‌دونم. حالا همیشه هم این طوری نیس که طرف عیب و ایرادی داشته باشه. یه وقتایی سکه‌های دو طرف با هم جور نیس. خلاصش می‌شه دل کندن. دل کندن که می‌گم، کم چیزی نیس‌ها. انگار کن درآوردن ریشه‌ی یه درخت قدیمی از دل خاک.

همین ننه‌ی خدابیامرز ما. مجبورش کردن با آقام ازدواج کنه. دلش باهاش نبوده. می‌گفته تاس و سیاه سوخته اس. بچه‌ی اول که رو که می‌زاد، می‌شه عاشق و شیفته‌ی آقام. هجده بیس سالم بود که یه روز برام تعریف کرد اول نوجوونی خاطر خواه پسر داییش می‌شه. جرأت نمی‌کرده بروز بده. یه چند ماهی از خاطر خواهیش می‌گذره که آقام می‌ره خواستگاریش. از حرصش عیب می‌ذاره روش. ولی از ترس باباش، زودی وا می‌ده و سر چن روز بله رو می‌گه. بعد یه سال، خبر می‌رسه پسر داییه معتاد و مفنگی افتاده گوشه‌ی خونه. اون وقت ننه‌ی ما می‌ره پای باباش رو ماچ می‌کنه. گوش می‌دی؟ حواست کجاس پسر؟

- هیچ جا آقا! گوش می‌دادم.

- یه چایی بریز چرتمون بپره.

فرمان کامیون را با یک دست گرفته و با دست دیگر لیوان داغ چای را آهسته به دهانش نزدیک می‌کند. تنها صدای خش خش ضبط صوت ماشین و هورت کشیدن چای شنیده می‌شود. زمانی که با سکوت سپری می‌شود، برای دو مرد، یک سان نیست.

- چی می‌گفتم؟

- مادر خدابیامرزتون که...

- ها ماشاالله! چه عجب یه خدابیامرز چرخید تو دهنت. اون که ماجراش تموم شد. خواستم یه قصه‌ی دیگه بگم برات که حسابی ملتفت قضیه بشی. ما یه عمه داشتیم...

- خدابیامرزه.

- البت عمه‌ی آقام بود. بنده خدا از شوهر شانس نیاورد. سه بار شوهر کرد. هربار یکی از یکی دیگه ناتو تر. یکی هوو آورد سرش. یکی اجاق کور بود و دو زنه. یکی هم فراری. این عمه‌ی ما نه، ده ساله بوده که پسر همسایه می‌ره خواستگاریش. پسره قدبلند و هیکلی بوده. عمه‌ی ما هم تو عالم بچگی خوف برش می‌داره می‌گه نه. ننه باباشم پا پی نمی‌شن که چرا و چی شده. بعدش پسره ازدواج می‌کنه. همه غبطه‌ی زندگیش رو می‌خوردن. عمه‌ام می‌گفت بعدا که با زنش چشم تو چشم می‌شدن، زنه براش می‌گفته شوهرش چه قدر لوطی و دست و دل باز و خونواده دوسته. حالا اگه همون موقع عمه‌ی ما رو مجبور کرده بودن، سر پیری بی‌سر و همسر نمی‌موند و با خفت نمی‌مرد.

- درسته.

- آ باریکلا! سالی یه بار یه چیزی بگو آدم فکر نکنه داره با رُل حرف می‌زنه. اینا رو گفتم که بدونی آدمی‌زاد، تو خاطرخواهی سرش نمی‌شه. باید یکی واسه بالاسرش.

پسر جوان، احساس می‌کند از مردی که کنارش نشسته، کیلومترها فاصله دارد. دلش می‌خواهد با او مخالفت کند. دلش می‌خواهد حرف بزند و گلویش را از همه‌ی واژه‌هایی که حالا تبدیل به بغض شده‌اند، خالی کند. چای‌اش را که سرد شده می‌نوشد و واژه‌های خیس سمچ را دوباره فرو می‌دهد.

- یه چایی دیگه بریز. دهنم کف کرد.

- چشم

- ساکتی

- چی بگم؟

- همیشه چی می‌گی؟ چرت و پرت!

راننده به پسر نگاه می‌کند و بلند می‌خندد. با دست چپ، ضربه‌ی آرامی به پهلویش می‌زند و دوباره می‌خندد. پسر لبخند محوی می‌زند.

- صادق خان! شما چی؟

- ها؟

- منظورم اینه که... همش از بقیه گفتین... خب شما خودتون... مثلا... آدم بالاخره به سن شما خودش تجربه داره دیگه. یعنی...

- جونت در رفت بچه، دو کلوم حرف خواستی بزنی. تو همون ساکت باشی سنگین‌تری. قندت برسه.

پسر دو حبه قند از توی کیسه‌ی پلاستیکی برمی‌دارد و می‌گذارد کف دست سرد عرق کرده‌ی راننده. راننده صدای ضبط را زیاد می‌کند. تصنیفی قدیمی به زحمت از لا به لای صدای خش خش، شنیده می‌شود. سری تکان می‌دهد و شروع به خواندن می‌کند. با شنیدن این تصنیف، همیشه تصویر ثابتی توی ذهنش نقش می‌بندد. تصویر آدمی در اعماق چاهی تاریک که به جای فریاد زدن، آواز می‌خواند. راننده بلند‌تر می‌خواند. انگار بخواهد با صدایش کسی را از اعماق چاه بیرون بکشد. پسر جوان، سرش را به شیشه تکیه داده و آن قدر دقیق به تاریکی بیابان خیره شده است که انگار دنبال چیزی می‌گردد. راننده باز هم بلند‌تر می‌خواند. پسر از تاریکی چشم بر می‌دارد و شروع به خواندن می‌کند. صدای ضبط صوت دیگر شنیده نمی‌شود. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
عالی بود.
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
باعث خوش حالیه:)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
تبریک الهه جان بابت برگزیده شدن:) و اما نظرم در مورد متن: اول تعجب کردم چقدر لوتی داره حرف میزنه بعد یه نگاه به عکس مطلب کردم و فهمیدم از اون راننده کامیونای لوطی هاست:) تاقبل اونجایی که کمک راننده نظر خود شوفر رو بپرسه دوست داشتم ولی پاراگراف آخر برام گنگ هنوز!! و شخصیت کمک راننده ، موضوع رو خیلی خوب روایت کردی، خیلی خوب ولی اصل مو ضو ع آخرشه که متوجه نشدم!! شایدم باید دوباره بخونم:))
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
ممنونم به خاطر ابراز لطف و اظهار نظر. این که خواننده از ابتدای داستان متوجه نمیشه قصه از زبان چه کسی ست، طبیعیه و تعمدی، ولی از یه جایی به بعد باید مشخص بشه یعنی هدف من این بوده و اگر درنیامده و نیاز به رجوع به عکس هست، قطعا ضعفی در کاره. تا قبل این که کمک راننده نظر شوفر رو بپرسه رو دوست داشتین. دوست دارم بدونم از این به بعد چه اتفاقی افتاده که دوست ندارین؟ اضافه به نظر می رسه؟ چون باز هم توی این پرسش، تعمدی درکار بوده که مخاطب به "صادق خان"، نزدیک تر بشه. اگر چه طوری نوشته می شد بهتر بود؟ در مورد گنگ بودن شخصیت کمک راننده، باید بگم که نقد درستیه. اساسا توی این داستان شخصیت پردازی به شکل رایج انجام نشده.که البته توجیهش هم محدودیت تعداد کلمات می تونه باشه:) در مورد آخر داستان هم، قصدم این بوده که با نشانه های مشخص تری در واقع تیر آخر، خواننده را به شخصیت هر دو مرد و درد نگفته شان نزدیک کنم. غرق شدن توی تصنیف قدیمی برای مرد مسن و غرق شدن توی تاریکی بیابان برای مرد جوان، این نشانه ها هستند. چند پاراگراف بالاتر هم هر دو مرد چای نوشیدند اما از قند خبری نبود! قند و هم خوانی با تصنیف خاطره انگیز( درواقع برون ریزی هیجانات و رهایی نمادین از درد پنهان ناگفته) نشانه های نهایی هستند. تلاش راننده برای همراه کردن پسر جوان با خود هم در نهایت به شکلی به انجام می رسه. امیدوارم پایان واضح تر شده باشه براتون. هرچند معتقدم داستانی که به همراهی نویسنده نیاز داشته باشه رو باید دوباره نوشت!
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
الان که توضیحاتو خوندم برام جا افتاد ! االبته باید بدونی مطلبت از زیر دست من آماتور رد شده و به راحتی نمیتونم ارتباطی بین قند نخوردن که برابری میکنه با غم درونش برقرار کنم، و درست خودت جواب دادی که باید ملموس تر پایان بندی میکردی الهه جان،اضافه نیست فقط روایتت از حالت سادگی اولیه خارج شده و لازمه روی باز کردن خیلی کم( چون داستان کوتاه) مانور بدی تا به وضوح حوادث رو بتونیم با یقین کامل پیش بینی کنیم، به نظرم اگه راوی داستان صدای خیالات خود راننده بود بهتر بود اینکه با خودش کلنجار میرفت و اون کمک راننده رو وادار میکرد که از انتخاب حرف بزنه و یه جور بحث و در آخر جمع بندی، ولی بازم میگم پایان داستانت، محتوا، مشکلی ندارن، فقط ضعیف خیلی کم به شخصیت اول ( کمک راننده که راوی) پرداختی! موفق باشی :)))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
وای جوری نوشته بودید که من صحبتهای آقا راننده را با لحن لوتی وارانه میخوندم :))))))))) قشنگ بود : ) فقط اصلن نگفتید که چا میخاسته مخالفت کنه پسرجوان و اصلن چی مخاسته بگه؟ا
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/١٥
١
٠
خب پس از جانب لحن خیالم راحت شد که دراومده:)، مرسی. و اما نقد شما هم مثل دوستمون بر می گرده به گنگ بودن قضیه. خوبی خواننده داشتن، همین بازخورد گرفتن هاست چون به نظر خودم همه چیز واضح بود و الان می فهمم که این طور نیس. راستش دلیلم برای این که مستقیم به حرف های دل پسر اشاره نکردم این بود که خودش نمی خواست واقعا حرفی بزنه، شاید از "صادق خان" خجالت می کشه یا فکر می کنه درکش نمی کنه یا ... .البته نشانه های توی داستان، بهمون میگن که پسر یه درد یا غصه یا درگیری عاطفی داره و صادق خان هم از قضا بو برده و کلی صغری کبری می چینه و قصه تعریف می کنه تا بهش بگه آدمی زاد اگه تو یه چیز حق انتخاب نداشت، اوضاع و احوالش زمین تا آسمون فرق می کرد؛ تو این دوست داشتن لامصب!
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
بهله میدونید اونجا خودتون توضیح دادید با آقا صادق آخرش همراه شد والا آدم متوجه نمیشه خیلی خودش:))
E_Tavana
E_Tavana
٩٥/٠١/١٥
١
٠
صادق خان از راه قصه وارد میشه تا به پسر نزدیک بشه، اختلاف نسلی نمی ذاره پسر دنیا رو از زوایه دید صادق خان ببینه، کلام راه به جایی نمی بره، موسیقی به داد می رسه، موسیقی انگار از جایی از اعماق هر دو مرد شنیده میشه، هر دو مرد درد یک سانی رو تجربه کرده اند با فاصله ی زمانی، موسیقی اون ها رو به هم نزدیک می کنه، اون جایی که پسر جوان کم حرف شروع به خواندن تصنیف قدیمی می کنه، همراهی رو به ذهن می رسونه.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤