یک هیچ مشترک... / داستان کوتاه
داستان کوتاه

یک هیچ مشترک... / داستان کوتاه

نویسنده : صدیقه حسینی

پاتوقش شده بود این رستوران و هربار که همدیگر را می‌دیدیم یا می‌خواست به این جا بیاید و یا تازه از این‌جا برمی‌گشت. چندباری هم تعارف کرد با هم برویم اما معلوم بود که می‌خواهد تنها باشد. اسم این‌جا را گذاشته بود رستوران عجیب غریب! دو سال قبل از این‌که ناپدید بشود، آن‌قدر از این‌جا تعریف کرده بود که بالاخره وسوسه‌ام کرد بیایم همه چیز را از نزدیک ببینم. می‌گفت هر رنگی بخواهی آن‌جا هست! صندلی‌های قرمز، دیوارهای زرد و نارنجی، میزهای آبی... اسم این ترکیب را هم گذاشته بود: تضاد اشتهاآور!

راست هم می‌گفت. از در که وارد می‌شدی هر کدام از رنگ‌ها یک چاقو درمی‌آورد می‌گذاشت بیخ گلویت و می‌گفت: بخور! هرچه می‌توانی بخور!

که شاید ترجمه‌اش می‌شد: خرج کن! هرچه می‌توانی خرج کن!

با این‌که سر هر میز حداقل سه چهار نفر نشسته‌ بودند و دور هم غذا می‌خوردند اما رستوران به حدی ساکت بود که حتی می‌توانستی صدای پاشیدن نمک روی غذاها را بشنوی! انگار که دور هر میز یک دیوار شیشه‌ای ِ عایق صدا کشیده بودند که تنها نقطه ضعفش این بود که نمی‌توانست جلوی صدای پاشیده شدن نمک را بگیرد.

زنگ روی میز را فشار دادم و پیش‌خدمت در یک لحظه جلویم ظاهر شد. قبلاً تعریف فرز بودنش را از علی شنیده بودم. می‌گفت: تکیه کلامش این است که بگوید: همیشه حق با مشتری‌ست....

راستش اگر خوب به چشم‌هایش نگاه می‌کردی می‌دیدی که توی مردمک راستش نوشته: حق با... و توی مردمک چپش جمله را کامل کرده و نوشته: مشتری ست!

علی می‌گفت شک ندارم این جمله را یک جایی روی بدنش خالکوبی کرده... 

و من آن روز که آن‌طور شق و رق جلویم ایستاده بود سعی می‌کردم جای خالکوبی‌اش را از پشت آن کت و شلوار سیاه حدس بزنم...

پرسید: چی انتخاب کردین؟!

گفتم: هیچ چی!

توی دفترچه‌ی کوچکش چیزی یادداشت کرد و پرسید: چند تا؟!

خیلی گرسنه نبودم اما به یاد علی که دوسالی  بود ندیده بودمش گفتم: دوتا !

همان طور که می‌نوشت زیر لب تکرار کرد: هیچ چی!...دو عدد...

گفتم: خیلی طول می‌کشه آماده بشه؟!

انگار که قرار باشد هیچ چی ِمن را از روی سقف رستوران بیاورد به هوا نگاه کرد و گفت: تقریباً!

و بعد منو را از روی میز برداشت و رفت!

مردم کم‌کم از غذا دست می‌کشیدند و بعد جوری به پشتی صندلی تکیه می‌دادند که انگار وزنه‌های چند تنی را جا‌به‌جا کرده‌اند. همه خسته و خوشحال به نظر می‌رسیدند.

میزها کم‌کم خالی شد، جز میزی در انتهای رستوران، کنار پنجره، که مردی پشت به من نشسته بود و به بیرون نگاه می‌کرد. دوباره زنگ روی میز را فشار دادم و پیش‌خدمت این بار زودتر از دفعه‌ی قبل جلویم ظاهر شد.

گفتم: من سه ساعته این جام ولی سفارشم هنوز حاضر نیست...

گفت: بله حق باشماست! چی سفارش داده بودین؟!

گفتم: هیچ‌چی! نکنه تموم کردین؟!

گفت: نه! ولی طول می‌کشه... البته حق با شماست!

گفتم: می‌خوام سفارشم رو عوض کنم...

گفت: مگه قانون رستوران رو مطالعه نکردین؟ هرکس در هر روز فقط یک‌بار می‌تونه سفارش بده! به شرطی که سفارش روز قبلش رو تحویل گرفته باشه...

گفتم: مگه شما نمی‌گی همیشه حق با مشتریه؟!

بلند خندید و گفت: بله!حق باشماست...اصلا به خاطر همینم هست تا سفارشتون رو تحویل نگیرید نمی‌ذاریم از این جا برید...

بعد مردی را که پشت به من نشسته بود با انگشت نشان داد و گفت: اون آقا رو می‌بینید؟! از مشتری‌های دائم ما هستن. علی آقا! دو سال پیش همین سفارش ِ شما رو دادن... انتخاب ایشونم هیچ چی بود! ولی خیلی راحت منتظر نشستن تا سفارششون رو تحویل بگیرن...

و بعد دستی به شانه‌ام زد و گفت: اولش سخته ولی بعد عادت می‌‌کنید! هرچی باشه انتخاب خودتونه.... 

از روی صندلی بلند شدم و به سمت میز انتهای رستوران رفتم... خیلی حرف‌ها بود که باید با علی می‌زدم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رضا گروسی
رضا گروسی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
اندک اندک جمع مستان می رسند!!!!!!! شعر هم چیزی مونده آیا ای مدیران سایت؟؟؟؟؟؟
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
بله ؟! ببخشید مفهوم نبود برام این کامنت ... مخاطبتون من نبودم؟
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
نههههه خدای من این داستانک حررررف نداشت صدیقه جان^__^ تکی به خدا خخخ خیلیییی خوشم اومد
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
مرسی از همراهی همیشه ت زهرای عزیز
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٤
٢
٠
تفسیر داستانای نمادین، بسته به نوع جهان بینی خواننده ها، با هم دیگه می تونه متفاوت باشه و حتی با منظور نویسنده داستان. برداشت من از داستان شما، این بود که «دنیا» رو به «رستوارن» و «خواسته های دنیوی» رو به غذا تشبیه کردید(کاری که خودمم توی یکی از داستانام کردم.) «علی» از تمام خواسته های دنیا خسته میشه و دیگه چیزی نمیخواد. حالا شخص اول داستان هم، بدون علی، چیزی از دنیا نمیخواد!( البته این موضوع، زیاد از متن برداشت نمیشد و من دوست داشتم اینطور تفسیر کنم!) پس هر دوشون توی یه نقطه مشترک میشن! داستانتون عالی و خلاقانه بود.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٥
١
٠
خیلی خوشم اومد از تفسیرتون ^__^
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٥
١
٠
ممنون :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
مرسی از شما
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٥
١
٠
عالی و خلاقانه مثل همیشه :) جریان هیچ رو بیشتر باقی چیزا دوست داشتم ^_^
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
مرسی فوفانوی عزیز
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٥
١
٠
آخرش عالی بودا عالی : )
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
مرسی از همراهی ت :-)
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠١/١٦
١
٠
عالی بود.به دلم نشست
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
چقدر عالی مرسی از همراهی ت
ماریا
ماریا
٩٥/٠٢/٠٥
١
٠
سبک نوشتنتون خیلی دلنشینه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤