پنج منهای یک  / داستان کوتاه
داستان کوتاه

پنج منهای یک / داستان کوتاه

نویسنده : sepide.b

 «اون‌جا که می‌گم از اهواز اومدم و می‌پرسند اهواز چطور جاییه؟ می‌گم نه ماه بهار و سه ماه جهنم!» یکطوری این را گفت و نگاهم کرد که انگار باید تایید می‌کردم. طوری نگاهم کرد که انگار زمین و زمان دوخته شده باشد به تایید من. انگار اگر من می‌گفتم حق باتوست! پووف... تف به اهواز! همه فصل‌ها به شهرمان برمی‌گشتند، انگار اگر تایید می‌کردم قرار بود مهر بعدی پاییز بزند به شهرمان و برگ‌ها را رنگ کند. انگار تایید من سه ماه جهنم را قابل تحمل‌تر می‌کرد. اما من گفتم: «نه! ما زمستون هم داریم»

گفت: «چی؟» سه تا بوق زد و انداخت توی دست انداز و دوباره گفت: «چی؟ تو به اون می‌گی زمستون؟ اگه بچه ارومیه و تبریز بودی یه چیزی! زمستون... هه!»

با کلافگی گفتم: «چه فرقی می‌کنه؟ دیگه نه تو اونجا زندگی می‌کنی نه من»

دنده را عوض کرد و گاز داد. با تمسخر گفت: «نه. تو سازی! کوکت کردن که مخالف بزنی»

برگشتم سمتش. برگشت سمتم. محمد سرش را از لای صندلی‌ها آورد بیرون و گفت: «اگه می‌خواین دعوا کنین من پیاده می‌شم»

آرش سرش را برگرداند رو به محمد و گفت: «ساعتت رو دوست داشتی بابا؟ اصله اصله!»

محمد خودش را خم کرد رو به جلو، مچ دستش را گرفت بالای دنده وگفت: «آره! شنبه می‌رم مدرسه و و می‌گم از آمریکا آوردنش و کلی پز می‌دم»

آرش صدایش را کلفت کرد و گفت: «اوه! مگه تو مدرسه هم می‌ری؟!»

محمد گفت: «هووو... خیلی وقته. از اول مهر!»

آرش گفت: «خب چه کاریه اصلاً؟»

 چپ چپ نگاهش کردم که: «یعنی چی؟»

شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «یعنی چی نداره! مگه من و تو توی مدرسه چی یاد گرفتیم؟»

سرم را چرخاندم طرف پنجره. یک آقایی داشت عرض خیابان را می‌رفت، پشتش خیلی قوز داشت. گفتم: «اما گفتن اینکه مدرسه جای خوبی نیست هم هیچ کمکی بهش نمی‌کنه»

ماشین‌های سمت راست به مرد راه نمی‌دادند، هر قدمی که می‌رفت، دو تا برمی‌گشت به عقب. آرش با پوزخند گفت: «آره! یکی پا می‌شه واسه آرزوهاش می‌ره اون سر دنیا. یکی هم مثل تو می‌شه کارمند اداره گذرنامه و کمک می‌کنه بقیه واسه آرزوهاشون برن اون سر دنیا»

گفت: «مگه غیر از اینه؟»

گفت: «مگه نه که هرکی خواست بره خودت کارش رو درست کردی؟ خودت چمدونش رو بستی؟ خودت بردیش فرودگاه؟ خودت براش دست تکون دادی؟ خودت پرش دادی؟ حالا هم هی بمون و مهر رفتن بزن به پیشونی این و اون. یه نگاه به خودت بنداز. هیچکس برات نمونده. فقط خودتی. همه رفتن. فریبا و سهیل و شهلا رو خودت فرستادی. منم خودت فرستادی. بهتر نیست تکلیفت رو روشن کنی؟»

گفتم: «تکلیفم روشنه. اما انگار چون روشن شدنش مثل روشن شدن شما چهارتا نیست فکر می‌کنین خاموشه. من همونقدر حق دارم بمونم که شماها حق داشتین برین»

صدای محمد از صندلی عقب آمد: «می‌شه یکم بیشتر دعوا کنین؟ من می‌خوام پیاده شم. پیش اون بستنی فروشیه!»

آرش زد روی ترمز.

محمد دست یک پسربچه دو، سه ساله را گرفت و از زمین بلندش کرد. مادر پسرک دوید سمت‌شان و بچه را گرفت هوا، بچه هوارش رفت هوا. محمد ما را نگاه کرد و شانه‌ای بالا انداخت. بعد هم رفت توی نوبت تاب ایستاد. ما تکیه زدیم به فنس‌های دورِ یک پروژه‌ی ناتمام وسط پارک. آرش چرخید طرفم و گفت: «می‌خوام جهانگرد بشم»

 نچرخیدم سمتش و گفتم: «لیلاخانم رو یادته؟ همسایه‌مون. دوهفته پیش، پسرش اومد مدارکش رو داد دستم و گفت می‌خوام برم اون‌ور. وقتی رفت پاکت رو باز کردم و دیدم فقط اطلاعات خودش توشه. وقتی ازش پرسیدم تنها می‌ری؟ گفت آره اما باید یه فکری به حال مامانم بکنم. به نظرت چه فکری می‌خواست بکنه؟ الان دوهفته ست مدارکش رو گذاشتم توی کمد. کنار همه پوشه‌هایی که این شش ماه دستم دادن و وقتی سراغشون رو گرفتن گفتم خبرتون می‌کنم. خب دیرتر برن. چی می‌شه؟ واقعا چی می‌شه؟ هیچی فقط یکم دیرتر آدم‌های زندگیشون رو راهی تیمارستان می‌کنن» 

 چرخید سمت محمد و گفت: «به زودی ویزام می‌رسه دستم. می‌خوام جهانگرد شم»

 چرخیدم سمتش که: «شما، هم تو، هم اون سه تا. همین ما پنج تایی که فقط من ازش موندم و همه اونایی که می‌خوان برن فقط از رفتن حرف می‌زنین. فقط از کندن. هیچکس از ترک شدن نمی‌گه. از اینکه درد هربار ترک شدن به اندازه چهار بار کندن و رفتنه»

 چرخید سمتم و شمرده گفت: «دوست نداری دنیا رو ببینی؟... با.. من؟»

چرخیدم رو به محمد و گفتم: «اون وقت دیگه کسی نیست کمک کنه بقیه بیان پیش تو»

 نچرخید... نچرخید... نچرخید. همان جا ماند و من را نگاه کرد. آهسته، خیلی آهسته حرفش را زد. آنقدر که اگر گوش‌های تیزم را از مامان به ارث نبرده‌بودم نمی‌شنیدم که گفته بود: «یعنی می‌تونی فراموشم کنی؟»

محمد را که خوابش برده بغل کردم و جفت درها را با پا بستم. کمی مکث. آهسته کوبیدم به شیشه. شیشه را که کشید پایین به عقب خم شدم که چشم‌هایش را دیده باشم، که برای یکبار هم که شده چشم در چشم یک نفر حرف آخر را بریزم توی گوش‌هایش. نفس عمیق کشیدم و گفتم: «چیزی که سخته فراموشی نیست. تصمیم به فراموش کردنه. وقتی تنها شدم تازه فهمیدم چه قدرت خارق العاده‌ای توی فراموش کردن دارم»

 سرش را برگرداند رو به خیابان. از پشت ماشین دویدم توی ساختمان و دکمه آسانسور را زدم. محمد آهسته زیر گوشم نالید: «مامان؟ دوستم داری؟»

گفتم: «معلومه. من عاشقتم»

گفت: «پس برام رمز تقلب پلی استیشن پیدا کن»

خندیدم.

آهسته‌تر نالید: «ناراحتم نباش! من هیچ وقت ولت نمی‌کنم برم خارج»

پنج دقیقه بعد که پنجره آپارتمان را باز کردم. بوی سوختن لنت همه جا را پرکرده بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
سپیده جان تبریک :) یه چند تا حرفم بزنیم تنگش!!دوبار اول فقط پاراگراف اول و خوندم و میخواستم صفحه رو ببندم ولی دل و زدم. به دریا و تا آخر خوندم و بآید بگم اونقدر مدیریتت توی نوشتن جالب بود که از وسطای قصه اولشو میتونستم بسازم!! // آره! یکی پا می‌شه واسه آرزوهاش می‌ره اون سر دنیا. یکی هم مثل تو می‌شه کارمند اداره گذرنامه و کمک می‌کنه بقیه واسه آرزوهاشون برن اون سر دنیا// این قسمت از نوشتت جدا لایق احسنت گفتنه^__^ من میخوام اعتراف کنم هر کی نخونه ضرر کرده یه داستانک دلچسب مخصوصا آخرش که بوی لنت ترمز..!! مرسی سپیده^___^
sepide.b
sepide.b
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
سلااام :) پس لابد پاراگراف اول کشش لازم رو نداشته. ممنون از لطفت زهرای مهربان :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
سلام ، قشنگ بود ، آفرین :) ... در ضمن تولدتون هم مبارک :))
sepide.b
sepide.b
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
بزرگوارید آقای بزرگواری :) ممنون بابت تبریک :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
سلاممممممممم اولش یکم زیادی بی اتفاق بود ولی آخرش خوب بود
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣