فرشته‌ای که نامش مادر بود / داستان کوتاه
داستان کوتاه

فرشته‌ای که نامش مادر بود / داستان کوتاه

نویسنده : Snow_Queen

با مُهنا کنار رودخانه بودیم. مُهنا نشسته بود و پاهایش را داخل آب خنک انداخته بود و من روی چمن‌های سرسبز بهشت دراز کشیده بودم. مُهنا آرام زمزمه کرد: »فقط یه روز دیگه باهمیم. دیگه تو رونمی‌بینم. علی من نمی‌خوام از تو جدا شم! کاش می‌شد حداقل تو یه شهر متولد بشیم. «

صدای آرامش بخشش در گوشم می‌پیچید ولی نمی‌دانم چرا ترس درجانم می‌انداخت. من، بی مُهنا، در دنیای به آن وحشتناکی چه می‌خواستم بکنم؟

 مُهنا را از روز اول که چشم‌هایم را باز کردم کنارم دیده بودم. هنوز گِلش خشک نشده بود آرام اطرافش پرسه زده بودم. چیزی مانند یاقوت سرخ سمت چپ سینه‌اش می‌درخشید. بوییده بودَمش، عاشقش شده بودم. روزهای زیادی کنارش نشسته بودم تا گِلش خشک شود. وقتی چشمان زیبایش را گشوده بود، با لبخند ملیحی روی لبش گفته بود: «سلام. «

سلام! کلمه‌ای زیباتر از این تابه‌حال نشنیده بودم. همواره با هم و در کنار هم بودیم؛ مانند یک روح در دو بدن. بهشتیان ما را به هم نشان می‌دادند و می‌گفتند گویی باری‌تعالی آن دو را برای هم آفریده است. اما به ما نگفته بودند که فقط قرار است نه ماه و نه روز کنار هم باشیم! فردا مُهنا می‌رفت جایی دیگر. جایی دور از من، در آن دنیای مسخره که همه تعریفش را می‌کردند و دیگر حتی من را به یاد نمی‌آورد. غمگین‌تر از فراموش کردن او، این بود که من هم دیگر نمی‌توانستم او را به یاد بیاورم. صورت زیبایش، صدای نازنینش، مهربانی‌هایش و تبسم بی‌نظیرش همه قرار بود کمی بعد از تولد از مغزم پاک شوند. قانون دنیا این بود.

در همین فکرها بودم که با تماس آب‌خنک با صورتم متوجه مُهنا شدم که می‌گفت: »پاشو بریم کلاس آمادگی برای تولد، دیر برسیم فرشته خانم ناراحت میشه‌ها! «

سر کلاس فرشته خانم که به ما نحوه‌ی متولد شدن و برخورد با پدیده‌های دنیوی را می‌آموخت، در مورد اینکه چگونه باید در دنیای بیرون زنده بمانیم برایمان صحبت کرد. او می‌گفت فقط با یک ‌راه می‌توانید وارد دنیای جدید بشوید و آنجا بمانید: »باید نفس بکشید. « سپس نحوه نفس کشیدن را تمرین کردیم. مُهنا بسیار خوب نفس می‌کشید. نمی‌دانستم از این اتفاق خوشحال باشم یا ناراحت. ناگهان فکری به ذهنم رسید انگشتم را برای سؤال پرسیدن بالا بردم. فرشته خانم با مهربانی همیشگی‌اش گفت:  »بله علی جان؟ سؤالی داشتید؟«

با صدایی مطمئن پرسیدم:  »خانم هیچ راه برگشتی از اون دنیا به اینجا وجود نداره؟«

فرشته خانم که تعجب کرده بود، سعی کرد تعجبش را پشت لبخند زورکی‌اش پنهان کند. آرام به سمتم آمد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت.

- چرا هست دلبندم اما فعلاً اینجا به شما نحوه زنده موندن رو آموزش میدیم.

با ناراحتی و اخم داد زدم:  »خب شاید کسی نخواست زنده بمونه! «

فرشته خانم که این بار صورتش قرمز شده بود با دستپاچگی گفت:  »چرا آخه نخواد زنده بمونه؟ اصلاً بچه‌ها کلاس تموم شده. می‌تونید بروید. «سپس اضافه کرد: «علی، شما بمون. «

دست‌هایم را به سینه‌ام زدم و مثل بچه‌ای که قهر باشد زیر لب غرغر کردم.

- مُهنا هم باید بمونه.

- باشه باشه مُهنا جان شما هم بمون.

مُهنا با چشمان زیبایش مرا نگاه می‌کرد انگار که می‌خواست بفهمد در مغزم چه خبر است؟ کاش به‌جای مغزم می‌فهمید که در دلم چه خبر است!

فرشته خانم مقابلمان ایستاد و شروع کرد به صحبت کردن در مورد شیرینی زندگی و این‌که اگر طعمش را بچشیم هیچ‌وقت نخواهیم خواست که برگردیم.

مستقیم در چشمان فرشته مهربان خیره شدم و مصمّم پرسیدم:  »اگه کسی خواست برگرده چی؟ چیکار باید بکنه؟«

فرشته آه بلندی از سر ناچاری کشید و با چشمانی مضطرب نگاهم کرد و گفت:  »خیلی ساده اس، باید نفس نکشه. «سپس کیفش را برداشت و باعجله از کلاس بیرون رفت.

چقدر ساده بود. چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ دستان مُهنا را گرفتم و در گوشش زمزمه کردم:  »مطمئنی که میخوای همین‌جا باشیم و باهم زندگی کنیم؟ مطمئنی که نمی‌خوای زندگی کنی؟ برگردیم دیگه نمیتونیم بریم اون دنیا ها! «

مُهنا که دیگر به نقشه‌ام پی برده بود سرش را محکم به علامت تائید تکان داد. همراهی مُهنا آسودگی و هیجان عجیبی در وجودم ایجاد کرده بود.

روز موعود فرارسیده بود و در بهشت غوغایی به پا بود با هر صدای گریه‌ای که می‌آمد بهشتیان دست می‌زدند و خوشحالی می‌کردند. دست مُهنا را گرفتم و برای آخرین بار نقشه را برایش تکرار کردم.

- میریم اونجا و هر کاری کردن نفس نمی‌کشیم و گریه هم نمی‌کنیم و برمی‌گردیم همین‌جا. باشه؟

 مُهنا علاوه بر ترسی که در چشمانش پیدا بود لبخند زد و گفت: » من زودتر از تو برمی‌گردم علی آقا! «

می‌خواستم به مُهنا بگویم دوستش دارم که یکهو همه‌جا تاریک شد و ضربه‌ای را بر پشتم حس کردم. بند بند وجودم داشت از هم جدا می‌شد اما انتخابم را کرده بودم و نفس نمی‌کشیدم. صدای مبهمی می‌شنیدم که با اضطراب می‌گفت:  »خانم دکتر نفس نمی‌کشه و گریه نمی‌کنه. «

وقتی سرم را برگرداندند چشمم به فرشته‌ای افتاد که با چشمانی خیس و نگران به من می‌نگریست و ملتمسانه می‌گفت:  »یعنی چی؟ یعنی چی که نفس نمی‌کشه؟ بچه من نمرده، زنده‌اس. یه بارم بزن پشتش خانم دکتر. تو رو خدا. «

نمی‌دانم چرا با هر اشکش قلبم تندتر می‌تپید و بغض گلویم را می‌فشرد. طاقت دیدن گریه‌اش را نداشتم تمام عزمم را جزم کردم و زدم زیر گریه! لبخند فرشته‌ام با چشمانی خیس دیدنی بود.

قولی که به مُهنا داده بودم را شکستم. کاش دلش را نشکسته باشم. نمی‌دانستم که او برگشته است یا نه؛ خدا خدا می‌کردم که او هم نفس کشیده باشد. حسی درونم می‌گفت که او هم به خاطر فرشته‌اش زندگی را برمی‌گزیند. به خاطر فرشته‌ای که نامش مادر بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
چه قدر این نوشته خوب بود، چه روایتی:)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
مرسی که خوندید : )
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
زوایه دید، ترسیم و فضاسازی واقعا جذاب بود و بقدری روون نوشته شده که آدمو قلقلک میده تا ته ماجرا بره،و اینکه آدمو تو شک نداشتی و مطمئن کردی که مهنا هم نفس میکشه با دیدن مادرش^__^ ایرادی نیست و اینکه بازم بنویسید اینجا از این داستانتون خیلی خوشم اومد:))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
گفتم حسی درونم میگه : ) امیدوارم مهنا هم نفس کشیده باشه : ) مرسی باز
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
اگه نفس نکشه که من میدونم و علی!! خخخ:))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
علی خب ...علی نمیدونست خب آخه ... راس میگی : (
نگین رضایی
نگین رضایی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
عالی بود قدر مادرامونو بدونیم من ک اشکم دراومد..
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
فرشته ان : ) مرسی خانومی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
دوستان فقط اسممرو اشتباه نوشتید تو پروفایلم نیست داستانم Snow_Queen میگم اخه خانم خسروی میگن باز بنویسید!!
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
آره منم تعجب کردم:) بعد از روی عکستون وارد شدم خخخ
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
بله هنوزم درست نشده اسمم :(( تو پروفایلمم نیست این داستانم!
سوگند
سوگند
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
خیلی عالی بود👍
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
مرسی که خوندید : )
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
سلام. داستان خلاقانه ای رو نوشتید و پرداختتون هم خوب بود. ولی به خاطر «شکستن عهد» که قهرمان داسنتون انجام میده، از پایان خوشم نیومد! «هدف، وسیله رو توجیه نمی کنه!» به هر حال، امیدوارم توی مسابقه موفق باشید.
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
خوب به نظر من اقتضای داستان این حالتو ایجاد میکنه!محوریت داستان ایشون روی دو پایه است یکی. بازگشت و یکی ماندن :اول، مجبور کردن مهنا به نفس نکشیدن برای بازگشت به بهشت ( انتخاب اول)، ویکی انتخاب ماندن توی دنیا/ نمیشه گفت شکستن عهد پایانو بد کرده چون میتونه حالتی رو ایجاد کنه که مهنا هم توی این وضعیت قرار بگیره نظرش برمیگرده و پیمان شکنی میکنه!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
ولی من اینطور فکر میکنم که:«مهنا سر عهدش می مونه و برمیگرده. اما می بینه، کسی نیست! حالا هم از زندگی کردن محروم شده و هم تنها مونده!» ** نویسنده برای انتقال یه «پیام» به خواننده هاش، بی نهایت «طرح» داستانی رو می تونه، بسازه. می شد همین مفهوم رو با یه طرح دیگه، که درش عهدشکنی هم صورت نگیره، رسوند. به عنوان مثال هم میتونم به افسانه ی ژاپنیِ معروف به اسم «توشی شان» اشاره کنم.
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
حالا موافقم! باید طرح داستان طوری باشه که یقین داشته باشیم هر دو یا برمیگردن یا منصرف میشن و توی دنیا میمونن، ممنون مستر علوی:)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
سلام اولن خیلی ممنونم که خوندید!و مرسی از نظرتون.ولی نمیدونم با داستانهای من آشنایید یا نه من متاسفانه اوصولن نمیذارم آب خوش از گلوی کاراکترهام پایین بره : ( حالا نمیدونم روانی ام یا چی:))) ولی خب اوصولن پایانی صد در صد خوش ندارن ماجرهام و اکثرن قاطیه خوشی با غصه!در ضمن من نمیدونم مهنا چه تصمیمی بگیره با دیدن چشمان گریان مادرش ولی خب میتونم حدس بزنم که مهنا جانم هم گریه کرده : ) و اینکه شهادت این همه ارج و قرب داره چون شهدا جانشون رو در این راه گذاشتند و یک جوری میخاستم مقام والای مادرو بیارم تو آخر داستان + میخاستم آخر داستان پر و پیمون تر باشه اما 925 کلمه شده بود و نشد!
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
من خودم نمیدونم مهنا چیکار میکنه :))) + علی م مهنا رو مجبور نکرد!ازش پرسید که میخاد یا نه!مهنا خودشم این انتخابو کرده بود : )
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
تمام داستانای منم پایان تلخ دارند. بحث سر خودِ «مهنا» نیست! سر «عهدشکنی» هستش.ببنید حتی اگه مستقیما اشاره هم می کردید که «مهنا» هم نفس کشید و هر دو وارد دنیا شدند، باز هم نظرم تغییر نمی کرد و حتی مخالفتر می شدم! (برای اینکه هر دو نفر زیر قولشون زدند!) شما می تونستید داستانتون رو با این طرح جلو ببرید که: مهنا و علی توی همین دنیای ذکر شده در داستان، عاشق هم دیگه ان. ولی علی با دونستن چیزهایی راجع به دنیا (مثلا جنگ و دروغ و ظلم و...) از اومدن به دنیا منصرف میشه. به مهنا میگه؛ مهنا قبول نمیکنه و اصرار می کنه که به خاطر عشقشون هم که شده، به دنیا بیاد. ولی علیرغم تمام تلاشای مهنا، علی باز از تصمیمش منصرف نمیشه! یعنی حتی از عشقش می گذره. در نتیجه، مهنا از علی خداحافظی می کنه و به دنیا میاد. نوبت به علی که میرسه، علی میخواد نفس نکشه و بمیره، ولی وقتی چشمای مادرش رو می بینه، نظرش عوض میشه و تمام تلخیای دنیا رو، با یه لبخند مادرش عوض می کنه!
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
١
٠
خب اونی که نوشتید داستان شماست نه من! من داستانم اینطوره! دوست دارم کارکاکترم یه موجود خاکستری باشه که بعضی وقتا هدفش وسیله شو توجیح میکنه!بعضی وقتا سر دوراهیهای سخت میمونه و انتخاب میکنه و ممکن انتخابش به کسی یا کسانی آسیب بزنه! زیر قولش میزنه و ممکنه دل بشکنه!درست مثل خود ما که هیچکدوم کامل نیستیم و هر کدموون ممکنه از همین دست انتخابها زیاد کرده باشیم! حالا شما دوسش ندارید یه مسئله ی جداست ولی من تمام قد پشت سر علی و مهنام (داستانم)می ایستم و ازشون دفاع میکنم : )
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
خب اونکه بله! اولش هم گفتم که داستان شما، از لحاظ ساختاری و فنی خیلی خوبه. فقط «عقیده ی شخصیِ» منه که پایانش مناسب نیست! این موضوع، برای خیلی خواننده های دیگه، شاید اصلا مهم نباشه! اون طرح رو هم برای این مثال زدم که شما گفتید ادامه داستان رو هم می خواستید بنویسید، ولی محدود بودن کلمات، بهتون این اجازه رو نداد. خواستم بگم میشد با همین تعداد کلمات هم داستان رو نوشت. و اون چیزی هم که نوشتم فقط یه مثال بود. ** بگذریم؛ امیدوارم تو مسابقه موفق باشید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٤
١
٠
نه شما نگفتین که خخخخ کسان دیگه ای بودن. اینجا نذاشتم مطلبم رو. تو وبمه :) تازه نگفتن بی مزه، صرفا گفتن انگار ب زور همه چیز رو به هم چسبوندم، این بی مزه تعبیر خودم بود صرفا :))) بعدشم داستان من فرق داره یه جورایی چون تو داستان من ب نظرم کنار گذاشتن فلان اشیا و بد دونستنش منصفانه نبود و غیر اخلاقی بود برا همین قضیه رو جوری جلو بردم ک اون شی هم خوب باشه و کلا ب خاطر بد ندونستن اون شی ایده اولیه ام رو نابود کردم :/ خخخخ حق داشتن احتمالا چون من دیگه تو اخلاقی کردن فضیه خیلی زیاده روی میکنم خخخخ
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
بله جناب علوی منم منظورم این بود که تعداد کلمات برای پرو پیمون کردن پایان همین داستان کافی نبود والا که میشد هزار تا داستان دیگه با 1000 کلمه در همون فضای گفته شده نوشت.به هرحال باز مرسی از نظرتون : )
ََAmir
ََAmir
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
سلام.عالی بود.سالها پیش تئاتری رو به قریب به مضمون همین دیدم اما اسمش یادم نیست . حسی که موقع خوندن این متن داشتم همون حسی بود که موقع دیدن اون داشتم . احساسات عجیب که قابل وصف نیست . دمت گرم خلاصه. القای احساسات با نگاشتن کلمات کار آسونی نیست اما شما خوب از پسش براومدی .دمت گرم.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
مرسی ممنون از نظر خوبتون : )
نگین
نگین
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
عالی بود!
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
مرسی ممنون : ) عالی شمایید
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
تبریک تبریک :)))) چقد حرص خوردی تو پست منا خخخخ اخرم اومد خداروشکر :))) پس دیگه اعتراض بی اعتراض؟ :دی قشنگ و با احساس :) سوژه عالی :) اولش فکر کردم میشه داستان کودکان حسابش کرد. کودکان ک میگم منظورم نی بده برا بزرگسال یا هر معنی عجیب قریب دیگه ای فقط ب خاطر اون حس درونش و روایت صاف و ساده و بچگانه از نوع خوبش میگم. ولی بعد نظر اقای علوی در مورد انتقاد ب اخر داستان تنمو لرزوند :)))) الان ب نظرم ب خاطر اخرش شاید یکم داستان برا اون سن مناسب نباشه :دی در کل حرفشون درسته در ولی خب ب نظرم اینا بچه بودن و موقعیتشون با موقعیتی ک توش بخوای ازین زاویه ب جریان نگاه کنی فرق داشت... اگر ب قولشونم عمل میکردن باز یه مصیبت دیگه بود... کلا همیشه سخته بستن و روایت داستان جوری ک ب همه موارد اخلاقی توجه شه. یه بار من اومدم این کارو کردم ولی گفتن انگار ب زور اومدی همه چیزو ب هم چسبوندی و بی مزه بود تو نظرشون...
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
عزیزم : ) اره زیاد حرص خوردم :)) من این نوشته رو طوری توی نوشتم نوشتم که اصلن مهنا و علی رو کوچیک ندونستم!بزرگ هم ندونستم چون اصلن کسی نمیدونه که قبل به نیا اومدن چه خبره نه؟!مثله بعد مردن!! در ضمن پایان داستان بنظر من طوری باشه که همه چیز به خیر خوبی تموم بشه(مثل نفس کشیدن مهنا که بیشتر مد نظرم هست) یا خیلی غصه دار(برگشتش و ...) خیلی دم دستی میشد! گذاشتم مهنا خودش تصمیم بگیره : ) هر کس میتونه جای مهنا بذاره خودشو : ) پایان باز میگن چی میگن از اونا!! در مورد اعتراض هم باز باید منتظر داستانها بود و داستانهایی که تایید نشده و دوستان خواهند گذاشت اگه جای اعتراض باشه چرا که نه!باز هم میگم بعضیاشون بنظر من مناسب برگزیدگی نبودن!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
در جواب خانم فوفانو:: من گفتم بی مزه بود؟! :| ** تو کدوم داستانتون؟
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
١
٠
فوفانوجان گفتن تو نظرشون. فک نکنم منظورشون شما باشید اقای علوی عزیز.اتفاقن نظراتی که آدمو به چالش بکشن خوبن ولی منصفانه باید باشن : ))
مهتاب
مهتاب
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
عالی بود . احسنت به این قلم
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
مرسی لطف داشتی : )
عرفان
عرفان
٩٥/٠١/١٤
١
٠
یکی از زیباترین داستانهایی بود که خوندم،بسیار عالی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
١
٠
مرسی ممنون : )
negin
negin
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
عالی بود عزیزم!!!
مریم ستاری
مریم ستاری
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
درود بر شما دوست گرامی. سپاس فراوان بابت داستان زیباتون. سپاس بابت ارج نهادن به جایگاه مادر و اینکه اینقدر زیبا به اون پرداختید.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
مرسی ممنون از شما هم برای انکه خوندید و نظر دادید : )
لیلا
لیلا
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
خیلی عالی و با احساس بود. آخر داستان خیلی قشنگ و با معنیه. این داستان خیلی از تصمیمات و زندگی های ماست.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
دقیقن!اینکه سوای اینکه چی تصمیم گفتیم انتخابهامون مهمن!
Maryam
Maryam
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
سلام دوستان دنیای بعضیا مثل خود من خود محوره! دنیایی به وسعت خود با حکمرانی خود! شاید این داستان تلنگری باشه برای اینکه دنیایی بزرگتر داشته باشیم تا وقتی خود ما شکست، بتونیم به خاطر عزیزترانمون نفس بکشیم و گریه کنیم.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
تعبیر بسیار قشنگی بود ولی خب ممکنه برخی از عزیزان دیگمون رو هم برنجونیم ...
ali
ali
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
ﻋﺎﻟﻲ ﺑﻮﺩ . اﺷﻚ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻡ , ﺣﺮﻑ ﻧﺪاﺷﺖ .
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
مرسی ممنون عالی شمایید (اینو تازه یاد گرفتم :)) )
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
اقا چن میگیرید این اسم منو که اشتباه نوشتید رو درست کنید؟:( اذیت میشم خب :(
بهمن
بهمن
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
لایک، خوشمان آمد
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
مرسی لطف دارید : )
مازیار
مازیار
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
خیلیییی عالی بود... البته فقط یه سوال برای من پیش اومد، علی قبل از مهنا وجود داشته، چطوری همزمان با هم به دنیا اومدن...همین قلمتون رو دوست دارم خانم نویسنده
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
اتفاقن به همین هم فکر کردم و دیدم مهنا 7 ماهه دنیا اومده لابد :)) اما بازم روزای اونا با ما فرق داره :))نمیشه دقیق گفت!
Ali, English Room
Ali, English Room
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
خیلی عالی بود، احسنت. یه مصرعی از خیلی وقت پیش مونده بود رو دستم، شاید منتظر این لحظه بوده، شاید هم مهنا تو گوشم خونده بوده، آخه اسم من هم علی هست!! نمی دانم کدامین مهر، برون کرد از دلت مهرم! وگرنه مهر یاران را کجا خصمی کند آوار! سپاس
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
اولن مرسی از نظر شما : ) مثل خودتون عالی بود!دومن بیت شعرتون منو مُرد : ( عالی بود ممنون
حسن مینویسه:
حسن مینویسه:
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
خیلی قشنگ بود :) ولی از علی خیلی بدم اومد که زد زیر قولش :| لابد مهنا هم نفس کشیده دیگه...
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
نمیدونم بسته به مهنایی داره که تو ذهن شما نقش بسته : ) علی دست خودش نبود دعفاش نکنید خب : (
حسن مینویسه:
حسن مینویسه:
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
مگه تو اصغر فرهادی هستی آخر فیلمو باز میذاری :)) بگو نفس کشید یا نه دیگه معطلیم :))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
هر وقت شما گفتی که دختر نادر و سیمین کدومو انتخاب کرد منم میتونم بگم چیکار کرد : ) ولی میتونم اینو بگم که به مهنای درونت رجوع کن :) ببین چشمای مادرتو خیس میدیدی و نران چیکار میکردی؟: ) همه چی رو از یادت میبردی یا نه؟!
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
ادمین محترم لطفا اگر پیام مرا میبینی اسم مرا به Snow_Queen (نام کاربریم)تغییر بده من تو پروفایلم ندارم این مطلبو و هعی باید بیام نگاه کنم که نظری چیزی نباشه! مرسی: (
admin
admin
٩٥/٠١/١٥
١
٠
تغییر پیدا کرد
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
فاینلی!!! مرسی
ژیلا
ژیلا
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
دوست عزیزم، داستان عالی بودی، امیدوارم موفق باشی.تنها پیشنهادی که دارم اسم‌های کاراکترت هستن که بشه به داستان جامعیت بخشید‌.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
مرسی: ) اونوقت هی باید میگفتم دخترک و پسرک!:(
ژیلا
ژیلا
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
آفرین به تو خانم مهندس هنرمند و دست به قلم، بسی لذت بردم
سامد
سامد
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
خیلی خوب بود.من چند بار خوندمش خیلی خوشم اومد.بازم ازین داستانها بنویسین.عالی بود
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
چشم ادامشو هم قراره بنویسم ایشالا!
masoune
masoune
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
به به واقعا عالی بود دوست خوبم، به خصوص خط اخرش :میدانستم او هم زندگی را برمیگزیند به خاطر فرشته ای که نامش مادر است.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
مرسی ممنون البته من یه تیکه نوشتم برا آخرش (اگه منتشر شه ...)
Ma-man....
Ma-man....
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
Kheyli khob bod
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
مرسی : )
هاراي
هاراي
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
سلام عزيزم :-))) عاااااااااااااااالي هستي مثل هميشه داستانت حرف نداشت :-)))) :-***
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
سلام مرسی لطف دارید : )
Ella
Ella
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
از نظر حسی واقعا فوق العاده بود داستانتون . . . یعنی جدا القای شأن والای مادر رو کاملا داشت،اما اینکه بایه عهدشکنی توأم میشد یکم شاید ته دل آدمو کدر میکرد!اما جدا بار حسی و معنوی خیلی خوبی داشت.معلومه دست به قلم خیلی خوبی دارین،موفق باشین.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
مرسی ممنون از لطفتون بعضن باید بهاهای سنگینی تو زندگیمون بدیم بابت انتخابهامون : )
miss Z
miss Z
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
عالي :)
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠١/٢٠
٠
٠
آخی...:(چقد بده ک اون زمان رو و کودکیمو یادم نمیاد:(خخخ..ممنانم:)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٠
٠
٠
بله دیگه قانونه : (
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢١
٠
٠
فکر میکردم برای داستان شما نظر گذاشتم :o داستان قشنگی بود و منتظر ادامه ی داستان شما هستیم :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢١
٠
٠
مرسی: ) ادامشو نوشتم اما فعلن منتشر نمیشه نمیدونم چرا :|
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
سلام؛ سوژه عالی، پرداخت عالی، ساختار و محتوا خوب و نگارش، متوسط رو به بالا؛ سر جمع کارِتون عالی بود بانو./ «بوییده بودَمش، عاشقش شده بودم. روزهای زیادی کنارش نشسته بودم تا گِلش خشک شود.» چنین عاشقی، به دنیا که میاد، «تمام عزمم را جزم کردم و زدم زیر گریه!» و عشقش رو فراموش می کنه. از یک طرف باورکردنی نیست که عاشق پیشه، یک مرتبه از عشقش بگذرد، و از جانب دیگر، مقام مادر رو بالا بردید. اگر این قسمت «حسی درونم می‌گفت که او هم به خاطر فرشته‌اش زندگی را برمی‌گزیند.» رو تصویرسازی کرده بودین که چه بهتر، حالا هم که این کار رو نکردین، به خاطر ایجاد توازن در مورد همان دو جانب مذکور، می تونم بگم از بهترین داستان هایی بود که در سایت خوندم.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/١٤
٠
٠
مرسی:دی اولن که دیگه باهاتون قهر نیستم:دی دومن دقیقن میخاستم اول بزرگی عشقشو نشون بدم و بگم که بخاطر مادر از چی میشه گذشت !در مورد تصویر سازی نهایی هم کلمات نرسید آقا میراز دوست نداشتم یه تصویر همینجورکی بدم ولی خب دیگه باید زیر هزار تا میشد (البته این پایانو خودم بیشتر دوست داشتم) + مرسی که خوندین و مرسی از کامنتتون : )
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩