چشم‌هایت را گم کرده‌ام / داستان کوتاه
داستان کوتاه

چشم‌هایت را گم کرده‌ام / داستان کوتاه

نویسنده : الهام حبشی

پیشانی‌ام را به شیشه بغض‌آلود اتوبوس تکیه می‌دهم، دل چشم‌هایم برای بغل کردن چشم‌های کبالت رنگت تنگ شده است، دلم برای دیدن چشم‌های تو زود به زود تنگ می‌شود، بگذار بگویم از دوری تو تمام تن من دل شده است، دل‌هایی که آرزوی‌شان چشم شدن است، می‌خواهم تنی چشم شوم تا هر بار تو را هزار بار بیشتر ببینم، تو را ببینم و ذخیره‌ات کنم تا جبر نبودنت مرا از پای درنیاورد.

کیف پولم را باز می‌کنم، تصویر تو زیر طلق بی‌رنگ کیف پول بدون پلک زدن مرا می‌نگرد، چشم‌های تو آبی مدیترانه ایست، دلم می‌خواهد از پنجره نگاهت خودم را وسط دریا پرتاب کنم، پلک‌هایت را نبند، بگذار خودم را غرق کنم تا نتوانی بی‌رحمانه نگاهت را از من سلب کنی.

انگشت شستم را برف پاکن‌وار روی تصویرت حرکت می‌دهم، انگشتم از روی مآه صورتت عبور می‌کند، از روی موهای لخت بلوطی رنگت که سال‌هاست سبز سبز است، لب‌های پهن و زاویه دارت که سکوتش را نمی‌شکند، چشم‌هایت که بی‌وقفه و خستگی ناپذیر نگاهم می‌کند، چشم‌هایی که جذب می‌کنند و متعهد نمی‌مانند.

انگار تمام دنیا برای من در شده است، درهایی که من می بندمشان و تو برای گریختن از من یوسف وار بازشان می‌کنی، گاهی با خودم می‌گویم محال است من این همه در دوست داشتن تو بی پروا باشم و تو مرا دوست نداشته باشی، تویی که الماس چشم‌هایت را در دلم چکانده‌ای و مرا بین فشار ازدحام بی کسی‌هایم رها کرده‌ای. تنها چند ایستگاه دیگر تا رسیدن به قرار با تو راه باقی مانده است، بعد از هفت سال دوباره تو را خواهم دید، باید بنویسمش، باید شعرش کنم، باید تاریخ بداند که چشم‌های تو سال‌هاست در دل من شکوفه‌های فیروزه‌ای می‌دهد، باید به همه بگویم، بگویم که دل توی دلم نیست برای عزیزم صدا کردنت، برای آشکارا دوست داشتنت.

آن شب که قصد رفتن کرده بودی به دلم قول دادم تا همه چیز را برایت بگویم، بگویم که دوستت دارم، از همان روزهایی که پدرعروسک‌هایم می‌شدی دوستت داشتم، از همان لحظه‌ای که کبریت از دستم لغزید و روی فرش افتاد، یادت هست فرش آتش گرفت و تو فورا با پایت روی آن کوبیدی؟ یک سوراخ کوچک گوشه فرش ایجاد شد، ترسیده بودم و تو با همان سن و سال کودکانه مردانه مرا دل داری دادی و امانت‌دار شیطنت کودکانه من ماندی.

اما همان لحظه که دیدمت، دست و پایم به لرزیدن افتاد، قطرات ریز آب روی پیشانی‌ام رویید، زبانم خشک شد و نشد که بگویم: 

« دوستت دارم »

تنها گفتم مراقب خودت باش.

هنوز آخرین نگاهت که آبی‌تر از همیشه بود را به خاطر دارم، رفتی و هفت سال یک دنیا را دل نگران خودت رها کردی، نه نامه و نه حتی رد پایی، می‌دانستم که برمی‌گردی تا بشنوی که دوستت دارم.

بلاخره اتوبوس به ایستگاه وصال ما می‌رسد، پیاده می‌شوم و با چشم‌هایی که هفت سال است اشک‌هایشان بند نمی‌آید کوچه‌های رسیدن به تو را می‌دوم، نمی‌خواهم مرا با این چشم‌ها که کاسه‌ای متورم و خون افتاده است ببینی، چشم‌هایی که می‌گفتی نگاه‌شان دلت را می‌لرزاند، کاش بعد از هفت سال بتوانی با چشم‌های قحطی زده‌ای که تو را با دل سیرتماشا نکرده‌اند کنار بیایی، که دیگر نخواهم گذاشت رهایم کنی.

وارد معراج که می‌شوم صدای گریه و شیون شوق خواهر و برادرت که به دیدار توآمده‌اند مثل ماهی کوچک قرمزی توی حوضچه گوشم می‌افتد، چقدر همه از برگشتنت خوشحالند.

پارچه سفیدی که دورت پیچیده‌اند را کنار میزنم دست‌هایم را توی بقچه‌ای که پر از تو است فرو می‌کنم، استخوان‌هایت زیر انگشتانم مثل همان چوب کبریتی که از دستم افتاد توی دستانم می‌لغزند، امیدوارانه توی کیسه را می‌کاوم، چشم‌هایت را گم کرده‌ام، چشم‌هایت کجاست تا برشان دارم، چشم‌هایت سهم من است.

چشم‌هایت نیست مثل موهایت که روی تصویر گوشی‌ام همیشه سبزه سبزاند، مثل لب‌های زایه دارت که سکوت‌شان را نمی‌شکنند، قبل از من فرشته‌ها همه تو را برای خدا سوغات برده‌اند، چشم‌هایت را به آسمان برده‌اند.

پارچه پر از تو را در آغوش می‌کشم و می‌گویم:

« دوستت دارم حسین »

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
الهام جانم تبریک دختر، واقعا لایق برگزیده شدن بود:) اما دیدگاه های شخصی من ( نمیگم انتقاد چون بلد نیستم!) اونجایی که نوشتی: چند ایستگاه دیگر تا رسیدن به قرار با تو راه باقی مانده - به نظرم باید راه رو حذف میکردی! یا این قسمت( قطرات ریز آب. روی پیشانیم رویید) رویید بیشتر آدمو سوق میده سمت گیاه حدس میزنم میخواستی تشبیه خوبی استفاده کنی اگه مثلا مینوشتی ( قطرات ریز آب روی پیشانیم میلغزید یا قطرات ریز آب روی پیشانیم موج میزد!) همینا فعلا ^__^ چون خیلی نوشته هاتو و هدفتو برای نوشتن دوست دارم از بقیه داستانا بیشتر میخوام روش زوم کنم^__^ باشد که جزو نفرات برتر باشی رفیق جان^___^
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
تشبیهات همیشه نباید اون چیزی باشن که ذهن مخاطب باهاشون آشنایی کامل داره. مثلا روییدن عرق روی پیشانی یک چیز کاملا جدید هست و اگر می نوشتم لغزید دیگه این توصیف، توصیف اختصاصی من نبود، فکر نمی کنم تشبیه یک انسان به یک گیاه که روی بدنش عرق روییده شده کار اشتباهی باشه و بلاعکس می تونه موفقیت هم باشه :) موج زدن هم اصلا توی این معقوله جای نمیگیره و زیبایی نوشته رو کاهش میده . چند ایستگاه با تو راه باقی مانده ؟ خب راه باقی مانده دیگه ، چرا ننویسمش ؟ لطف داری بانو :) ممنون که خوندی و سوالاتت رو پرسیدی :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
تصویر تو زیر طلق بی‌رنگ کیف پول بدون پلک زدن مرا می‌نگرد/ خیلی جمله حرفه ای بود خدایی:)) یا اون قسمتی که تو یوسف شوی و فرار کنی، تشبیهاتت واقعا عااالی بودن و بهت تبریک میگم بابت این ذوق و استعداد فوق العاده، داستانت حرف نداشت الهام:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
موقع نوشتن این داستان کلی آبغوره گرفتم :)) زیاد کاری نکردم فقط احساسم رو نوشتم :) تو هم حرف نداری زهرا بانو :) ممنون که از زمان با ارزشت برای من هزینه کردی :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
حالا چند تا سوال دارم: چرا صدای شیون و گریه رو به ماهی کوچک قرمز حوضچه تشبیه کردی؟؟ چرا بازنویسی نکردی خخخ آخه (سبزه سبزند؟ ) اون ه اضافه نیست؟؟خخخ آخه چرا ( لب های زایه دارت؟) // یه چیزی اضافه میکنم دیگه حرف نمیزنم خخخ جا داره خیلی بهتر شه چون به شدت قوی نوشته شده، یه بازبینی بیرحمانه میخواد و چند جا اگر حذف بشه به داستان لطمه نمیزنه، موفقیات:)))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
حوضچه طبیعتا به قسمت نمناک گوش اشاره داره و ماهی قرمز هم همون صدا هست ولی چرا ماهی و حوض ؟ چون وقتی ماهی رو داخل اب می اندازی تولید صدا میکنه :) چرا لب های زاویه دارت ؟ چون لب های قهرمان داستان از اون نوع لب هایی هست که زاویه دار هستند و منحنی صرف نیستند ( چهرش رو توصیف کردم دیگه ) . موهایی که همیشه سبز سبز هستند این رو میرسونه که موهاش همیشه بلند و پرپشت بودن، در کل سوالای عجیبی پرسیدی :D
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٤
١
٠
واییییییی خداااااااااااااا گریه ام گرفت از خوشحالی خخخخ یه جیغم زدم ک بابام ترسید خخخخ فک کرد چیزی شده :))))) خیلی خوشحالم ک داستانت اومد ^___^ خب و اما راجع ب خود مطلب :) اول اینکه مثه داستان من با عکس اومدن جریان رو لو دادن متاسفانه :| ولی مهم نوشته اس ک تو هوشمندانه رفتی جلو و نمیذاری اولش مخاطب بفهمه جریان چیه و کم کم با فلش بک و حرفای کاراکتر اول جریان رو مشخص کردی. جریان چیز تازه ای نیست ولی جمله هایی ک برا تعریف داستان انتخاب کردی تازه و دلچسبن و داستانتو نسبت ب داستانای مشابه متفاوت کردن، از تشبیه و تعبیرات قشنگی استفاده کردی برا همین خوندن داستان خیلی لذت بخش شده :) با ارزوی موفقیت :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
٣
٠
فوفااانو باورم نمیشه نسل آدم هایی از جنس انسانیت از جنس تو هنوز هم روی این کره ی خاکی وجود داره ... دیشب تصمیم گرفته بودم مدتی " نباشم " اگر بهم پیام نداده بودی اصلا خبر دار نمی شدم که حـداقل داستان به مرحله دوم رسیده :) آره دیگه تصویر این امکان رو ایجاد میکنه که خیلی از دوستان تصور کنن یک داستان کلیشه ای مربوط به دفاع مقدس و شهدا هست و از خوندنش منصرف بشن :) آره تازه نبود اما دوست داشتم یک داستان عاشقانه بنویسم که بتونه دوباره داستان های عاشقانه رو از حالت کلیشه و تکرار بیرون بکشه و بگه هنوز هم عشق حرفی برای گفتن داره :) " ممنونم عزیزم بابت این همه لطف و بزرگواری که نسبت به بنده داری " انشالله تو هم موفق باشی خانوم :)
آبتا-۱۵۱ :)
آبتا-۱۵۱ :)
٩٥/٠١/١٤
١
٠
عالی بود.خیلی احساس تو این متن جا گرفته بود.خوشحالم ک به حقتون رسیدید و برگزیده شد این نوشته ی عالی :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
شما بزرگوار هستین که نوشته های بنده رو قابل می دونین :) یک دنیا ممنونم که وقت گذاشتین :)
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠١/١٤
١
٠
امان از این تصاویری که روی مطلب ها میذارند دوستان :/ کلا وظیفه ی لو دادن داستان رو بر عهده دارند این تصاویر دی:... داستان عالی بود، مخصوصا بخش پایانی و توصیف بدن ناقص حسین ... موفق باشید خانم حبشی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
از " امان از تصاویر " که بگذریم با تغییر دادن " عنوان داستان " چیکار کنیم ؟ :)) لطف دارین جناب یاسون ... توصیف بدن یک مشت استخوان شده ی حسین ... :( تشکر که وقت گذاشتین :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/١٤
١
٠
داستانی بود با حس های قشنگ :) آفرین به شما خانوم حبشی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
احساس وقتی حقیقی باشه " قشنگ میشه " تشکر جناب خرسندی :) مرسی که وقت گذاشتین :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠١/١٤
١
٠
یاد فیلم شیار ۱۴۳ افتادم آخرش. توصیفات عالی بودند. همه ش توصیف بود اصلا. یه جا رنگ چشم رو گفته بودی کبالت رنگ که من نفهمیدم یعنی چه رنگی ولی بعدش توی شکوفه های فیروزه ای فهمیدم یعنی چه رنگی! عکس مطلب هم که همه چیو لو داد کلا متاسفانه! بعضی تشبیهات چندبار تکرار شده بودن و این حجم از تشبیه و توصیف منو یاد کتاب تنهایی پر هیاهو انداخت! متاسفانه تو این داستان همش فک می کنم جریان وجود نداره، جلو نمیره. ولی همه این مدل داستان رو دوست دارن! البته این مشکل منه چون شاهکارها همه همینطوری بودن ؛) پس این داستان هم موقعیت شاهکار واقع شدن رو داره... امیدوارم برگزیده بشه :) موفق باشی دوستم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
یاد اون فیلم بخیر، عاشقانه ی غم انگیزی بود... آره توصیف زیاد داشت راستش اینکار عشق منه :) کبالت یک سنگ قیمتی آبی رنگ هست :) حقیقتا من هم از تکرار زیاد لذت نمی برم با اینکه به قول تو همین نوع داستان ها اغلب شاهکار شناخته میشن اما واقعا انتهای داستان به تکرار اون دو جمله احتیاج داشتم :) شاهکار بودن از خودته فرانک بانو ! خیلی لطف کردی که وقت گذاشتی عزیزم :)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠١/١٤
١
٠
اخییی :( چه دلگیر .. و قشنگ
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
چه دلگیر و چه قشنگ :) ممنونم غزاله بانو :) راستی سوال کرده بودین این داستان واقعی هست یا نه ؟ راستش اگر بگم تخلیلی هست دروغ گفتم و اگر بگم واقعی باز هم دروغ گفتم ... بعد در موردش توضیح کامل میدم :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
میخوایم کلیشه ای بگم خیلی خوب بود. آفرین بر شما صدآفرین بر شما
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
١
٠
شنیدن " آفرین " هیچ وقت کلیشه ای نمیشه :) ممنونم که وقت گذاشتین :) خوبی از خودتونه.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠١/١٤
١
٠
اول که حجم متن رو دیدم ، گفتم یعنی میتونه منو جذب کنه یا قراره از خوندنش خسته بشم ... اما تبریک میگم ، واقعا زیبا بود و از خوندنش لذت بردم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
٢
٠
خوشحالم که داستان نا امیدتون نکرد :) متشکرم، لطف کردین که زمان گذاشتین :)
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠١/١٤
١
٠
اولش فکر کردم یک عاشقانه ساده و معمولیه ولی آخرش عالی بود... :(
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
٢
٠
من از عاشقانه های معمولی لذت نمی برم :) از اینکه خوشتون اومده بسیار خرسند شدیم :) تشکر که وقت گذاشتی بآنو :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٥
١
٠
بابا همه تعریف تمجیدا رو کردن که! گویا من دیررسیدم واسه تعریف کردن خخخخخ
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
شما خیلی لطف دارین، دوستان شرمنده کردن :) ممنون.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٥
١
٠
مثه همیشه خوب و هنرمندانه. حس ها خیلی خوب بیان شده و بود و تصویر سازیه خیلی خوبی داشتید. یکی اینکه چشم کبالت رنگ رو تا حالا نشنیده بودم خدایی!! و یکی دیگه هم اینکه اینم که انتخاب نداشت! اگرم بود خیلی درش مستتر بود!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
ممنونم :) نشنیده بودین چون خالقش خود من هستم :) بله انتخاب هم داشت اما همون مستتر و نیازمند کمی دقت بیشتر :) انتخاب اینکه چطور عاشقی کنیم برای شخصیت راوی و انتخاب بین عشق و وظایف دینی برای شخصیت قهرمان داستان :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٥
١
٠
چقدر قشنگ نوشته بودید!مو به تنم سیخ شدم دیگه آخراش :( فقط کبالت قرمز رنگ میشه تا اونجا که میدونم کاش میگفتید فیروزه ای : )
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٥
١
٠
کبالت صورتی رنگ هم داریم اما مد نطر من نوع ابی تیره هست :) از فیروزه ای درجای دیگری که نوشتم " شکوفه های فیروزه ای " استفاده کردم :) ممنون که وقت گذاشتی بانو .
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/١٥
١
٠
اگه بخوام صادقانه بگم یکبار پارارگراف اولتون رو خوندم اما به گمان اینکه داستان عاشقانه ای عین همه داستانایی که پره دور برمون ادامه اش ندادم، اما الان که تا انتها خوندم لازم میدونم که تحسینتون کنم :) مرسی از بیان زیبای این دغدغه های های زیبا خانم حبشی :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٥
١
٠
ممنون که دوباره برگشتین و خوندین :) لطف دارین :)
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠١/١٥
١
٠
خیلی تاثیرگذار و زیبا.خسته نباشید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٦
١
٠
ممنونم بانو :) خیلی لطف کردین :)
امیر
امیر
٩٥/٠١/١٦
١
٠
داستان به خوبی حس جوون های امروز رو با اتفاقات سال های بعد جنگ مرتبط کرده، کنایه های قشنگی به حس انتظار داشت ،انتطارهای دیروز و انتظارهای امروز،نوشته زیبایی بود،تبریک می گم به شما
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٦
١
٠
حس انتظار... تشکر که وقت گذاشتید :)
zakhar
zakhar
٩٥/٠١/١٦
١
٠
احساسات رو قشنگ تداعی کرده بودین :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٦
١
٠
لطف دارین ... ممنون که خوندین و وقت گذاشتین :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/١٧
١
٠
ادبیات جنگ را خیلی دوست دارم.به نظر من هر کس که اهل قلم هست و نوشتن ،باید برای همیشه زنده موندن این ادبیات این ایثار قلم بزنه.هنوز خیلی از وداع ها و دیدار ها و حسرت ها مونده که داستان نشده.و من خیلی ممنونم که انتظار زن های روزگار درد و حسرت رو به زیبایی روایت کردی بانو
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٧
١
٠
شما استاد ما هستین بانو... لطف کردین که وقتتون رو برای داستان بنده گذاشتید و نظر دادین :) تمام سعیم رو برای جداب و شیرین نوشتن داستان رنج و عشق آدم هایی که از خوشی هاشون گذشتن تا در نهایت سربلندی به خدا برسن به کار خواهم گرفت.
m_haghkhah
m_haghkhah
٩٥/٠١/١٧
١
٠
به شدت عالى بود. واقعا لذت بردم از اين حجم احساسات تو كلمات و اين تشبيهات غريب اما قشنگ. خيلى خسته نباشيد :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٧
١
٠
به شدت ممنونم که افتخار دادین و داستان بنده رو مطالعه کردین :D لطف دارین :) تشکر.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٢٤
١
٠
سلام. من این متن رو همون روز ارسالش خوندم. این متن «یادداشت» فوق العاده ای و نه یک «داستان»! چون چند تا از ویژگی های داستان رو نداره. در هر صورت، خیلی دلنشین بود. ** یه نکته راجع به، به کار بردن توصیفاتی مثل «چشم‌های کبالت رنگت». هر چند این توصیف، نوآورانه ست و کمتر جایی دیدیمش، ولی نوآوری ها هم باید یه شرط رو رعایت کنند، اونم انتقال مقصود مورد نظر نویسنده به خواننده ست. توی نظرات هم دیدید که پرسیدند:« کبالت چیه و چه رنگیه؟!» خیلی از ما، کبالت رو نمی شناسیم! بهتر بود از یه چیز مشهور و مانوستر استفاده میشد.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٢٧
١
٠
این یک داستان هست فقط " یکی بود یکی نبود آخرش نداره " . بنده خودم خیلی اوقات کلمات و توصیفاتی رو خوندم که معانی اون ها رو نمی دونستم اما بعد از اینکه توی کتاب مورد نظر دیدم و برام نا آشنا اومده دنبال معنی و مفهومش گشتم. ما میخونیم که یاد بگیریم نمی خونیم که اطلاعات گذشتمون رو مرور کنیم " تشکر"
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٣/١٢
١
٠
روایت عاشقانه یک انتظار و سرانجام وصال..داستان خوب بود، مثل چند داستان دیگه ای که ازتون خوندم توصیفات عالی بودن( با این میشه 3 داستان ). و اما نقد، بنظرم هر ترکیب جدیدی هم زیبایی نداره، درسته که سخن نو را حلاوتی دگر است اما چشم کبالتی واقعا محل نداره..چند نفر رو میشناسین که با خوندن کلمه کبالت منظور رو بفهمن؟! جوری نوشته بشه که نیازی به پاورقی نداشته باشه خیلی بهتره..و مورد دیگه اینکه عبارت" توی کیسه را می کاوم" اون کلمه " توی" نامناسبه..درون کیسه بهتره..اینو میگم چون باقی سطور از کلمات و عبارات قشنگ و رسمی تری استفاده شده و ناگهان کلمه "توی" کاملا محاوره میشه..اصلا خودتون بخونین ی بار: توی چیزی را واکاویدن..درون چیزی را واکاویدن..بنظر من که دومی خیلی بهتره..سخن کوتاه کنم..باقی داستان عالی بود و بسی لذت بردم..پیش به سوی داستان بعدی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٢
١
٠
انگار جدی جدی نباید از واژه ی کبالت استفاده می کردم ... خیلی ها اینو تذکر دادن :)) بله کلمه ی" توی " نا به جا هست . حق دارین راستش دوستم بهم گفت " درون " بنویس اما به دلم ننشست . شما چه انرژی دارین :))
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٣/١٥
١
٠
ی متن خوب مطمئنا ب آدم انرژی میده تا بقیه کارای صاحب اثر رو هم دنبال کنه
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
خیلی زیاد لطف دارین :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥