گل‌های سپید/ داستان کوتاه
داستان کوتاه

گل‌های سپید/ داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

گیتی باقری

1

نه ساله دارم، مامان توی حیاط لباس پهن میکند و بابا به گلدانها آب میدهد. صدای زنگ در میآید. بابا داد میزند، در را باز کن. مامان در را باز میکند. ولی باز صدای زنگ در میآید. از جایم میپرم. بیاختیار به سمت آیفون میروم. صدای زنی میگوید حاجخانم در را باز کن. میگویم، ختم انعام طبقهی بالاست. 

صدای به در زدن باران را میشنوم. باران با لباس مدرسه پشت در ایستاده است. سلام میدهد و میگوید حاجخانم مهمون داره، حوصلهام نمیآد برم بالا. لباسهایش را میاندازد روی مبل و دفتر و کتابش را روی میز پهن میکند. 

توی دستشویی مشتِ آب را پخش میکنم توی صورتم تا تمام خوابها شسته شوند. این اولین باری بود که هر سه تایمان را با هم توی خواب میدیدم و من پشت سرِ رفتن آن‌ها گریه نمیکردم. 

باران میپرسد چرا تو قرآن گفته نباید به پدر و مادر بگویم اوف. اوف یعنی چی؟ از دستشویی که بیرون می‌آیم لباسهایم را تند میپوشم تا با سوالهای باران نزنم به جاده خاکی و نگویم به پدر و مادر بد باید همه چی گفت. باران میگوید حاجخانم گفته شب بری بالا پیشش، حالش خوب نیست.

نور تیز پلکهایم را بهم دوخته است. خودم را میبینم که دور مامان و بابا چرخ میزنم. ماشین پشتی داد میزند، چراغ سبزهِ بُرو دیگه. موبایلم بعد از سه زنگ میرود روی پیغامگیر. صدای خانم احدی مثل این چند روز میگوید مادرت آزاد شده و آلان تو آسایشگاست، برو دیدنش. پیغام را پاک میکنم. فرمان توی دستم میپیچد به سمت بیمارستان.

تا درختهای بید کنار خیابان بشوند سی تا جلوی بیمارستانم. از پلهها بالا میروم به عادت همیشه داخل اتاق بیمارها را نگاه میکنم. قطرهای خون که از روکشِ پلاستیکی تخت روی زمین میچکد جلوی اتاق 208 نگهام میدارد. داخل اتاق میشوم و سِرُم را از دستِ مردسفیدپوش بیرون میآورم و میگویم چرا اینطوری شد؟ به مدیا پلیر نگاه میکند. میگویم اگه دو دقیقه گوش نمیدادی این همه خون ازت نمی-رفت. سِرُم را بیرون میآورم. روی بُرد بالای سرش نوشته هومن سعیدی 42 ساله سرطان ریه. مدیا پلیر را روی سینهاش میگذارم و میگویم من سَر پرستار بخشام اگه کاری داشتی با زنگِ کنار تخت خبرم کن.

سهیلا نادری گوشی تلفن به دست میگوید یه بیمار آوردن استاد فلسفه ست، اتاق 208. میگن حافظ قرآنه. در حالی که صدایش را پایینتر میآورد ادامه میدهد زنش چند سال پیش مُرده. سهیلا نادری بانک اطلاعاتی بیمارهاست، میگویم به نظافتچی بگو کف اتاق 208 رو تمیز کند. با تعجب نگاهم می-کند.

 

2

باران لباس پوشیده وسط اتاق منتظرم است. صدای زنگ در میآید. آیفن را برمیدارد. نمیدانم چه می-شنود که با بغض گوشی را میدهد دستم. صدای زن میگوید حاجخانم امروز ختم انعام نداره! 

میگویم حاجخانم سه هفته پیش به رحمت خدا رفتن. زن با صدای لرزان میگوید چه بیخبر. گوشی را میگذارم. پلاستیک شال و لوبیا قرمزِ آدم برفی را که قرار است باران توی حیاط بیمارستان درست کند، از روی میز برمیدارم.

خیابانها از برف دیشب سفید است. باران حرف نمیزند. جلوی میوهفروشی میایستم. داخل مغازه دارم هویجها را جدا میکنم برای صورت آدم برفی که مهرناز جلویم سبز میشود و میگوید تویی سپیده؟ چقدر عوض شدی؟ مهرناز با کنجکاوی میخواهد بداند پدر و مادرم که خارج بودن آمدن یا نه. من هویج به دست از سرما این پا و آن پا میکنم و نمیدانم منظورش از خارج کدام کشور است. میگویم تو چه خبر؟ با دستی روی شمکش میفهماند تا سه ماه دیگر پسرش به دنیا میآید.

من هم با دست به باران اشاره میکنم و میگویم دخترم است. آمدم هویج بخرم برای آدم برفی. میگوید اصلا بهت نمیآد دختر این سنی داشته باشی. نمیگویم دارم مثل همیشه دروغ میگویم و باران نوهی حاج‌خانمِ است که سه هفته پیش قول دادم برایم بشود مثل دخترم. از مهرناز خداحافظی میکنم. هویج-ها را میگذارم روی پای باران و به سمت بیمارستان میرویم.

باران میدود به سمت برفها. جلوی در ورودی هومن سعیدی با احتیاط گُلی را از زمین میکند تا داخل گلدان بگذارد. نزدیکش میشوم و میگویم اگه من فردا پیوند ریه داشتم از اتاقم بیرون نمیآمدم. میگوید اگه از خاک بیرون نمیآوردمش از سرما میمُرد. از دور برای باران دست تکان میدهد.

سهیلا نادری دارد به اورژانس میرود که میگوید یه خانمی زنگ زده بود به اسم احدی، گفت حتما تماس بگیرید. لجم میگیرد از خانم احدی که توی این یک ماه فقط تکرار میکند برو به دیدن مادرت، مادرت حواس پرتی گرفته است. 

لابهلای نالههای مردم نمیفهم کِی ساعت نه میشود و باران کجاست. از پرستاری که به اتاق رادیولوژی میرود میپرسم، باران را ندیدی؟ با دست به اتاق 208 اشاره میکند. باران روی صندلی کنار تخت، کتاب به دست خواب است. 

هومن سعیدی سرش به سمت پنجره ست. انگار که فهمیده باشد توی اتاقم میگوید باران را نیار بیمارستان. میخواهم بگویم قرار بود وقتی آدم برفیاش را ساخت برود خانه، که میگوید هر روز به گلدان آب بده. بذارش جلوی آفتابِ مستقیم. توی زمستان گلهای سپیدی خواهد داد. میگویم فردا ساعت شش باید بروی برای آزمایش. انگار حرفم را نشنیده، به مدیا پلیر اشاره میکند و میگوید برش دار برای توِ. احساس میکنم صورتم قرمز شده است. 

خیابان از سرما خلوت است. باران خواب را میگذارم توی ماشین. مدیا پلیر را در میآورم، دکمهی پلی را فشار میدهم. صدای هومن است که آیهی از قرآن را میخواند و ترجمه میکند.

پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد. به پدر و مادر خود احسان كنيد اگر يكى از آن دو يا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها حتى اوف مگو. با آنها سخنى شايسته بگوى.

 

3

مامان را آوردهام خانه. هر روز صبح وقتی برایش چای میریزم میگوید از بابات بگو. یادش نمیآید که بابا از ناراحتی قلبی توی زندان مرده است و من توی آسایشگاهای که ناظمش خانم احدی بود بزرگ شدم. برایش میگویم خانهمان حیاط بزرگی داشت. عصرها لباسها را توی حوض میشستی و بابا هم به گلدان-ها آب میداد. آنوقت مامان خیره میشود به گلهای سپید داخل گلدانِ کنار پنجره. 

صدای زنگ در میآید. آیفون را بر میدارم. صدای زنی میگوید ختم انعام حاجخانمهِ؟ میگویم درست آمدید. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات