پرواز فرشته‌ها / داستان کوتاه
داستان کوتاه

پرواز فرشته‌ها / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

نسرین پرک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

مامان تکانم می‌دهد: «عزیزم پاشو! چی شده، چرا توی خواب داد می‌زنی؟»

در تخت‌خواب می‌نشینم. قلبم تندتند می‌زند. خیس عرق شده‌ام. دهانم تلخ است. دلم آشوب می‌کند. می‌روم دست‌شویی و چندبار دست و صورتم را می‌شویَم. هنوز عق می‌زنم. حس می‌کنم دهانم بوی لجن می‌دهد. می‌آیم بیرون. مامان می‌پرسد: «خوبی دخترم؟ بیا سر میز یک چایی‌نبات بخور، شاید نفخ کردی!» می‌خواهم بگویم خوب نیستم؛ اما نمی‌توانم. مامان ادامه می‌دهد: «حالا چی خواب می‌دیدی؟ خیر باشه!» بابا می‌نشیند سر میز. می‌گوید: «خواب بعد از سپیده‌دم تعبیر نداره؛ کابوسه.»

سرم گیج می‌رود. چشم‌هایم تار می‌بیند. می‌خواهم خودم را برسانم به مبل راحتی توی هال. می‌خورم به مجسمه‌ی برنزی کنار دیوار. من و مجسمه پرت می‌شویم روی کارناوال شیشه‌ای و فرشته‌های بال‌دار پرواز می‌کنند تا روی قالیچه‌ی ابریشمی.

***

دراز کشیده‌ام روی تخت. مامان زنگ زده به خاله‌مهین. خاله تب‌سنج را گذاشته زیر زبانم. فشار خونم را ‏می‌گیرد و قندم را کنترل می‌کند. به مامان می‌گوید: «نگران نباش! چیزیش نیس، از استرسه. هم دانشگاه ‏می‌ره، هم کلاس‌های هنری، هم ورزشی. حالا هم که این آقای مهندس پاپیچش شده. یه‌کم از کلاس‌های ‏غیردرسی‌ا‌ش بزنین خوب می‌شه. اصلاً برنامه‌ی امشب رو کنسل کنین.» مامان می‌گوید: «حرف تو دهنش نذار! ‏چندتا از اون آمپولای مرده‌زنده‌کن رو بهش بزن. برنامه‌ی امشب رو نمی‌تونم کنسل کنم.»

یک لیوان شیر و ‏عسل سرمی‌کشم. حالم بهتر می‌شود. صدای بابا را از توی اتاق می‌شنوم: «چه‌طوری مهندس! چی، میل‌گرد ‏چهارده؟ نه جون مهندس خبر ندارم! چند روزه نرفتم سر ساختمون.» 

طبق معمول بابا تقصیر را می‌اندازد ‏گردن مدیر پروژه و او پاس می‌دهد به سرپرست کارگاه. آخر سر هم، همه متفق‌القول می‌گویند: «چهارده با ‏شانزده زیاد توفیری نداره، داره مهندس؟» البته آقای مهندس بعد از گرفتن حق‌الحساب، تأیید می‌کند: «نه ‏نداره!»

ساعت نُه‌بار دینگ‌ودانگ می‌کند. مامان تصویر مریم‌خانم را در آیفون می‌بیند و قبل از این‌که زنگ ‏بزند، در را باز می‌کند. مریم‌خانم، هر روز ساعت نُه می‌آید و ساعت سه بعدازظهر می‌رود. انگار این‌جا شرکت ‏است! مامان به مریم‌خانم می‌‌گوید: «مریم‌جون! امشب مهمون داریم، می‌خوام خونه برق ‏بزنه. تمام ظروف توی بوفه، روی اُپن، دکوری‌ها، گلدون‌ها، لوسترها و آینه‌ها، همه رو با محلول آب و ‏سرکه برق بنداز.» مریم‌خانم بلند می‌شود ،استکان چایی را آب می‌کشد. می‌گوید: «چشم خانم!» مانتویی ساده و گشاد پوشیده‌ام. مغنعه‌ام را کشیده‌ام جلو. مریم خانم با تعجب نگاهم می‌کند. مامان می‌گوید: خواب‌نما شده! من ‏خداحافظی می‌کنم. مامان دوباره تاکید می‌کند: «با آژانس برو. با این حا‌لت پشت ماشین نشینی، خطرناکه!»‏‎

***

‎نشسته‌ام توی ‏تریا. دستم را گذاشته‌ام زیر چانه و زل‌زده‌ام به برگه‌های A4 روی میز. برگه‌هایی که حاصل تحقیق یک ترم ‏من‌ است درباره‌ی سبک زندگی اسلامی. وقتی شروع به تحقیق کردم، نمی‌دانستم حاصلش این چند صفحه می‌شود ‏و یک عالم دگردیسی فکری! حالا به چیزهایی فکر می‌کنم که قبلاً اصلاً برایم مهم نبود؛ مثل پولی که خرج ‏می‌کردم. برایم مهم نبود که چه‌طور به دست آمده. فقط برایم مهم بود که از مد عقب نمانم. مبادا روسری، مانتو، ‏شلوار و کفشم با هم ست نباشند. همه‌ی دغدغه‌ام این بود، اجناسی که می‌خرم بِرند باشند؛ بِرند اصل نه قلابی.‏‎

‎با صدای زنگ تلفن و دیدن عکس مادرم روی صفحه، دستم را از زیر چانه برمی‌دارم و راست می‌نشینم. مامان ‏می‌گوید: «از دانشگاه یک‌راست بیا خونه؛ نری بادی بیلدینگ! برات وقت آرایشگاه گرفته‌ام.» ‎ مثل یک عروسک ‏کوکی می‌روم خانه و بعد آرایشگاه. حالا هم نشسته‌ام روی مبل سلطنتی مقابل آقای مهندس و مادرش. بر خلاف اصرار مادرم چادر پوشیده‌ام و آرایشم را کمی پاک کرده‌ام. 

مامان ‏می‌گوید: «مهریه به سال تولد دخترم!» مادر آقای مهندس با لبخند می‌گوید: «می‌دونین که توی نوشتن ‏معمولاً از هزاروسیصدش فاکتور می‌گیرن؛ می‌نویسن هفتادودو. شما هم فاکتور بگیرین؛ بگین هفتادودو. ‏یه صفر ناقابل هم پسرم می‌زاره جلوش، می‌شه هفتصدوبیست؛ خوبه؟» مادرم قاه‌قاه می‌خندد: «من ریاضی‌ام ‏ضعیفه؛ بلد نیستم فاکتور بگیرم!» بابا می‌گوید: «آقای مهندس دستش تو کاره. ما فاکتورامونو کم‌تر می‌نویسیم، ‏بیش‌تر می‌گیریم.» هیچ‌کس نظر مرا نمی‌پرسد. 

آقای مهندس حواسش به آی‌پد روی میز است. گاهی به من نگاه می‌کند و لبخند می‌زند .مامان سررسید را می‌آورد. ورق می‌زند. می گوید: "دنبال یه روز تعطیل و خوب می‌گردم." بعد رو می‌کند به مادر آقای مهندس.می‌پرسد: "شما یک باغ تالار آشنا سراغ ندارین؟ "

دود سیگار بابا و اقای مهندس بالای سرشان قاطی می‌شود و بعد محو. مادر آقای مهندس می‌گوید: «چرا! منتها خارج از شهره، یه جای دنج وآروم» نگاهم مانده روی گوشواره‌های بلندو سنگین مادر آقای مهندس و شالی که از گریپسش آویزان است. بابا می‌پرسد: «کجا هست؟» آقای مهندس یک سیب سرخ و درشت برمی‌دارد. می‌گوید: «جای خوبیه فردا می‌برمتون ببینین، اگه نپسندیدین جای دیگه می‌گیریم» مادر آقای مهندس شالش را می‌کشد جلوتر می‌گوید: «می‌پسندین، فقط باید مهموناتونو دست چین کنین، اونایی رو که می‌دونین خشکی مقدسند دعوت نکنین، می‌دونید که...» و می‌خندد. 

بلند می‌شوم می‌روم توی اتاق. مامان می‌آید دنبالم. «چی شده عزیزم باز حالت خوب نیست؟ یکم دیگه تحمل کن، اینا که رفتن بیا استراحت کن.» می‌گویم: «مامان اجازه بدین بیشتر فکر کنم. عجله نکنین» مامان تکیه می‌دهد به دراور و حتما فکر می‌کند به ازدواج‌های ناموفقی که دیده یا شنیده. می‌گوید: «خوشبختی یه بار در خونه آدم رو می‌زنه» خودم را لوس می‌کنم: «پس صبر کنیم تا بزنه» لپم را می‌کشد: «پررو نشو، فقط یه هفته» 

مامان در را باز می‌کند. صدای خنده بابا ، آقای مهندس و مادرش می‌ریزند تو. دلم می‌خواهد با یکی حرف بزنم. یکی که بتواند کمکم کند. برگه‌های تحقیقم را برمی‌دارم. حال همان اعرافیونی را دارم که بین بهشت و دوزخ ایستاده‌اند و به رحمت خدا امیدوارند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد
محمد
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
متن سطحی بود و از هیچ زیرمتنی بهره نمیبرد. شعارزدگی آنقدر واضح بود که حتی اجازه نمیداد مخاطب از سطح جلوتر بره
ثمین
ثمین
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
خیلی خوب پرداخت شده بود به دغدغه های دختری که سردوراهی مانده است
جلال
جلال
٩٥/٠١/٣٠
٠
٠
بسیار عالی بود،ممنونم
جواد
جواد
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
خوب بود. تشکر می کنم.
Rada1997
Rada1997
٩٥/٠٦/٢٦
٠
٠
با کمال احترام بنده هم لذتی نبردم امیدوارم اینده موفق باشید
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥