با دو چشم بسته و یک انگشت اشاره / داستان کوتاه
داستان کوتاه

با دو چشم بسته و یک انگشت اشاره / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

معصومه دهنوی

شغل که تقسیم میکردند، توی حال و هوای بچگی بودم و به یک نقاب سیاه و یک شنل فکر میکردم که توی باد موج میخورد و میرقصید. با خودم گفتم چه باحال، دو تا از انگشت‌هایت را روی زبانت می‌گذاری و سوت می‌زنی و بعد یک اسب نجیب می‌دود طرفت و تو هم از یک بلندی چپکی می‌پری روی پشتش و می‌روی پی زندگی‌ات بدون این‌که کسی بشناسدت یا این‌که با چند نفر یک گروه درست می‌کنی و با یک تیر و کمان روی کول، از بالای درخت‌های جنگل منتظر آدم پولدارها می‌نشینی که از دستت کلافه شده‌اند. توی حال و هوای بچگی که بودم انتخاب‌هایم را خیلی ظریف و ریز همین‌طوری توی کله‌ام می‌چپاندند؛ توی کله‌ی من و خیلی از بچه‌های دیگه.

آن روز مثل فال با چشم‌های بسته استخاره کردم، زیر لب دعا نکردم. انگشت اشاره‌ام را راست روی این شغل گذاشتم و انتخاب کردم. روزگار با این انتخاب نحس زمینم نزد اما ...

یک محله‌ای توی شهر بود مال آدم پولدارها، حالا یا محله آدم‌هایش را پولدار کرده بود یا آدم پولدارها محله را آورده بودند قاتى از ما بهتران، من که خبر ندارم، تاریخ‌دان که نبودم.

پسرخاله‌ام توی آن محله بقالی داشت که یک‌چیز قشنگ‌تر از بقالی به آن می‌گفت و هر وقت می‌گفتم بقالی رو ترش می‌کرد. توی مغازه‌اش می‌نشستم و زاغ مردم را چوب می‌زدم و رفت‌وآمدشان را خیلی فرز و حرفه‌ای از گوشه‌ی چشم می‌پاییدم.

تا این‌که یک پیرزن را نشان کردم که تک و تنها توی یک خانه‌ی درندشت زندگی می‌کرد.

با خودم گفتم چی بهتر از این.

چند وقت دور خانه‌اش می‌چرخیدم. هیچ‌کس به خانه رفت ‌و آمد نداشت، زمینی پر خار و خاشاک از زیر یکی از دیوارهای حیاط خانه جا خالی داده بود. دیوار کمی کج و کوتاه بود و اگر روی پنجه‌ی پا می‌ایستادی به خوبی توی حیاط را می‌دیدی. اول شب که می‌شد یک لامپ بیفروغ و کم‌نور توی یکی از اتاق‌ها روشن می‌شد؛ و از پشت پرده حرکت پیرزن را می‌دیدم که برای نمازهای بی‌شمارش آماده میشد. دو شب کشیک کوتاهی دادم و شب سوم بعد از سر زدن به یک خانه‌ی خالی دیگر با شروع یکی از نمازهای بی‌وقت پیرزن آهسته از دیوار بالا رفتم و توی حیاط پریدم، پشت سایه درختان قایم شدم. فقط صدای باد را می‌شنیدم که بین شاخه‌های درختان برای خودش میرفت و می‌آمد. با خودم گفته بودم آهسته توی خانه میروم و جواهرات پیرزن را برمیدارم و بدون این‌که بترسانمش از در بیرون میزنم.

خانه در سکوت مطلق بود. پاورچین از پله‌ها بالا رفتم. چهارچشمی پیرزن را می‌پاییدم. از پشت پرده شبح‌اش را می‌دیدم. از در وارد شدم. خانه بوی هیچ‌چیز را نمی‌داد. انگار خاکستر مرگ و سکوت همه‌جا پاشیده بودند. هوای تابستانی عالی بود و جان می‌داد که روی ایوان خانه دراز بکشی و ستاره‌ها را نگاه بکنی. داشتم توی دلم برای آن خانه قدیمی غر می‌زدم که مردم چه شانس‌ها دارند. پاورچین از روی موکت‌های راهرو گذشتم و با خودم گفتم جواهراتش حتماً توی جعبه‌ای روی طاقچه‌ای، چیزی است. حتی صدای زمزمه‌ی ذکر نماز پیرزن را نمی‌شنیدم. وارد اتاق کناری شدم. تاریک تاریک بود. جلو رفتم و دستم را روی طاقچه‌ی گچی کشیدم. ذره‌ای از نور مهتاب از پنجره به داخل می‌تابید. چشم‌هایم کم‌کم به تاریکی عادت می‌کرد. روی طاقچه عکس پسر جوانی را گذاشته بودند. سرم را نزدیک بردم روی قابش نوشته بود پاسدار شهید.

صدای خش‌خشی از کنار پایم شنیدم. تمام موهای تنم سیخ شد و انگار لیوانی آب سرد روی سرم ریختند. سریع برگشتم و به کنار پایم نگاه کردم.

دو جفت چشم کنار پایم روی تشک سفید

و یک کپسول هوا که کنار بدنه‌اش زیر نور مهتاب برق می‌زد.

هل شدم. قلبم به‌شدت شروع به زدن کرد. برگشتم که فرار کنم موکت زیر پایم جمع شد و به پهلو روی زمین افتادم. یک جفت گوشواره‌ای که از خانه‌ی قبلی کش رفته بودم از جیبم درآمد و کنار تشک سفید افتاد.

دستش توی تاریکی لغزید و روی گوشواره‌ها افتاد. سینه‌اش خس‌خس می‌کرد. نای تکان خوردن نداشت. خوب که دقت می‌کردی یک مرد جوان بود. انگشتم را بالا بردم و روی بینی‌ام گذاشتم و درحالی‌که از ترس می‌لرزیدم زیرآب گفتم: جان مادرت سروصدا نکن.

دستش بالا آمد. گوشواره‌ها از نوک انگشتانش آویزان شد؛ و من بدون این‌که آن‌ها را بگیرم پا به فرار گذاشتم.

هنوز پس از سال‌ها آن صحنه،

گوشواره‌ها،

دست لرزان یادم هست.

از آن موقع هر شب با خودم فکر می‌کردم که روح پسر پیرزن را دیده‌ام. بعداً یک‌جوری از پسرخاله‌ام درباره‌ی پیرزن پرسیدم که بو نبرد، بااین‌حال پسرخاله که از سابقه‌ام خبر داشت پشت پلکی برایم نازک کرد و من از حرف‌هایش این‌طور فهمیدم که:

آن مرد که آن شب دیدمش پسر دوم پیرزن بود که موج جنگ بدجور بهش خورده بود. نور و صدا خیلی جسمش را اذیت می‌کرد. همیشه توی سکوت و تاریکی زندگی می‌کرد.

تا مدت‌ها مدام با خودم می‌گفتم آخر این چه انتخابی است که این دو تا پسر پیرزن کرده بودند.

پارسال توی هیئت که بودم از یک انتخاب دیگر شنیدم. انتخابی که زیاد درکش نمیکردم. انتخابی که در یک صحرا انجام شده بود و لابهلای آن هم شنیدم که یک عده آنجا مثل من گوشواره‌ی دختربچه‌ها را می‌دزدیده‌اند. تا آن روز، روزگار با این انتخاب نحس زمینم نزده بود اما ...

یک روز خودم با دست‌های خودم کاسه، کوزه‌ی زندگی‌ام را به زمین کوبیدم.

راستی...

چی شد که این انتخاب را کردم؟!

با دو چشم بسته و یک انگشت اشاره... 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
تبلیغات
تبلیغات