اسنوب شناسی!
اسنوبیسم چیست و از کجا آمده؟

اسنوب شناسی!

نویسنده : A_ReBeL_H

اسنوبیسم از آن دسته پدیده‌هایی است که شاید اسمش به گوش‌مان نخورده باشد؛ اما روزانه با انواع مختلفش سر و کار داریم.

واژه اسنوبیسم برعکس اکثر اصطلاحات و لغات انتزاعی مربوط به علوم انسانی و طبقات و اقشار در زبان غربی، ریشه یونانی یا لاتین ندارد؛ و هیچ نشانه‌ای از استعمال این کلمه در متون سیاسی و اجتماعی، یا حتا طنز و هجو، تا قرن هجدهم یافت نشده است. در آن زمان هم در زبان محاوره‌ای مردم انگلستان به معنی کفاش یا به‌طور دقیق، پینه‌دوز به کار می‌رفت؛ سپس برای تحقیر عوام به کار گرفته شد، اما از نیمه قرن نوزدهم به بعد، رفته‌رفته جهت آن عوض شد و به طرز فکر کسی اطلاق شد که مردم عامی را تحقیر می‌کند و اهل تفاخر است.

می‌توان گفت که اسنوبیسم پدیده‌ای ست فرهنگی مربوط به عصر جدید و به ساخت امروزی طبقات اجتماعی.

صفت اسنوب همواره و در همه زمینه‌ها منفی بوده است. احتمالاً الآن از خودتان می‌پرسید که اسنوب کیست؟ «کسی که میل دارد جزو خواص باشد» اسنوب است؛ «کسی که با سماجت از کسانی که آن‌ها را بالاتر از خودش می‌پندارد تقلید می‌کند، آن‌ها را چاپلوسانه می‌ستاید یا مبتذلانه می‌کوشد با آن‌ها درآمیزد» اسنوب است؛ «کسی که به اظهار علاقه آدم‌هایی که آن‌ها را زیردست می‌پندارد، جواب سر بالا می‌دهد و به برتری خویش اطمینان دارد» اسنوب است؛ اسنوب «به درست یا غلط متوجه شده که معلومات یا سلیقه‌اش در یک زمینه بالاتر از دیگران است یا زمینه‌های موردعلاقه یا اسباب سرگرمی او بالاتر از علایق دیگران است»؛ و در آخر «کسی که عقاید و رفتارش ناشی از ستایشی مبتذل نسبت به ثروت و موقعیت اجتماعی دیگران است» اسنوب است. این‌ها تعاریفی نسبتاً کلی هستند که یافتن نمونه‌هایی برای آن‌ها دشوار نیست.

برای مثال: اسنوب فردی است که کتابی را دوست دارد اما ازآنجا که در آن زمان کتاب موردنظر فراگیر شده و اکثراً کتاب را می‌شناسند، آن را نمی‌خرد تا جزو خواص باشد.

وقتی تعاریف ذکر شده را تجزیه کنیم به صفات و حالاتی در مایه دانش اندک، جلافت، سبک‌سری، نوکیسگی، ابتذال، تقلید کورکورانه و تعصب‌آمیز از مد و چیزهای زودگذر دیگر، ادای اقشار بالاتر یا فهمیده‌تر را درآوردن، میل به آشنا جلوه کردن با اشخاص مشهور؛ اصرار به حضور در مجامع مهم و اماکن مجلل، پرخرج و ... می‌رسیم.

با این‌همه، اسنوبیسم مفهوم تودرتویی است که ممکن است حاوی صفاتی متضاد باشد. گوشه‌گیر یا معاشرتی بودن صفاتی متمایز از یکدیگرند, اما اشتیاق بی‌حد به معاشرت با اشخاص ثروتمند یا مشهور ممکن است به همان اندازه اسنوبیستی باشد که اصرار در دمخور شدن با آدم‌هایی از طبقات فرودست‌تر، ظاهر با این توجیه که پائین‌دستی‌ها و گمنام‌ها انسان‌ترند؛ اما درواقع به این سبب که فرد در معاشرت با آن‌ها می‌تواند احساس کند از معاشرانش بالاتر است. به همین ترتیب تجمل‌پرستی و اصرار به درویش نمایی، صفاتی جداگانه‌اند؛ اما هرکدام از آن‌ها را می‌توان به‌نوعی اسنوبیسم، یا اسنوبیسم در دو شکل متفاوت اما همزاد، تعبیر کرد. حتا ممکن است با اسنوبیسم معکوس روبه‌رو شویم، یعنی عیب‌جویی مصرانه از هر چیز یا هر کس که نشانی از ثروت یا برتری اجتماعی دارد به امید این‌که ثابت شود شخص عیب‌جو اسنوب نیست.

باسواد پنداشتن خود، مطالعه بسیار پایین و ادعای بسیار بالا و دادن تزهای مختلف در جلسات مختلف از بدترین نمونه‌های اسنوبیسم است که در قسمت بعد در بخش اسنوبیسم در هنر به آن می‌پردازیم.

در زبان فارسی کلمه اسنوب تاکنون در زبان مردم کوچه و بازار کاربرد نداشته است؛ مردم عادی یکدیگر را خسیس، اهل بریزوبپاش نمایشی یا مجیزگو می‌نامند، اما اسنوب نمی‌نامند.

ویلیام تَکِری، روزنامه‌نگار و رمان‌نویس انگلیسی قرن نوزدهم، یکی از نخستین مفسران و شارح اسنوبیسم بود. ازنظر وی، اسنوبیسم تا حد زیادی تلاشی است آگاهانه برای دستیابی به موقعیتی یا چیزی، نه صرفاً پیروی از آداب‌ورسوم درست یا نادرست. در ابتدای کتاب اسنوب ها اعلام می‌کند: «بعضی اسنوب ها نسبی و برخی مطلق‌اند. منظورم از مطلق این است که چنین اشخاصی در همه‌جا و در همه مجامع، از صبح تا شب و از شباب تا لب گور، اسنوبیسم فطرتاً در آن‌ها به ودیعه نهاده شده؛ و دیگران کسانی اند که تنها در بعضی شرایط و روابط اسنوبند.» و در پایان کتابش هم این نتیجه را می‌گیرد: «شمایی که از همسایه‌تان بیزارید اسنوب هستید. شما که دوستان خودتان را فراموش می‌کنید تا با دنائت دنبال آدم‌هایی بالاتر از خودتان راه بیفتید اسنوب هستید. شما که از فقر خویش شرمنده‌اید و وقتی اسمتان را می‌آورند سرخ می‌شوید اسنوب هستید. و همین‌طور شما که به اصل و نسب خویش می‌نازید یا به ثروتتان افتخار می‌کنید.»

پدیده اسنوبیسم در وهله اول تا حد زیادی مربوط به جوامع سنتی گرا درروند تغییرات عمیق اجتماعی ست. دوم نوعی برداشت است که درنتیجه نبردهای طبقاتی به وجود می‌آید. و در آخر، از یک‌سو طرز فکر کسی است که از بالا به فرودست‌ها نگاه کند و بر سر همه منت بگذارد؛ و هم طرز تلقی آدمی است که از پایین به بالا نگاه می‌کند و بر این عقیده هست که آدم‌های صدرنشین. به‌حکم بالاتر بودنشان، هرچه هستند بهترند و هر کاری که می‌کنند درست‌تر است.

در آخر این قسمت به مفهوم رودربایستی می‌رسیم: «دیگران تصور می‌کنند من صاحب تجملات هستم و آشپز و پیشخدمت دارم - در واقع یعنی دوست دارم که دیگران چنین تصویری از من داشته باشند؛ بنابراین نباید در صف نانوایی بایستم یا کفشم را شخصاً واکس بزنم. اگر هم ناچار به انجام چنین کارهایی بشوم آن‌ها را در برابر چشم دیگران انجام نمی‌دهم.» موضوع شأن ناشی از همین تلقی است: «تلاش برای انطباق دو تصویر بر یکدیگر؛ تصویر خویش در ذهن خویشتن و تصویر خویش در چشم دیگران.» رودربایستی به‌طور دقیق‌تر و در وجهی حاوی عمل و حرکت یعنی نگاه کردن فرد به خویش در حالتی که دیگران با تحسین به او نگاه می‌کنند. مفهوم رودربایستی از همین‌جا نشئت می‌گیرد که تصویر فرد در چشم خویش مبتنی بر تصویری باشد که گمان می‌کند دیگران از او دارند، و چون میل دارد این تصویر هر چه بهتر باشد، واقعیت و غایت مطلوب را باهم یکی می‌گیرد و شخص در میان دو آینه متقابل واقع می‌شود: تصاویر اول و دوم و دهم و شانزدهم از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند و هر یک ادامه و تکرار دیگری است. من باید در محلی خاص حضورداشته باشم یا دست به اقدامی حقیر نزنم چون از من چنین انتظار می‌رود و تصویر من در چشم دیگران ایجاب می‌کند که این‌طور دیده شوم، وگرنه در نظر دیگران سقوط می‌کنم و تصویری از من ایجاد خواهد شد که پشیزی نمی‌ارزد. اسنوب آدمی است که میل دارد باور کند تصویر واقعی و نهایی‌اش در چشم دیگران همانی است که خودش خیال می‌کند؛ مثل بازیگری که ادعا می‌کند شاه‌عباس یا اسکندر است، تماشاچیان خیلی راحت ادعایش را می‌پذیرند. اسنوب عمر خویش را در برابر دوربین فیلم‌برداری موهومی یا روی صحنه‌ای فرضی سپری می‌کند.

ادامه دارد ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨