اشتباه‌ها، انتخاب‌ها، اتفاق‌ها / داستان کوتاه
داستان کوتاه

اشتباه‌ها، انتخاب‌ها، اتفاق‌ها / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

حسین روحانی

زن گفت: «بومی اینجا نیستید؟»

مرد گفت: «بومی؟ نه بومی این‌جا نیستم، این‌جا به دنیا نیامدم. زادگاه من خیلی دوره ولی پانزده سال زندگی در یه جای دیگه خود به خود آدم رو بومی می‌کنه. حتا لهجمم عوض شده اما وقتی یه مشتری میاد مجبورم کتابی حرف بزنم.»

زن گفت: «کجا باید بخوابم؟»

 - دو دست لحاف تشک داخل اتاق خواب هست. از کجا فهمیدید اهل اینجا نیستم؟

زن پاسخ نداد، فقط سقف و دیوارها را می‌دید حتا به مرد هم نگاه نکرد. از پذیرایی داخل اتاق خواب شد ولی مرد هنوز وسط پذیرایی ایستاده بود. وقتی زن از اتاق خواب بیرون آمد گفت: «دستشویی کجاست؟»

مرد گفت: «دستشویی حیاطِ. مشترکِ. ولی یک جورایی فقط مسافرها ازش استفاده می‌کنند. من زیاد خونه نمی‌مونم. غیر از منم کسی  اینجا زندگی نمی‌کنه.»

زن گفت: «شما داخل همون اتاقِ گوشه حیاط زندگی می‌کنید؟»

مرد گفت: «آره. حتا زمانی هم که مسافر نیست باز اونجا زندگی می‌کنم. برام کافیه. خودم تنهام.» سپس مرد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «چرا من رو انتخاب کردی؟ سه نفر قبلتر از من کنار جاده وایستاده بودند، چند نفر هم بعد از من. چرا جلو من نگه داشتی؟»

زن گفت: «وقتی نفر اولی رو که ویلا کرایه می‌داد دیدم رو ترمز زدم و وقتی ماشین ایستاد از شانس جلوی تو وایستاد. کاملا شانسی. مثل همون موقع که شانسی جلوم نگه داشتی. مثل همون موقع که شانسی من رو وارد زندگیت کردی. بیست سال پیش بود؟ درسته؟»

مرد گفت: «اولش که سوار ماشینت شدم و یهو دیدم تو پشت فرمونی نزدیک بود سکته کنم ولی وقتی دیدم هیچ توجهی به من نداری گفتم یقین من رو یادت رفته و تصادفی جلوم نگه داشتی. با خودم گفتم مگه میشه من رو یادش رفته باشه؟ میشد؟ نمی‌شد. ولی تو فقط رو به روت رو نگاه می‌کردی. فقط جاده رو نگاه می‌کردی. مگه می‌شد پنج سال زندگی مشترک رو فراموش کرد؟ می‌شد؟ ولی قیافه تو جوری بود که انگار من رو فراموش کرده بودی.»

زن گفت: «تلوزیونش کار میکنه؟»

مرد گفت: «آره. تلوزیونش کار میکنه. همیشه هم یکی از کانالاش فیلم پخش میکنه. مثل اون موقع‌ها نیست که فقط جمعه‌ها ساعت چهار کانال یک یه فیلم پخش می‌کرد. یادته؟ می‌رفتی آشپزخونه، تخمه خربزه بو می‌دادی و جفتی چِرق چِرق می‌کردیم و فیلم می‌دیدیم. کل فیلما رو که با هم دیدیم یادمه.»

زن گفت: «همیشه هم صحنه‌ها حساسش دستشوییت می‌گرفت. زمانی هم که من از خونه برای همیشه رفتم تو باز دستشویی بودی. اصلا کل لحظه‌های مهم رو تو دستشویی بودی. تزریق لعنتی.»

زمانی که زن در حال حرف زدن بود مرد به آشپزخانه رفت، یک پارچ پُر از آب داخل چایی سازی که روی اُپن بود ریخت و سپس دکمه‌اش را زد، دستگاه به صدا در آمد. صحبت‌های زن که تمام شد، از گوشه پلک ریمل زده اش قطره‌ای اشک جاری شد اما نمی‌خواست مرد که حواسش به چایی ساز بود متوجه گریه‌اش شود برای همین به طرف پنجره رفت و نظاره‌گر کوه‌های سر سبزی شد که از پشت پنجره خانه معلوم بود. باران به شدت می‌بارید و پنجره بخارآلود شده بود، قطرات باران از پشت شیشه لیز می‌خوردند و چشمان زن را هم با خود به پایین می‌سُراندند. آب جوش آمد. مرد دو فنجان سفید از زیر کمدِ اُپن بیرون آورد و سپس یک کیسه چای داخل فنجان سمت چپی گذاشت. رنگدانه‌های چایی در آبجوش پخش شدند و وقتی مرد دید که چایی رنگ گرفته، کیسه را درآورد و داخل آن یکی فنجان انداخت بعد دوباره کیسه را درآورد و از همان نقطه‌ای که ایستاده بود پرتش کرد داخل سینک ظرفشویی، فنجان‌های چای را داخل سینیِ گلداری گذاشت، به پذیرایی رفت و روی مبل تک نفره زهوار درفته‌ای که گوشه پذیرایی بود نشست. سینی چای را روی میز شیشه‌ای گذاشت که آن‌طرفش یک کاناپه قهوه‌ای بود. مخمل قهوه‌ای رنگ کاناپه به خاطر نشست و برخاست مسافرها براق شده بود و انگار می‌درخشید.

مرد گفت: «لعنت به اعتیاد.» و بعد از داخل قندانی که روی میز بود چند حبه قند برداشت و داخل چایش ریخت. زن از پشت پنجره جدا شد و به روی کاناپه نشست. مرد بلند شد و به پشت پنجره رفت درست جایی که چند لحظه قبلش زن ایستاده بود، به بیرون نگاه کرد، به باران، جنگل، درخت، ابر، پیرزنی با یک سبد روی سرش، ولی با این‌که چشمانش بیرون را می‌دید حواسش جای دیگری بود، انگار داشت بین پیچ و خم‌های مغزش سِیر می کرد.

زن گفت: «این همه قند می‌خوری؟ مرض قند نداری؟ اون موقع‌ها هم خیلی قند می‌خوردی. حتما قند داری. این همه قند؟ چه خبرته؟»

صدای زن سبب شد که مرد سرش را تکان کوچکی بدهد و دوباره حواسش جمع شود، سکوتش را هنوز نشکسته بود و بعد از چند ثانیه گفت: «از وقتی اومدم شمال خیلی چیزا برام عوض شده»

زن گفت: «قند داری؟»

مرد گفت: «نه آزمایش قند دادم، نه چربی، نه کلسترول، نه فشار خون. هیچکدومشون مهم نیست. صبح بلند میشم و تا شب زندگیم رو میکنم. مهم نیست که فردا بیاد یا نه ولی فعلا که پشت سر هم داره فرداها میاد. همیشه فکر میکنم که به خاطر تصادف بمیرم. الان پانزده سالِ که کنار جاده وایمیستم و به مسافرا خونه کرایه میدم. یه روزی می‌دونم که تصادف می‌کنم. مرگی که با تصادف باشه دیگه قند و فشار آدم درش بی تاثیرِ. امروز وقتی جلو پاهام ترمز زدی حتا یه ذره هم خودم رو عقب نکشیدم. نمی‌دونم چرا ولی حس کردم این ماشینی که داره میاد سمتم زیرش قرارِ له بشم. نمی‌دونستم رانندش تویی ولی می‌دونستم له میشم. گفتی می‌خوای سه روز بمونی؟ هر چند روز خواستی بمون. حتا اگه خواستی تا آخرش بمون. تا آخرین روزی که دلت می‌خواد بمون. کلیدا رو اُپنِ.»

مرد چای را نوشید و فنجانش را روی میز گذاشت. نگاهی به زن انداخت که داشت با انگشتش چایش را هم میزد، تا لب فنجانش قند ریخته بود. دوباره نگاهی به صورت زن انداخت، آب دهانش را قورت داد، به طرف در رفت و از خانه خارج شد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
عه؟ داستان‌ا همچنان ادامه دارند؟؟!!!!!!!!!!!!! آقاي حسين روحاني؟ با رئيس جهمور نسبتي نداريد احيانا؟:))))
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
خيلي خوشم اومد از اين داستان... خيييييلي....
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
منم هم :)) واقعا خیلی خوب نوشته شده بود. اینکه ب جای مستقیم گویی از دیالوگ و توصیف برای شناسوندن کاراکترا و تعریف کردن جریان استفاده کرده بود عالی بود. واقعا لیاقت برگزیده شدن رو داشت. خداروشکر ک بازم ادامه پیدا کرد ک هم این داستان بیاد هم داستان های باقی دوستان :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
آره هم خوب شروع شده بود هم خوب تموم شده بود. و به شغل جالبي اشاره داشت:)
m_meisam
m_meisam
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
خیلی خیلی خیلی زیبا
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
دلم برای مرده سوخت ... یکی از معدود داستان هایی بود که معتقدم به حق به مرحله دوم رسیده :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦