مرثیه‌ای جنون آمیز برای رفتنت یا...

مرثیه‌ای جنون آمیز برای رفتنت یا...

نویسنده : m_kargadan

(چگونگی دستیابی به کنسرو لوبیای مطلوب در صبح یکی از روزهای اسفند که سعی داشت ادای بهار را در بیاورد...)

 کنسرو را جلویش گذاشتم.

گفت: خوب یه در باز کنی، چاقویی میاوردی

گفتم: فکر کن.

گفت: یعنی چی چطور بازش کنیم؟

گفتم: فکر کن.

و خندیدم از آن خنده‌های شیطنت آمیز بدجنسی!

بله این شروع مطلبی که من برای برنده شدن در یک مسابقه نویسندگی شروع به نوشتنش کردم و بعد به جایی رسیدم که با خودم گفتم: که چی؟ که چی؟ که چی؟ و من فکر کردم که باید کار را تمام کنم. یعنی دلیلی هم نداشت که ادامه دهم. آدمیزاد چقدر خوار شده است که در مقابل یک کنسرو لوبیای زپرتی نفسش به شماره می‌افتد. حالا هی فصل‌ها بخواهند رنگ عوض کنند، آخرش چه می‌خواهد بشود؟ کنسرو مهم‌تر است یا بهار؟ خوب سوال مهمی است که جوابش به میزان قند خون بدن و به عبارت دیگر آخرین وعده غذایی که خورده‌اید بستگی دارد. دیدی آخرش چه شد؟ همه عقلم از سوراخ جورابم بیرون ریخت. شاید هم به این خاطر بود که پدرم می‌گفت شب‌ها با جوراب نخواب و من می‌خوابیدم. جوراب‌ها و کنسروها بزرگ‌ترین دشمنان بشریت‌اند! آه کنسرو بیچاره من، آه مهربان من، من تغییر کرده‌ام نگاه کن. لطفا باز شو. من یکی از قحطی زدگان جنگ‌های داخلی در یک کشور آفریقایی هستم، لطفا باز شو. من یک سرباز بخت برگشته‌ام که تنهایی امانم را بریده، لطفا باز شو. من باید نوزادم را شیر بدهم، لطفا باز شو. من یک پناهنده عرب در یک کشور اروپایی‌ام، لطفا باز شو. من مرد فقیری‌ام که بچه‌هایش گرسنه به خواب رفته‌اند، لطفا باز شو. 

نه، کنسرو لوبیای مورد نظر، چیزی از گفتگوی تمدن‌ها نمی‌داند! باید تغییر کند. باید سوراخی به قطر یک اینچ در آن ایجاد شود. باید به داد آدم‌های گرسنه برسد. به داد جنگ زده‌ها و پدرانی که بچه‌های گرسنه دارند و مادرانی که کودکان شیر خوار.

عصبانی می‌شوم و کنسرو مورد نظر را توی جوراب جا می‌دهم و می‌چرخانمش و می‌چرخانمش و مثل سنگ قلابی در دست یک آزادی خواه خشمگین می‌چرخانمش و پرتابش می‌کنم به دورترین نقطه دنیا. به جایی که تو هیچ وقت مرا در آن‌جا ترک نکرده‌ای. و من هیچوقت در آنجا به تو فکر نکرده‌ام. و هیچ‌کس هیچ‌وقت ما را با هم در آنجا ندیده است.

دیدی؟ من تغییر کرده‌ام و این نوشته فقط برای بردن یک مسابقه نویسندگی در صبح یکی از روز‌های اسفند که سعی داشت ادای بهار را در بیاورد نوشته شده است!

 گفتم: فکر کردی؟

گفت: بیا املت بزنیم!

 مهدی یکتا -یکی از پاسگاه‌های مرزی درگز - 93/12/9 

=========

پ.ن: نوشته‌ای که سال قبل برای مسابقه نقطه سر خط نوشته بودم که موضوعش تغییر بود اما نتونستم بفرستم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٢/٠٥
١
٠
سلام.موضوع جالبی بود.دستتون درد نکنه.چقدر این جمله «یکی از روزهای اسفند که سعی داشت ادای بهار را در بیاورد »خوب بود.موفق باشید
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٠٥
١
٠
یادش بخیر نقطه سر خط دو سال قبل. خوبه که آدم بتونه حتی به بهانه یک مسابقه تغییر کنه :))) ماجرا رو خوب توصیف کرده بودید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٢/٠٦
١
٠
خیلی دوس داشتم این متن رو...
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠