بیشتر از اینکه بخواهم شعری بنویسم...
دلنوشت

بیشتر از اینکه بخواهم شعری بنویسم...

نویسنده : m_kargadan

بیشتر از این‌که بخواهم شعری بنویسم، می‌خواهم شعرم را بشنوی. قبل از این‌که آن را نوشته باشم و قبل از این‌که قلم را بدست بگیرم، حتی قبل از این‌که از رخت خواب‌مان بیرون بیاییم که به آشپزخانه برویم تا با یکدیگر چای بنوشیم.

 بیشتر از این‌که بخواهم شعری بنویسم، می‌خواهم موهایت را بلند کنی، آن‌قدر بلند که من هر شب از آبشاری سقوط کنم تا به دهان تو برسم.

 بیشتر از آنکه بخواهم شعری بنویسم، می‌خواهم پنجره جایی باشد که همیشه به آن‌جا کوچ می‌کنیم در آغوش یکدیگر، روی کول یکدیگر، در چشم‌های یکدیگر.

 بیشتر از این‌که بخواهم شعری بنویسم می‌خواهم که شهر به ما حسادت کند، آن‌قدر که آمار خودکشی بالا برود و ما همچنان بخندیم و بیشتر تو بخندی و من نگاه کنم.

بیشتر از این‌که بخواهم شعری بنویسم و خیلی بیشتر از تمام ستاره‌ها و تمام مورچه‌ها و بیشتر از برگ همه درخت‌ها، دلتنگ توام، و این چیزی نیست که انتخاب کرده باشم، اما خوشحالم.

خوشحالم در دنیایی زندگی می‌کنم که تو در آن نفس می‌کشی.

 چقدر بد است آدم فقط در حرف‌هایش خوب باشد.

 دوستت دارم.

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رضا احمدی
رضا احمدی
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
با احساس نوشته شده بود، خیلی راحت تونستم با نوشته ارتباط برقرار کنم، زیبایی خاص خودشو داشت.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
چقدر عاشقانه ... :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٠
٠
٠
«چقدر بد است آدم فقط در حرف هایش خوب باشد» | قشنگ بود :)
seavash_h
seavash_h
٩٥/٠١/٢١
٠
٠
خیلی قشنگ بود
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠١/٢١
٠
٠
عاشقانه ی زیبایی بود فقط کاش طوری نباشیم که فقط تو نوشته هامون بتونیم حرفامون رو بزنیم.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨