حکم آنچه تو فرمایی!
داستان کوتاه

حکم آنچه تو فرمایی!

نویسنده : مهربانو

مریم -خواهرم- تماس گرفت و گفت که سه مورد خوب برایم پیدا کرده است که همه ملاک‌هایم را دارند. برای بعد از ظهر قرار گذاشتیم که بروم و دخترهای مد نظر او را ببینم. شاید یکی از همین‌ها قسمتم شد و من از بلاتکلیفی درآمدم. برای خودم انتخاب خیلی سخت بود. دل ِآن را نداشتم از بین این همه دختر خوب، فقط یکی را انتخاب کنم. به همین خاطر این کار را به مریم سپرده بودم.

به محل قرارمان رفتم. مریم داخل سالن منتظرم بود. جلو آمد و گفت: «چه عجب بالاخره اومدی! این سه تا دخترو تا الان، با کلی بهونه توی اتاق نگه داشتم. بیا و ببینشون. از هر کدوم خوشت اومد بگو، بقیه کارها با من!» پشت در اتاق رفتیم. از شیشه بالای در نگاه کردم. اتاق نسبتا بزرگی بود، که یک پنجره بلند میله‌دار داشت. یک طرف اتاق چندین تخت و طرف دیگرش تعدادی کمد بود. یک میز با چند تا صندلی هم یک گوشه آن قرار داشت. دختری پشت میز نشسته بود. دفتر و چند تا مدادرنگی جلوی دستش بود و چیزی روی آن می‌کشید. چهره‌ای زیبا و دلنشین داشت و موهای بلندش را دم اسبی بسته بود. غرق در نقاشی‌اش بود. روی تخت کنار پنجره، دو دختر دیگر نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. نمی‌دانم چه می‌گفتند که هر چند لحظه، بلند بلند می‌خندیدند. یکی از آن‌ها چشم‌هایی درشت داشت با موهایی بلند و مشکی. دیگری هم تقریبا زیبا بود با موهایی بافته شده. هر سه‌شان دوست داشتنی و زیبا بودند.

با سقلمه‌ای که مریم به پهلویم زد به خودم آمدم و چشم از آن‌ها برداشتم و گفتم: «چته؟! چرا اینجوری می‌کنی؟!»

گفت: «تا دو ساعت دیگه می‌خوای همینجوری نگاهشون کنی؟ حالا خوبه قبلا هم دیدیشون!»

با مِن مِن گفتم: «نمی‌شه یکی دو روز دیگه بهم وقت بدی؟» چپ چپ نگاهم کرد و گفت: «یک ماه وقت کمیه تا از بین این همه دختر یکی رو انتخاب کنی؟! هر روز می‌ری و میای می‌گی نمی‌تونم انتخاب کنم!»

گفتم: «خب چکار کنم؟ تا یکی رو انتخاب می‌کنم یکی دیگرو می‌بینم و مهرش به دلم می‌شینه!» مریم پوفی کرد و گفت: «یا همین الان یکی از اینها رو انتخاب می‌کنی یا خودم می‌رم و دست یکی‌شون رو می‌گیرم و میارم بیرون!»

گفتم: «آخه...» پرید بین حرفم و گفت: «آخه نداره! علی و مامان که همه چیزو به خودت سپردن. دیگه چی می‌خوای؟ دختر شاه پریون؟!»

عقب عقب رفتم و به دیوار کنار اتاق تکیه زدم. واقعا کار سختی بود! انتخاب یکی یعنی دل کندن از بقیه. همین طور که توی فکر بودم چشمم به اتاق روبرو افتاد. کنار در یک دختر ریزه و سبزه با موهایی کوتاه ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد.خیلی قیافه معصومی داشت. توی نگاهش یک غم بزرگ حس می‌شد. همانطور ساکت به من زل زده بود. جلو رفتم و دستم را به طرفش دراز کردم. حس می‌کردم سال‌هاست او را می‌شناسم! همان موقع متوجه خانم مهدوی شدم که نزدیک‌مان شد. یک نگاه به دختر کرد و بعد با لبخندی به من گفت: «می‌شه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟»

من هم سری تکان دادم و گفتم: «حتما!»

با هم به طرف دفترش رفتیم. مریم همان‌جا پیش دختر ماند. خانم مهدوی پشت صندلی‌اش نشست. من هم روی صندلی روبرویش نشستم.

سری تکان داد و گفت: «بالاخره تصمیم‌تون رو گرفتین یا نه؟»

گفتم: «راستش امروز باید یکی رو انتخاب کنم. خودم هم از این همه دِل دِل کردن خسته شدم. شبا از بس فکر می‌کنم نمی‌تونم بخوابم.»

خانم مهدوی گفت: «کار درست همینه که زودتر تصمیم نهایی رو بگیرین.»

گفتم: «اون دختر دم در کی بود؟ قبلا ندیده بودمش!»

خانم مهدوی سری تکان داد و گفت: «مینا یکی از دخترای ویژه اینجاست. خیلی حساس و لطمه پذیره، برای همین زیاد با بچه‌ها نمی‌جوشه. بیشتر وقت‌ها هم تنهاست. یک سال پیش توی تصادف پدر و مادرش رو از دست داده! ضربه سنگینی براش بوده، تا چند ماه حتی حرف هم نمی‌زد الان دو، سه ماهی هست که حالش بهتره، ولی هر روز پشت پنجره می‌شینه و منتظر به بیرون نگاه می‌کنه. تعجب کردم که از اتاقش بیرون اومده بود و به شما نگاه می‌کرد!آخه او به هیچ کس توجهی نداره!»

همان موقع در اتاق باز شد و مینا در حالی که صورتش خیس اشک بود، وارد شد. خانم مهدوی حرفش را ادامه نداد. لبخندی به او زد. به او نگاه کردم که به من زل زده بود. شوکه بودم هم از حرف‌های خانم مهدوی، هم از حس آشنایی که به مینا داشتم. در یک لحظه به طرفم دوید و خودش را توی بغلم انداخت. بلند بلند شروع به گریه کرد. یک نگاه به مریم که پشت سر مینا وارد اتاق شده بود، انداختم. تعجبم را فهمید و در حالی که سعی می‌کرد جلوی ریختن اشکش را بگیرد، گفت: «فقط اسمتو از من پرسید. منم بهش گفتم، همین.»

بعد از چند ثانیه به خودم آمدم و دستم را دورش حلقه کردم و در آغوش گرفتمش. اشک از چشم‌هایم جاری شد. خانم مهدوی که بغض کرده بود از پشت میزش بیرون آمد و خواست مینا را از من جدا کند. اما او محکم‌تر به گردنم چسبید و همینطور اشک می‌ریخت.

خواهرم با لبخندی بر لب گفت: «مثل این‌که قسمت نبوده تو انتخاب کنی .تو از قبل انتخاب شده بودی! امروز هم روز موعود بوده که به هم برسید.»

لبخندی زدم و با سرم حرفش را تایید کردم. مریم دست‌هایش را به هم کوبید و گفت: «واقعا خوشحالم. مبارکت باشه! من می‌رم پیش خانم مدیر کارها رو راست و ریست کنم.»

چند دقیقه بعد در حالی که دست‌های کوچک مینا در دستم بود به طرف دفتر خانم مدیر می‌رفتیم. از جلوی اتاق دخترها  که رد می‌شدیم، یک نگاه به در ِبسته اتاق کردم. دلم گرفت. نمی‌دانم آن دختر، در نقاشی‌اش رویاهایش را چه رنگی کرده بود؟ یا آن دو دختر دیگر، هنوز هم حرف‌های خنده‌دار می‌زدند یا نگرانی‌های‌شان را دوره می‌کردند. موقع رفتن وارد حیاط که شدیم، برگشتم به پنجره اتاق‌ها نگاه کردم. تعدادی از دخترها به ما نگاه می‌کردند. از این فاصله دور هم غم و حسرت نگاه‌شان را حس می‌کردم. با نگاهی اشکبار دست مینا را گرفتم و به طرف در رفتیم و در دلم عاجزانه از خدا خواستم که هر چه زودتر خودش برای تک‌تک این فرشته‌های کوچک، یک مادر مهربان انتخاب کند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
چه قشنگ بود: ) کاش اینو برای مسابقه هم میفرستادید
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
ممنونم.اتفاقا این داستان برای مسابقه بود که خب برگزیده نشد
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
خیلی قشنگ و تاثیرگذار نوشته بودید. قلم فوق العاده ای دارید که جای تقدیر داره :) ان شاءالله که همه بچه هایی که مادر و پدرشون رو از دست میدند رو خدا حافظشون باشه که البته هست :)
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
ممنونم که خوندین.ان شاالله
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
عالی بود :((
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
ممنونم
seavash_h
seavash_h
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
زیبا بود
Mina_n
Mina_n
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
خیلی زیبا بود امیدوارم خدا همهی این بچه هارو به آغوش مادری مهربون برسونه
شادی کیان
شادی کیان
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
خیلی قشنگ و تاثیر گذار بود ... باید ماهی یک بار این متن رو خوند .. مثل آشتی کردن با خدا میمونه ... قلمت مانا ...
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
بگم قشنگ بود؟ نه نمیگم. میگم خیلی قشنگ بود.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
خیلی هم عالی ..قلم احساست توانا مهربانو جان:)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
چقدر خوب و مهربون ...
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
از تک تک شمادوستان که لطف کردین و نظر دادین،ممنونم.خوشحالم که از نظرتون خوب بوده.ان شالله همه ی بچه ها شاد و خوشحال باشند.ببخشید که جداگانه تشکر نکردم،با گوشی سخت بود🌸🌸🌹:-)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤