نقطه سر خط ِ زندگی
دلنوشت

نقطه سر خط ِ زندگی

نویسنده : مهربانو

هر روز ِ زندگی، یک صفحه سفید است در دفتر عمرم و تکلیف هر شب، مشقی تکراری برای فردایی تکراری‌تر. بیدار شدن، کار کردن، خوردن، خوابیدن و دوباره و سه باره تکرار تا یک صفحه آن روز تمام شود.

نمی‌دانم دفتر عمرم چند برگ دارد؟ و چقدرش باقی مانده است؟ شاید همین امروز آخرین صفحه آن باشد. از آن می ترسم وقتی دفترم تمام شد و آن را برای گرفتن نتیجه پیش معلمم بردم، هر چه تلاش کنم آن را با دست راست تحویل دهم، دست ِ راستم زیر ِ بار این بی‌آبرویی نرود و مجبور شوم با دست چپ و با سری به زیر افکنده آن را تحویل دهم.

معلم مهربانم  دفتر سیاه مشقم را ورق بزند، سری تکان دهد و زیر چشمی نگاهم کند و بگوید: «این همه سال در همان کلاس اول مانده‌ای؟! هیچ وقت نخواستی حتی یک درس جدید یاد بگیری؟! فقط کلاس اول با مداد سیاه می‌نوشتی و سال‌های بعد با خودکارهای رنگارنگ که اگر هم می‌خواستی نمی‌توانستی به راحتی خطاهایت را پاک کنی.»       

و من شرمنده سر به زیر باشم  که هیچ چیز از این زندگی نه دیدم و نه شنیدم! این همه آدم در زندگیم آمدند و رفتند. خیلی‌ها در حال حل معادله‌های سنگین بودند و خیلی‌ها هم در حال دادن امتحان‌های سخت و عجیب. ولی من خودم را به نفهمیدن زدم. همان سرمشق ساده روزمره را انتخاب کردم و هر شب همان را نوشتم تا فقط سیاه کرده باشم دفتر عمرم را.

سوال‌های اصلی حسابم را هم بی‌جواب گذاشتم. دلم به همین خوش بود که سرم توی کار خودم است و باعث آزار دیگران نیستم و روی تخته سیاه دنیایی‌ها اسمم جزو خوبان است.

خسته‌ام از این تکرار مکررات و گاهی حل چند مساله کوچک دو دو تا چهارتای ساده، که هر کس از عهده‌اش بر می‌آید. بلند می‌شوم و برای یافتن یک درس جدید به سراغ کتاب‌های گرد و غبار گرفته کتابخانه می‌روم. کتابی که در جشن تکلیف هدیه گرفته بودم را برمی‌دارم. در یکی از صفحات اولش معلمم با خطی خوش نوشته «لا اکراه فی الدین-قد تبین الرشد من الغی» روشنی یا تاریکی؟ انتخاب با توست.

به فکر فرو می‌روم، این که خدا در بین همه مخلوقاتش من را به عنوان خلیفه انتخاب کرده است، چه دلیلی دارد؟ و این‌که به من توانایی انتخاب آگاهانه داده است؟ روشنی یا نور؟! هر کسی می‌داند که حتی افراد نابینا هم نور و روشنایی را ترجیح می‌دهند که حداقل از آسیب دیگران در امان باشند.

معلم مهربانم مثل همیشه کنارم ایستاده، با لبخندی بر لب نگاهم می‌کند. دست می‌گذارد روی شانه‌ام و آهسته می‌گوید: «تا حالا هر طور زندگی کرده‌ای بگذار و بگذر. به راه نور برگرد. تا هنوز دفتر عمرت بسته نشده می‌توانی از سر خط شروع کنی!»

نور امید بر دلم می‌تابد. به خودم آفرین می‌گویم که از بین این همه خدایان آسمانی و زمینی، خدای خوبی انتخاب کرده‌ام!

یک انتخاب واحد جدید می‌کنم. این بار درس‌های انسانیت، تفکر، ادراکِ هستی و فلسفه را هم بر می‌دارم. امید دارم که در آزمون نهایی با نمره‌ای خوب قبول شوم!

صدای معلمم را می‌شنوم که دیکته می‌کند:

«بیدار شدن، کار کردن، خوردن، خوابیدن، نقطه سر خط...

توبه کردن، زندگی کردن، انسان بودن، مهربان بودن...»

و هزاران سر مشق جدید که هر شب از روی کتاب معلمم می‌نویسم تا هر روز برایم روزی جدید و پر بار باشد. آن‌قدر که پایین هر صفحه عمرم معلمم مهرصدآفرین بزند که «امروز برایت یک عید بود. عیدت مبارک»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
موضوع و شرحش خیلی خوب بود.این نوشته واسه مسابقه بود؟
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
ممنونم:)بله برای مسابقه بود که متاسفانه لایق برگزیده شدن نبود:(
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
امیدوارم همه مون حداقل هم بیدار شیم و هم انسان باشیم. به نظرم همین دو ویژگی برای یک جامعه خوب کافی باشه
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
ان شاالله که چشممون به حقایق زندگی بینا بشه و بتونیم سربلند از این سالن امتحان خارج بشیم:))ممنون از حضورتون
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
سلام مهربانو جانم.چه متن اروم و حال خوب کنی بود..خدا کنه همین جور باشه..من خیلی وقتی مهر صد افرین به روزهام نخورده.امسالت پر از خوشی های ماندگار
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
سلام :)ممنونم از نظر خوبت.من که به یک مهر خوب خالی هم راضیم:(امیدوارم شما هم سالی پر از موفقیت و شادی داشته باشی دوستم:))
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
چه قدر همه چیز ختم به خیر شد ، کاش عاقبت ما هم مثل این مطلب به نور ختم شه و زمانی به خودمون نیایم که خیلی دیر باشه، قلمت مانا مهربانو جان
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
چه دعای خوبی:))ان شاالله هممون عاقبت به خیر بشیم.ممنون از حضور سبزتون:))
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
خوب بود،ولی میشد سبکتر و زیباتر از این هم نوشت
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
:))مرسی که خوندین
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
این کلاس درس و نمره اش خیلیییی فرق داره ، محیا میترسههه. مچکر مچکر مچکر
پربازدیدتریـــن ها
حرمت را ندیده ام...

من به تو وابسته ام، آقا تو راهم می دهی؟

٩٦/٠٧/١٨
همان دختر دوباره به رستوران آمد

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت یازدهم

٩٦/٠٧/١٨
انتظار پیشرفت نداشته باشید

عدالت یا صرفه جویی آموزشی؟

٩٦/٠٧/١٩
شعری سروده خودم

می نویسم تهدید تو بخوان التماس

٩٦/٠٧/٢٠
حرف های تمام نشدنی

دوست های رادیویی

٩٦/٠٧/١٨
تا یادم نرود که...

پرواز بر فراز آشیانه فاخته

٩٦/٠٧/٢٠
سرانه مطالعه خیلی هم بالاست

تهران خیلی هم خوب است / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٣
در برابرت سکوت کنم!

خیالت دیوانه ام می کند

٩٦/٠٧/٢٤
برای رفتن آماده می شوم

تهران-رشت

٩٦/٠٧/٢٢
آقا بیا...

قرن تنهایی

٩٦/٠٧/١٩
شعری سروده خودم

امید دارم

٩٦/٠٧/١٩
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

٩٦/٠٧/٢٣
از ظلمی که می شود...

جهان امروز و امید به آینده

٩٦/٠٧/٢٠
پشت حصار غم هایم

غول اندوه

٩٦/٠٧/٢٤
سکه های بی ارزش

يا رفيق من لا رفيق له

٩٦/٠٧/٢٣
می خواستم مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم

حامی نبودی

٩٦/٠٧/٢٢
شعری سروده خودم

راه گمشده

٩٦/٠٧/٢٢
شعری سروده خودم

برای ترامپ

٩٦/٠٧/٢٤
به سردی خاک و باران

مثل همه

٩٦/٠٧/٢٥
عاشقش بودم اما...

بازگشت

٩٦/٠٧/٢٥
تبلیغات