کفش / داستان کوتاه
داستان کوتاه

کفش / داستان کوتاه

نویسنده : A_ReBeL_H

ظهر روز پنجشنبه، آقای ایکس، طبق روال هر هفته، دو ساعت زودتر از محل کارش خارج شد تا مراسم مذهبی‌اش را در خانه انجام دهد. او آدم خیلی متدینی نبود، فقط در حدی معتقد بود که برنامه زندگی‌اش را بر مبنای مذهبش تنظیم کند. پیاده به سمت خانه می‌رفت و آسمان را که ابر بزرگی خاکستری‌اش کرده بود تماشا می‌کرد؛ باد خنکی هم می‌وزید که پشت گوش‌هایش را آزار می‌داد. پاییز نبود اما برگ‌های سبز درختان روی زمین می‌ریخت. کف زمین پر از آشغال و کثافت بود؛ هیچ آدم زنده‌ای هم در آن اطراف دیده نمی‌شد. به خانه رسید. آنجا هم ساکتِ ساکت بود. ابتدا کلید انداخت و در را باز کرد، در با صدای قیژقیژِ گوش‌خراشی باز شد، وارد نشد؛ باید اول کفش‌هایش را درمی‌آورد. از اصلی‌ترین محرمات دینش این بود که «مقدس‌ترینِ مکان‌ها خانه است و به‌هیچ‌وجه نباید با کفش واردش شد.» روی زمین خم شد تا بند کفش‌هایش را باز کند، اما آن‌ها باز نشدند. احساس کرد اشتباه متوجه شده؛ برای همین دوباره مشت‌هایش را دور بند کفش گره زد و تا آن‌جا که زورش اجازه می‌داد آن را کشید. باز نشد. ترسیده بود، اگر نمی‌توانست کفش‌هایش را دربیاورد مراسم این هفته را از دست می‌داد.

پیشانی‌اش خیس شده بود و قلبش هم سریع‌تر از معمول می‌زد. با این کفش‌ها نه‌فقط به خانه خودش، بلکه به هرکجا که تعریف خانه برایش صدق می‌کرد نمی‌توانست وارد شود. فهمید مشکلش خیلی بزرگ‌تر از چیزی است که فکرش را می‌کرد. کمرش را به دیوار تکیه داد، باسنش را روی زمین گذاشت و زانوی سمت راستش را بالا آورد. دودستش را روی پاشنه و جلوی کفش گذاشت و زور زد، اما کفش همان‌جا جا خوش کرده بود و درنمی‌آمد. مشتش را به دیوار کوبید. درد داشت، بغض گلویش را فشار می‌داد. چه پیش می‌آمد اگر تا آخر عمر کفش از پایش درنمی‌آمد؟ باید کارتن‌خواب می‌شد؟ کمرش را به زمین چسباند و پاهایش را به آسمان. با کفِ دستِ راستش پاشنه کفش پای راست را به بالا و با انگشتان دست چپ نوک آن را به سمت پایین کشید. فایده‌ای نداشت. کفش، پا توی یک کفش کرده بود که درنیاید. زمان می‌گذشت و او همچنان از کفشش آویزان بود. از وقت مراسم مذهبی‌اش هم گذشته بود؛ اما در آن لحظه به‌هیچ‌وجه به این موضوع فکر نمی‌کرد. نمی‌دانست دیگر چه‌کاری انجام بدهد. ایستاد و کفشش را محکم به دیوار کوبید. پای خودش درد گرفت. در خانه را بست و لنگ‌لنگان راهی خیابان شد.

عصر شده بود و آسمان سردتر از ظهر نگاهش می‌کرد. درخت‌ها همان‌طور برگ می‌ریختند و زمین هم همچنان بدون آدم و پر از زباله بود. چند قدم که جلو رفت متوجه شد مشکل دیگری به مشکلاتش اضافه‌شده. کفش‌هایش مثل آهن‌ربا شده بودند؛ با این فرق که به‌جای آهن، آشغال و گل‌ولای جذب آن‌ها می‌شد. هر چه جلوتر می‌رفت وزن کفش‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد و مثل وزنه‌ای که به‌پای زندانی می‌بندند، جلوی جلو رفتنش را می‌گرفتند. به اولین نیمکتِ اولین پارک که رسید خودش را روی آن انداخت و های‌های گریه کرد. می‌ترسید قدم دیگری بردارد و دیگر نتواند تکان بخورد. روی همان نیمکت، نشسته خوابید، چون نمی‌توانست پاهایش را از زمین جدا کند.

وقتی بیدار شد شب بود. تشنه و گرسنه، درحالی‌که کلیه‌هایش هم به کارافتاده بودند. گرسنگی و تشنگی را می‌شد تحمل کرد، ولی درد کلیه را نه. چاره‌ای نبود؛ روی پاهایش ایستاد و بدون این‌که آن‌ها را تکان بدهد، همان‌جا شاشید. تا آخرین قطره‌ی ادرارش به کفش چسبید. دوباره نشست. یک روز دیگر هم گذشت. هر چه بیشتر فکر می‌کرد، کمتر به نتیجه می‌رسید. زیر چشمانش سیاه شده و لب‌هایش هم خشکیده بودند. هیچ‌کس از اطرافش رد نمی‌شد تا بتواند کمک بخواهد. انگار تقدیرش این بود که همان‌جا بمیرد.

وقتی‌که به مرز مردن رسید به‌زور از جایش بلند شد. تصمیمش را گرفته بود: «حالا که قرار است بمیرم، پس توی خانه خودم و روی تخت خودم می‌میرم.» به راه افتاد؛ باد نسبتن گرمی همراهش می‌آمد. به‌سختی راه می‌رفت. بااین‌حال دیگر چیزی به چسبیده‌های کفشش اضافه نمی‌شد. کشان‌کشان خودش را به سمت خانه می‌کشاند. او همین‌طور خودش را کشید تا بالاخره به خانه رسید. ابتدا کلید انداخت و در را باز کرد، مذهبش اجازه نمی‌داد که با کفش وارد خانه شود؛ با کفش وارد خانه شد. قدم اول را که داخل خانه گذاشت، هر چه که به کفش‌هایش چسبیده بود، جدا شد و روی زمین ریخت. قدم دوم را که برداشت کفش‌ها خودبه‌خود از پایش درآمدند و به گوشه‌ای پرت شدند؛ اما در تلاش برای برداشتن سومین قدم روی زمین افتاد و مرد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٢٢
١
٠
بالاخره اومد، تبریک:)) راستش بعضی جاها یکم معذب شدم یادمه توی یکی از نوشته های قدیمیم کثافت رو به کار برده بودم!ولی حالا که میخونمش حس خوبی نسبت بهش ندارم شما آشغال و گفتید، لازم کثافت هم گفته بشه؟؟ مورد بعدی ( شاشید)! فکر میکنم اگه مثلا مینوشتید (( همانجا کار خودش را کرد!!)) بهتر نبود؟؟ و ممنون بابت متن جالبتون:) موفق باشید.
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٢٣
٢
٠
مرسی ^_^ آره اومد :)) هنوز این مشکل تو ادبیات ایران حل نشده که قبح کلمات شکسته بشه. ببین دوست عزیزم هر کلمه ای چیزی داره به نام بار معنایی، میشه جایگزین بشه ولی تاثیری رو که مولف قصد داره روی مخاطب بذاره از بین می بره... اینا هم یه کلمه ان مثل سایر کلمات، پس دلیلی نداره ازشون پرهیز بشه. مرسی که خوندی ♥
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٢٢
١
٠
بالاخره اومد :)) نمادین و جالب. یک سوالی ک دارم اینه ک چیشد ک با اینکه روالش همیشه این بود ولی امروز ک فرق خاصی با همیشه نداشت اینطور شده بود؟ میگم نداشت چون گویا این اتفاقام ب خاطر طرف افتاده بود. من گفتم مردمم هستن فقط این نمیبیتشون چون مثلا یه اتفاقی افتاده حالا میخواد اینجوری ب این کمک شه مثلا تصادف کرده رفته تو کما یا مرده برا همین. میگم مردن چون غیر این نمیتونم دلیل دیگه ببینم براش. البته اینجا مردن ینی زندگی کردن ب نظر. میدونم این چیزا مهم نیس و مهم پیام مطلبه ولی اخه اینجوری پیامم تحت الشعاع این قرار میگیره و درست درک نمیشه چون این اتفاق انقد بی دلیل افتاده ک حتی با اینکه نمادها با دلیله ادمو اذیت میکنه خصوصا ک میگید هیچ ادمی جز اینم نیس خب مخاطب میمونه این مگه چکار کرده ک اینجور شده؟ ادم میره تو پوچ گرایی و با این همه تاکید ب جریان کارش بی ارزش میشه. اینکه با اینکه بالاخره نجات پیدا کرد مرد! نمیدونم میخواستید بگید قبل مرگ یه شانس یه کمک اینجوری گیر ادم میاد ک همچین تجربه ای از روی نظر خودش و رضایت داشته باشه یا نکنه اصن مردن اخرم نمادینه و معنیش زندگی کردنه؟ یا همون پوچ گرایی ک از نمادا بعیده! نمیدونم والا. ب هرحال نماد ها جالب بودن که وقتی ب انتخاب خودش و نه از روی ترس و اینا انتخاب کرد اینا ولش کردن و برگ ها شاید نماد ادم هایی هس ک استعداد و حق انتخاب رو رضایتو نادیده میگیرن برا همین زنده زنده میمیرن. کفشا نماد چیزی ک میبرنش جلو بدون رضایت خودش و چیزای بدو جذب میکنن و اونجا ک درمیان و میمیره نمیدونم منظور از مردن خلاص شدن و ازاد شدن بود یا مردن واقعی ک بالام گفتم شاید رو منظور بوده شایدم نه؟ب نظرم اگر یه بازنویسی بشه و یکم رو جزییات ابهام مانندش توجه شه عالی شه. الان ادم دقیقا نمیدونه تو این بلبشو باس دنبال کدوم نتیجه باشه اخه. من خودم از فکر کردن ب متنی ک ابهام داره و میشه ازش چیزای مختلف دراورد خوشم میاد ولی خب دیگه نه درین حد :))
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٢٢
١
٠
راستش منم تو نتیجه گرفتن از متن به مشکل خوردم! درسته نماد ها به خوبی توی جایگاه اصلیشون قرار گرفتن ولی هدایت اصلی رو به دست نگرفتن! و وقتی مخاطبی به آخر متن میرسه میگه؛ چی شد؟ چرا مرد؟ این مردن چه معنی میده؟ ولی فوفانو من از این قسمت نظرت خوشم اومد:((چیشد ک با اینکه روالش همیشه این بود ولی امروز ک فرق خاصی با همیشه نداشت اینطور شده بود؟))
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٢
٠
٠
استاد نظرهای مطلب وار نوشتن :دییییییی
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
مرسی که خوندی فوفانو جان. آری بالاخره اومد، باید سرتیتر شماره بعد جیم بشه که "کفش آمد" :)) درست نیست که مولف راجع به متنش توضیح بده چون همونجور که می دونی وقتی یه اثر نوشته میشه مولفش میمیره و دیگه حق دخالت تو پروسه ی انتقال پیام به مخاطب رو نداره... خب دو حالت پیش میاد که یا موفق میشه تو رسوندن منظورش یا نمیشه... پس من راجع به متن و چیزی که خارج از متن در نظرم بود چیزی نمی گم ولی سعی می کنم یه توضیح کوتاه بدم. ببین داستان کوتاه با یک به هم خوردن تعادل شروع میشه و پیش میره تا به یک تعادل جدید برسه... اینجا هم همینه... تعادل اونجایی به هم می خوره که کفش از پاش در نمیاد. این یه اتفاق داستانیه، نیگا کنی میبینی اول متن نوشته شده طبق روال هرهفته، اما تو ادامه متوجه میشی که مث هر هفته نیست. خودم فکر نمی کنم توضیح اضافه ای لازم باشه چون اگه دقت کنی سعی کرده بودم در نهایت ایجاز بنویسمش طوری که از اینجا به بعد هر چی رو ازش حذف کنی به متن ضربه می خوره. راجع به پایانش هم صراحتن اعلام می کنم که ناموفق بودم تو رسوندن منظورم البته تو جمله آخر... به هرحال خیلی مچکرم که خوندی و نظر دادی ♥
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
خوب خوبه که آدم از شما یه چیزی یاد میگیره^__^ و سوال من یعنی همیشه داستان کوتاه با بهم خوردن تعادل شکل میگیره؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
بله بله درست میگین و میفهمم، مشکلم فقط این بود ک اخه این خیلی وقته داره این زندگی رو ادامه میده با این روال. با همین کفش های باطنا سنگین ولی چی میشه ک یهو یه روز کفشا ک تو باطن سنگین بودن یهو تو ظاهرم سنگین میشن بدون هیچ دلیلی تا طرف علنا متوجه اش شه و دست ازین روشش برداره؟ ب نظرم شاید اگر یه دلیل براش میگفتین اخرش هم ک میگین مشکل داره ملموس تر میشد ولی خب راستش من اعتراف میکنم نه خیلی داستان خوندم نه نویسنده ی درست حسابی هستم و اینا ک میگم همه تفکرات خودمه پس لابد همون مشکل از منه ک گیر الکی میدمو دنبال دلیلم و در واقع این مدل اتفاقا تو داستان مشکلی نداره... نمیدونم... با اجازتون :دی زهرا بهم خوردن تعادل منظور همون اتفاقی هست ک باید بیوفته تو یه داستان همیشه نکه صرفا همیشه اسمون ب زمین بیاد خخخ این اتفاق میتونه مثلا مثه داستان خودت مردن یه نفر باشه ینی یه چیز کاملا طبیعی ک هر روز میبینی...
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
لطف دارین خانم زهرا ^_^ بله و اگه قرار باشه این تعادلی که تو اول داستانه به هم نخوره دیگه اون متن اسمش داستان نیست... حالا این برهم خوردن تعادل با اتفاق داستانی شکل می گیره که نویسنده میخواد راجع به اون بنویسه و هرچیزی هم میتونه باشه... این که مثلن یه نفر تو اتاقش نشسته و داره کتاب میخونه بعد یه مگس یهو میاد شروع میکنه به اذیت کردنش. این یک به هم خوردن تعادله ^_^
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
خانم فوفانو هر کسی طرز فکرش محترمه و من هم منتشر کردم متن و که نظرات مختلف و بشنوم و مشکل کارم رو بفهمم. بذار با مثالی که همینجا برای زهرا زدم بهت بگم... یکی که تنها نشسته تو اتاق و چند ساعته که داره کتاب میخونه بعد یهو یه مگس میاد شروع میکنه به اذیت کردنش.خب مشخصن ما اینجا دلیل نمیخوایم که چرا مگس اومده و چرا تا چند ساعت پیش نیومد و الان اومد و ... "اما" می شه توضیح داد که مثلن یه نفر اومد تو اتاقش کارش داشت بعد وقتی رفت در رو نبست و به خاطر همین یه مگس اومد. که به نظر من کاملن زائده. این برا ما مهمه که فرد با مگسه چیکار میکنه و تلاش شخصیت اصلی رو برای رسیدن به تعادلی جدید میخوایم ببینیم پس خیلی نباید مهم باشه این که مگسه چرا اومده... ♥
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
فک کنم منظور منو متوجه نشدید :دی خب من با اینی ک الان میگید موافقم و حتی تو نظر اولیمم گفتم و نظر خودمم همینه ولی اخه مسئله اینه ک اتفاقی ک تو داستان شما افتاده انقد سنگینه و نمادین که نمیشه با اتفاقای طبیعی مقایسه اش کنم ب همین خاطر من دنبال دلیل بودم تا معنی کار رو بهتر بفهمم :دی خخخخ بیخیال دیگه سرتونو خیلی خوردم :)))
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
مرسی مرسی... سعی می کنم کار کنم روش :) تچکر ♥
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٢
١
٠
اول بگم که یک معلم ریاضی داشتیم سال اول دبیرستان که پوستمون رو کند تو همون یک سال! این بنده خدا عاشق دل باخته آقای ایکس بود :| مارو هم کچل کرده بود با این آقای ایکسش، هم هرچی میخواست مثال بزنه هی میگفتم آقای ایکس(x) خانوم ایگرگ(y)! این ایکس هم چنان هم داره مارو همه ساله کچل و ایضا مچل خودش میکنه! خدا از آقایی برش داره :دی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٢٢
١
٠
داستان کوتاه عجیبی بود. نمیدونم من درست متوجه شدم یا نه اما مذهب رو شما اینجا یک جورایی دست و پا گیر و کلا مشکل ساز نشون داده بودید. در صورتی که من اصلا با این دید موافق نیستم. دین و مذهب باعث امید به زندگی و البته امید به دنیای بعد از مرگ میشه. اینکه ما بدونیم بی هدف به این دنیا نیمدیم و قرارم نیست که بی هدف باشیم خیلی امید بخش و آدم رو به ادامه زندگی وادار میکنه.((البته این برداشت من بود و خب بر طبق همین برداشت هم نظرم رو گفتم. )) | اما یک اصل مهم وجود داره اونم اینه که توی ادبیات نویسندگی از کلماتی که بار معنایی زشتی دارند استفاده نشده.
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
مچکرم که خوندی :) یه توضیح لازمه اینجا بدم راجع به واژه مذهب که اینجا به کار بردم... همونطور که بالا گفتم سعی ام بر این بود که در نهایت ایجاز بنویسم این متن و پس از اون جهت کلمه ی مذهب یا دین و انتخاب کردم که منظورم رو توی یک کلمه می رسوند. منظور من هر باور یا پرنسیب و هرچیز درست یا غلطیه که دست و پای یک فرد رو ببنده. هر کلمه ی دیگه ای رو اگه انتخاب می کردم حداقل به یک پاراگراف توضیح نیاز داشت اما این می رسوند منظورم رو... در ادامه هم راجع به بار معنایی زیر نظر خانم خسروی توضیح دادم که چجوریاست... نمیشه به هیچ وجه به عنوان اصل نیگاهش کرد، مثالش هم ناتور دشت سالینجره که یکی از بزرگترین شاهکارهای قرنه :) مرسی به هر حال ♥♥♥
بابا لنگ دراز«۱۵۱»
بابا لنگ دراز«۱۵۱»
٩٥/٠١/٢٢
١
٠
اگه بخوام مثبت ب پیام داستان نگاه کنم،منظورتون از اون آشغال هایی که به کفشش چسبیده شده بود،خرافات و اعتقادات اشتباهیه که وارد مذهب میشه و به مذهب و انسان ضربه میزنه.حالا اینکه تهش میمیره رو نمیدونم دقیق!شاید دیر متوجه این موضوع شد یا اصلأ متوجه نشد. در ضمن،به نظرم بکار بردن اون کلمه ی شا***ن زیاد مناسب نبود.نسبتن هم اشتباه تایپ شده بود. موفق باشید :)
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
ممنونم که خوندی... شما اصلن هر جور دلت می خواد به پیام داستان نیگا کن ^_^ ♥ :دی راجع به کلمه هم بالاتر گفتم و این که نسبتن رو هم به بزرگی خودتون ببخشید :پی مچکرم ازت ♥
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨